خانه » كتاب : چهل داستان » داستان غزوه ذى الامر
23

داستان غزوه ذى الامر

داستان غزوه ذى الامر  

به مدينه گزارش رسيد، كه قبيله (عطفان ) دور هم گرد آمده و در صدد تسخير مدينه هستند.
رسول اكرم (ص ) با چهار صد و پنجاه نفر به سوى لشكر دشمن روانه شد، دشمن دست و پاى خود را گم كرده و به كوهها پناه برد، در اين لحظه باران شديدى باريد و لباسهاى پيامبر (ص ) را تر نمود، پيامبر مقدارى از لشكر فاصله گرفت سپس پيراهن خود را بيرون آورده روى درختى افكند و خود زير سايه اى آرميد. دشمن از بالاى كوه حركات پيامبر را مى ديد، پهلوانى از دشمن ، فرصت را مغتنم شمرده با شمشير برهنه از كوه پايين آمد، با شمشير كشيده بالاى سر پيامبر ايستاد و با صداى خشنى گفت : امروز نگهدار تو از شمشير برنده من كيست ؟ رسول خدا با صداى بلند فرمود: (الله ).
اين كلمه آنچنان در او تاءثير كرد كه رعب و لرزه در اندام او افكند و بى اختيار شمشير از دست او افتاد، پيامبر بلافاصله از جاى برخاسته شمشير برداشت و به او حمله كرد و فرمود: حافظ جان تو از من كيست ؟ از آنجا كه او مشرك بود و خدايان چوبى خود را پست تر از آن ديد كه در اين لحظه حساس از او دفاع كنند در پاسخ پيامبر گفت : هيچ كس . تاريخ نويسان نوشته اند كه او در اين لحظه اسلام آورد ولى اسلام او از روى ترس نبود، زيرا بعدها در اسلام خود باقى بود، علت اسلام او بيدارى فطرت پاك او بود. زيرا شكست غير منتظره و اعجازآميز، او را متوجه عالم ديگر كرد و فهميد كه پيامبر (ص ) ارتباطى با عالم ديگر دارد. پيامبر (ص ) ايمان او را پذيرفت و شمشير او را پس داد، او پس از آن چند قدم برداشت ، شمشير خود را تسليم پيامبر نمود و پوزش طلبيد و گفت : شما كه رهبر اين فوج اصلاحى هستيد به اين سلاح (شمشير) سزاوارتريد.

 

00100

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.