خانه » اسلام شناسی -مشاوره و تربیت » دوري از تکلّف در ازدواج
23

دوري از تکلّف در ازدواج

دوري از تکلّف در ازدواج

ازدواجمان قرآني باشد. يک داماد امشب بنا است بله برون بيايد. حاج آقا قرآن چه مي گويد؟ قرآن… بسم الله الرحمن الرحيم. مي گويد: در مراسم بله برون حضرت شعيب، به موساي جوان گفت: من دخترم را به تو مي دهم، هر طور که آسانت است. «وَمَا أُرِ يدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ» (قصص/27) «وَمَا أُرِ يدُ» يعني من اراده نکردم، بنا ندارم. «أَشُقَّ عَلَيْكَ» تو به مشقت بيفتي. من نمي خواهم به مشقت بيفتي، چند مثقال طلا مي تواني بخري؟ مي تواني تالار اجاره کني يا نمي تواني؟ مي تواني پيراهن عروس بگيري، بگير. نمي تواني از يکي از دوستان قرض کن. مگر اشکالي دارد؟ هر طوري آسان است. «وَمَا أُرِ يدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ» اين کد پدر در مراسم بله برون است. «وَمَا أُرِ يدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ» نمي خواهم به تو سخت بگذرد. به خودتان گير ندهيد، سخت نگذرانيد، آسان بگيريد. قرآن مي گويد: آدم هايي را که دوستشان داريم، اهل تقوا هستند، يک کاري مي کنيم که خودشان را آسان بگيرند. يعني گير نباشند. «فَسَنُيَسِّرُ هُ لِلْيُسْرَ ى» (ليل/7) روانش مي کنيم.
***
بعضي از آدم ها روان هستند. بعضي از آدم ها روان نيستند.
يک روحاني با يکي از اين سوپردولوکس ها در يک سفر سه روزه کشتي، صندليشان کنار هم افتاد. اين روحاني به اين آقا گفت: خوب حال شما خوب است؟ جواب نداد. اين گوشش سنگين است؟ آقا: به شما بودم، حا شما خوب است؟ يعني زبان من را نمي فهمد؟ مي گفت: چند بار با ايشان صحبت کردم، آخرش گفت: آقا ببخشيد، من با آخوندها بد هستم. از نژاد تو بدم مي آيد. حالا قضا و قدر من را پهلوي تو گذاشته است، خواهش مي کنم با من حرف نزن.
گفت: چه کرديم؟
گفت: ببين! چه کرديم ندارد، من از عمامه تو بدم مي آيد.
تا گفت: از عمامه تو بدم مي آيد، اين آخوند هم عمامه اش را برداشت و در دريا انداخت. گفت: راحت شدي؟
گفت: من نخواستم شما عمامه تان را در دريا بيندازيد.
گفت: بابا تو آدم هستي، عمامه نيم کيلو پنبه است. من تو را دوست دارم.
حالت چطور است؟
گفت: الحمدلله. باز شد، قفلش باز شد.
بعد مي گفت، وقتي صحبت کرديم، خجالت کشيد، ديد يک ده بيست برابر اين ما سواد داريم. اين حالا دو کلمه درس خوانده بود، باد او را گرفته بود. هي به ما علاقمند شد، علاقمند شد، گفت: آقا من ناراحت هستم از اينکه شما عمامه ات را انداختي،
گفت: هيچ ناراحت نباش. عمامه چيزي نيست. حرفت را بزن. چطوري؟
مي گفت: آقا اين فرد در اين دو سه روز که ما مسافرت بوديم، مريد ما شد. ما وقتي پياده شديم، گفت نمي گذارم هتل بروي. گفت: آقا من تلفن کردم، آنجا رزرو کرده ام. گفت: امکان ندارد. بايد منزل ما بيايي. با زور من را خانه خودش برد. هم راننده ما شد، هم مترجم ما شد، هم ميزبان ما شد. سه روز، روز آخر هم براي بدرقه پاي کشتي آمد. يک کارتون کادو هم داد. گفت: اين کادوي شما. ما در کشتي کارتون را باز کرديم ديديم، دو توپ پارچه عمامه اي است.
تو نيکي مي کن و در دجله انداز *** خودم شيرجه ميرم درش ميارم
تو نيکي مي کن و در دجله انداز *** که ايزد در بيابانش دهد باز
بعضي ها روان هستند. بعضي ها هم روان نيستند. بنده دارم مي روم مسجد، عمامه ام به شاخه درخت گير مي کند و مي افتد. فوري زنگ مي زنم مسجد، مي گويم: الو! مسجد! يک حادثه اي رخ داده است، امشب نماز تعطيل است. حادثه نيست، برو بگو عمامه ام افتاد در چاه، قد قامت الصلاة! از نماز دست برندار به خاطر عمامه. بعضي ها گير خودشان هستند.
بعضي ها نه روان هستند. روان باشيد. با زن روان باشيد، شد، شد، نشد، نشد. ما خودمان گير خودمان هستيم، زندگي ها تلخ شده است به خاطر اينکه به هم گير مي دهيم. زعفران نيست. اي خاک بر سرم. چه شد؟ زعفران نيست. خوب نيست که نيست. خوب براي اين؟ خانه تمام نشده است؟ نه! خوب نشود. يک اتاقش که سفيد شده است. عروس را مي آوريم. نه زشت است. زشت است چيست. حالا يک اتاقش که تميز است، زندگي را شروع کنيد. زندگي هيچ وقت کامل نمي شود.
تازه داماد شده بودم. با خانواده رفتيم قم، يک اتاق اجاره کرديم. کف اتاق گچ و خاک بود، موزاييک هم نبود. اتاق بزرگ بود، نصفش را فرش کرديم، نصفش گچ و خاک بود. ابوي ام آمد گفت که… خدا همه ي اموات را بيامرزد. گفتم: آقاجان شما اگر يک شش متر زيلو براي ما بخري، بندازيم کنار اتاق، اين اتاقمان اول زندگي کامل مي شود.
خنديد گفت: محسن!
گفتم: بله!
گفت: هشتاد سال است، دويده ام زندگي ام کامل نشده است، خوشا به حالت که با شش متر زيلو، مي خواهي زندگي ات کامل بشود. زندگي هيچ وقت کامل نمي شود. مي خواهي خوش باشي، با همين زيلو هم مي شود خوش بود. پول نداريم انگور بخريم، خوب دانه انگور مي خريم. خوب انگور را هم که قورتش نمي دهيم بايد دانه دانه کنيم و بخوريم. حالا چرا انگور را پول مي دهي مي خري و دانه دانه مي کني و مي خوري؟ دانه انگور بخر، قيمتش يک پنجم خوشه انگور است. گير ندهيد. مي شود راحت زندگي کرد. منتها بايد برگرديم و زندگيمان قرآني بشود. فکرمان قرآني بشود.[1]

پی نوشت :
1-درس هاى از قرآن، قرآن، در متن زندگي، تاريخ پخش: 10/04/93

00100

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.