financial-support

سید ابوالحسن اصفهانی

تشرف به حضور امام زمان(علیه السلام)

حضرت حجة الاسلام و المسلمین حاج سید محمد مهدی (عبدالصاحب) مرتضوی لنگرودی نقل كرده اند:

«روزی مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالنبی مجتهد عراقی(ره) برای دیدن والدم به منزل ما آمد و مدتی نشست و از مرحوم آیت الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی صحبت شد. ایشان گویا می خواست مطلبی بگوید و از من كه آن وقت جوان بودم، ملاحظه می كرد. پس مرحوم والدم فرمودند: محمد مهدی محرم اسرار و اهل راز است، بیگانه نیست؛ مطلبی دارید، بفرمایید. پس مرحوم حاج شیخ عبدالنبی گفتند: من در نجف كه بودم، برای آقای اصفهانی خیلی ارج قائل نبودم و می گفتم او یك شاگرد آخوند ملكاظم خراسانی صاحب كفایه است و من هم یكی؛ منتهی او خوش شانس بود، رئیس شد و من نشدم.

تا وقتی شنیدم شخص مرتاضی كه ریاضت های شرعی كشیده، به نجف آمده، و اطلاعاتی دارد. پس نزد او رفتم و او را آزمایش و امتحان كردم. دیدم اطلاعات عمیق دارد و خبرهایی می دهد. پس یقین به صدق گفتار او كردم و به او گفتم: شما با این معلومات آیا راهی برای ملاقات و دیدار حضرت بقیة الله اعظم حضرت مهدی – ارواحنا فداه- داری؛ چون من مسائل مشكلی دارم كه می خواهم از آن حضرت سئوال كنم؛ زیرا فقط او می داند حكم واقعی الهی را؟ پس به من گفت: آری، یك روز در صحرا در مكان خلوتی كه محل ایاب و ذهاب و رفت و آمد مردم نباشد، با طهارت و توجه كامل رو به قبله بنشین و هفتاد مرتبه آیه شریفه آیةالكرسی را بخوان؛ پس در آخر آیات، هر كس نزد تو آمد، او ولی امر حضرت صاحب الزمان است، هر چه خواهی، بپرس و بخواه.

.

پس روزی غسل كرده و وضو گرفته و به مسجد سهله آمدم در وسط هفته و پس از اعمال مسجد، رفتم در بیابانِ مسجد و رو به قبله نشسته و هفتاد آیةالكرسی را با توجه خواندم. ناگهان دیدم شخصی نزد من آمد و سلام كرد و گفت: از من چه می خواهی؟ مرا غفلت گرفت و گفتم: من شما را نخواستم. فرمود: چرا، مرا خواستی كه این جا آمدی. باز بدبختی مرا شامل شد. گفتم: با شما كاری ندارم و تا سه بار تكرار شد و من انكار كردم.

پس آقا شروع كرد به رفتن و از من دور شد. ناگهان به خاطرم آمد كه عجب! من برای دیدن آقا آمده و این ختم را گرفته ام. پس شروع كردم به دویدن و فریاد می زدم: آقا! من شما را می خواهم. و من نعلین خود را درآورده و بر شال كمرم گذارده و می دویدم و به او نمی رسیدم. تا دیدم از دور وارد كوخی از كوخ ها و خانه های آنجا شد. پس به زحمت و عرق ریختن در آن هوای گرم خود را به آن جا رسانیده و درب آن خانه را زدم. پس از لحظه ای، شخصی نورانی آمد، در را باز كرد و گفت: چه می خواهی؟ گفتم: آقا را كه در این جا آمدند. گفت: این منزلی نیست كه كسی بدون اجازه وارد آن شود؛ صبر كن تا اجازه بگیرم. و رفت و پس از لحظه ای آمد و گفت: «تعال»؛ بفرما! پس وارد شدم. خانه ی كوچكی بود. ایوانی داشت كه دو تخت در آن بود و همان كه در صحرا پیش من آمد و فرمودند: چه كار با من داری كه مرا طلبیدی و من انكار كردم، در آنجا نشسته بودند. سلام كردم، پس جواب داده و اشاره كردند در آن تخت كه برابرشان بود، بنشینم. پس نشستم و چنان هیبت آن آقا مرا گرفت
.

و مرعوب عظمت و جلال و جمال او شدم كه تمام حوائج و مسائلم از خاطرم رفت و حتی نمی توانستم چهره زیبا و منیرش را نگاه كنم.

پس ساعتی نشسته و دیدم بیش از آن نمی توانم در برابرش قرار گیرم، اجازه خواسته و حركت كردم و بیرون رفتم و هنوز چند قدمی نرفته بودم كه تمام حوائج و مسائل به خاطرم آمد. فوراً برگشتم و در زدم. آن خادم بیرون آمد، گفت: چه می خواهی؟ گفتم: آقا را از برای حوائج و مسائلی كه داشتم. به یادم آمد كه گفت: آقا رفتند. گفتم: چرا دروغ می گویی، آقا الآن این جا بودند؟ پس خادم عصبانی شد و گفت: اگر من دروغ می گفتم، مرا در این خانه نمی گذاشتند و من سی سال است كه خادم این بیتم.

پس عذرخواهی كرده و گفتم: ببخشید. پس گفت: آقا رفتند؛ ولی نایبشان تشریف دارند. گفتم: پس اجازه بگیر تا خدمت نایبش برسم. پس وارد منزل شده و بیرون آمد و گفت: بفرما! وارد شدم، دیدم در همان مكان آقا، آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی(قدس سره) نشسته است. پس سلام كردم، جواب دادند و فرمودند: بنشین. و در همان جای اول نشسته، شروع كردم مسائل خود را كه مورد اختلاف فقهاء بود، یكی بعد از دیگری پرسیدم. پس فرمودند: آخوند خراسانی چنین گفته و شیخ انصاری چنان گفته و حق مطلب این است. و نیز مسأله دوم را پرسیدم، همین اشاره را به اختلاف اقوال كرده و حكم واقع را بیان كردند. تا آخرین مسأله مورد اختلاف را كه در نظرم بود پرسیدم.

.

پس از آن، فرمودند: كار دیگری؟ گفتم: نه، اجازه می فرمایید بروم؟ فرمودند: «فی امان الله»؛ بفرما. پس برخاسته و خداحافظی كرده و بیرون آمدم و با خود گفتم امروز وسط هفته است، آقای اصفهانی در وسط هفته به كوفه و یا سهله نمی آید. پس با عجله در هوای گرم برگشتم به نجف و حدود سه بعدازظهر بود، مستقیماً به خانه سید آمدم و در زدم. خادم ایشان حاج عبدالحمید آمد، گفت: شیخ عبدالنبی! چه می خواهی؟ گفتم: آقا را می خواهم. گفت: آقا در بالاخانه است. گفتم: خدمتشان عرض كن فلانی است. رفت و برگشت و گفت: بفرما.

پس به بالاخانه رفتم، دیدم آقا در آن جا نشسته و مشغول مطالعه است. سلام كردم، جواب دادند و فرمودند: بفرما. پس شروع كردم آن مسائل را یكی بعد از دیگری گفتم و آقا همان گونه كه آنجا پاسخ دادند، فرمودند؛ شیخ چنین گوید و آخوند چنین و حكم واقع این است و تمام مسائل را مانند آن جا جواب داد و من سؤال دیگری نداشتم، پس سید تبسم كرده و به لهجه اصفهانی خود فرمودند: حاج شیخ عبدالنبی! حالا یقین كردی؟ گفتم: بله آقا! و برخاسته و آمدم و یقین كردم كه سید مورد توجه وعنایت خاص آقا امام زمان – عجل الله تعالی فرجه الشریف – می باشد.»

%d8%a2%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d9%84%d9%84%d9%87-%d8%a7%d9%84%d8%b9%d8%b8%d9%85%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%af-%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1

00100

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.