23

غروب

غروب
تـو يک غـروب غـم انگيـز مى رسى از راه

که  مـى  بـرند مـرا روى شـانه هـاى سياه
صـداى  گريـه بـلند اسـت وجلمه هايى هم

شـبـيهِ تـسـليت وغـصه وغـمى جـانکاه
بـه  گوش يـخزده ام مـى رسـد، وفـريادى

شـبـيـهِ حـرمـتِ ايــن لاالــه الا الله!
وَچشـم  هـام،  که چشـم انـتظا تو هستند!

(اگر چه مـنـجمدند ونـمـى کنـنـد نگاه)
وَبـغض مـى کُنـد آن جـا جـنازه ى من که

(تو) را هميشه (نَفَس) مى کشيد و(خود) را (آه)!
چقـدر  شـب  که تـو را من مرور کرده ام و

رسـيده ام بـه غـزل، گُل، شکوفه، دريا، ماه!
بـدون تـو، هـمه ى عمر من دو قسمت شد:

(دقـيقه  هـاى تکيـده)، (دقـيقه هـاى تباه)
اگر  چه مـتـن بـلندى سـت درد دل هـايم

سکوت مـى کنـم وشـرحِ قـصّه را کوتـاه
که بــاز جـمعه رسـيد ونـيامدى وشـدند

(غـروبِ جـمعه) و(مرگ) و(وجودِ من) همراه!
بــراى بـدرقه نـعش مـن بـيا (هـر روز)

که کار مـن شـده سـى بار مرگ (در هر ماه)
وکُلَّ  دلـخـوشى زنــدگى مـن، ايـن که

تـو  يک غـروب غـم انگيز، مى رسى از راه

00100

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.