خانه » انسان از مرگ تا برزخ » گرزهاى آتشين بر سر ميتى
23  

گرزهاى آتشين بر سر ميتى

محروم آيه اله سيد جمال الدين گلپايگانى نقل كرده است : در دوران جوانى كه در اصفهان مشغول تحصيل بودم ، نزد دو استاد بزرگ ، مرحوم آخوند كاشى و جهانگير خان درس اخلاق و سير و سلوك مى آموختم ، و آن ها مربى من بودند.
ايشان دستور داده بودند: شب هاى پنج شنبه و جمعه بروم در تخت فولاد(157) و قبرستان و قدرى در عالم مرگ و ارواح تفكر كنم و مقدارى هم عبادت كرده و صبح برگردم .


عادت من اين بود كه شب پنجشنبه و جمعه يكى دو ساعت بين قبرها حركت مى كردم و تفكر مى نمودم ، بعد چند ساعت استراحت نموده و سپس نماز شب و مناجات بر مى خواستم و نماز صبح را مى خواندم و پس از آن به اصفهان مى آمدم .
شبى از شب هاى زمستان ، هوا بسيار سرد بود و برف هم مى آمد. براى تفكر در عالم ارواح و ساكنان آن وادى از اصفهان حركت كردم و به تخت فولاد (قبرستان بزرگ اصفهان ) آمدم در يكى از حجره ها رفتم ، خواستم دستمال خود را باز كنم و چند لقمه غذا بخورم و بعد از آن بخوابم تا در حدود نيمه شب بيدار شوم و مشغول عبادت گردم .
در اين حال در مقبره را زدند تا جنازه اى را كه از ارحام و بستگان صاحب مقبره بود آن جا بگذارند و قارى كه متصدى مقبره بود مشغول تلاوت قرآن شود و آن ها صبح بيايند و جنازه را دفن كنند.
آن جماعت جنازه را داخل حجره گذاشتند (و دستورات لازم را دادند) و رفتند قارى هم مشغول خواندن قرآن شد.
ناگاه ديدم ملائكه عذاب آمدند و مشغول عذاب كردن جنازه شدند.
مى گويد: چنان گرزهاى آتشين را بر سر او مى زدند كه آتش آن به آسمان زبانه مى كشيد و فريادهايى از اين جنازه بر مى خواست كه گويى تمام اين قبرستان بزرگ را متزلزل مى كرد. نمى دانم اهل چه معصيتى بود؟ (شايد) از حاكمان جائر و ظالم بوده كه اين طور مستحق عذاب شده است ، قارى قرآن اطلاعى از آن وضع نداشت ، آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت قرآن مشغول بود.
از مشاهده اين منظره از حال رفتم ، بدنم لرزيد، رنگم پريد، اشاره به صاحب مقبره كردم كه در را باز كن مى خواهم بروم . او نمى فهمد، هر چه مى خواستم بگويم زبانم قفل شده بود و حركت نمى كرد.
بالاخره به او فهماندم : كه در را باز كن ، مى خواهم بروم . گفت : اى آقا! هوا سرد است ، برف روى زمين را پوشانيده و در راه گرگ است ، ترا مى درد.
هر چه مى خواستم به صاحب مقبره بفهمانم كه طاقت ندارم ، (من چيزهايى را مى بينم كه تو نمى بينى ) او متوجه نبود و چيزى را درك نمى كرد.
به ناچار خود را به در اطاق كشاندم ، او در را باز كرد، خارج شدم و تا اصفهان با آن كه مسافت زيادى نيست به سختى آمدم و چندين بار به زمين خوردم ، آمدم در حجره و يك هفته مريض بودم . مرحوم آخوند كاشى و جهانگير خان ، آن دو استاد بزرگ از من پرستارى مى كردند و دوا مى دادند تا كم كم حالم بهتر شد.(158)

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.