23

طلوع

طلوع
شـقايقى  که در انـديشه ى شکفتن بود

دل  شکسته ى در خون نشسته ى من بود
بـه  انـتظار طلوع تو اى ستاره ى صبح

دو  چشـم  منتظرم در قفس به روزن بود
چه شد که دست ستم در حريم حرمت گل

چو  شبروان،  به تکاپوى لاله چيدن بود؟!
مـرا  بـه کشت آمل در خزان بى خبرى

هـزار  خوشه ى بى حاصلى به خرمن بود
جوانه  زد  گل خورشيد در دلم شب دوش

کز  آفـتاب  خـيال تو، خانه روشن بود
نگاه  ژرف تـو با من حديث هستى گفت

که  چشـم مست تو، آيينه دار بودن بود
چه  راز داشـت که باده زبان به خاموشى

هـزار عقده گره در گلوى سوسن بود؟!
گذشت  فرصت پروازم از کرانه ى خاک

که  جـان  عرشى من در خرابه ى تن بود

00100

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.