23

هزار راه دلم

هزار راه دلم
بـتى که راز جـمالش هـنوز سـر بسته ست

بـه غـارت دل سـوداييان کمـر بسته ست
عـبير مـهر بـه يـلداى طـره پيچيده ست

مـيان  لـطف، بـه طول کرشمه بر بسته ست
زهـى تـموج نـورى که بـى غـبار صدف

مـيان  مـوج خـطر، نـطفه گهر بسته ست
بـيا که مـردمک چشـم عـاشقان همه شب

مـيان بـه سـلسله اشک، تا سحر بسته ست
بــه پاى بــوس جـمالت نگاه مـنتظران

زبـرگ  بـرگ شـقايق، پل نظر بسته است
امـيـد روشـن مـستضعفان خـاک تـويى

اگر چه گرد خودى، چشم خود نگر بسته ست
مـتـاب روى ز شـبگيـر اشک بـى تـابم

که  آه سـوخته، مـيثاق بـا اثـر بسته ست
بـه  يـازده  خـم مى گر چه دست ما نرسيد

بـده  پيـاله  که يک خم هنوز سر بسته ست
زمـيـنه سـاز ظـهورند، شـاهدان شـهيد

اگر  چه هـجرتشان داغ بـر جگر بسته ست
کرامـتى  که  زخـون شـهيد مـى جـوشد

هـزار  دسـت دعـا را زپشت سربسته ست
قـسم  بـه اوج، که پرواز سرخ خواهم کرد

در  ايـن مـيانه مرا گر چه بال وپر بسته ست
چنـان وزيـده بـه روحـم نـسيم ديدارت

که  گوش  مـنتظرم چشـم از خبر بسته ست
در  ايـن رسـالت خونين، بخوان حديث بلوغ

که  چشـم وگوش حريفان همسفر، بسته ست
رواسـت سـر بـه بـيابان نـهند مـنتظران

که بـاغ وصـل ترا عمر رفت ودر بسته ست

00100

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.