خانه » كتاب : داستانهاى اصول كافى جلدهاى 1 و 2 » پيوستن خداش به على (ع ) و شهادت او
23  

پيوستن خداش به على (ع ) و شهادت او

پيوستن خداش به على (ع ) و شهادت او  

خداش : به سوى اميرمؤ منان على (ع ) حركت كرد، و به محضرش رسيد، و طبق برنامه پيش گفته : آيه سخره را آهسته مى خواند.
امام على (ع ) تا او را ديد خنديد و فرمود: (اى برادر عبد قيس بيا نزديك ).
خداش : جا وسيع است ، آمده ام پيامى به شما برسانم .
امام على : بفرمائيد چيزى بخوريد و بياشاميد و لباسها را بكنيد و روغنى بماليد و(پس از رفع خستگى ) پيام خود را برسانيد.
خداش : نيازى به آنچه گفتى ندارم .
امام على : مى خواهى با تو در جاى خلوت بنشينم ، تا اگر رازى دارى به من بگوئى .
خداش : رازى ندارم ، هر رازى براى من آشكار است .
امام على : اى خداش تو را به خدائى كه از خودت به تو نزديكتر است ، و بين تو دلت ، مانع مى شود، همان خدائى كه به خيانت چشمها و راز سينه ها آگاه است ، آنچه را من (از خوردن و نوشيدن و روغن ماليدن و خلوت كردن ) به تو پيشنهاد كردم ، آيا زبير به تو سفارش نكرد كه از اين امور دورى كنى ؟
خداش : خدا گواه است ، همينطور است كه مى فرمايى .
امام على : پس از آنكه آنچه از تو خواستم (و تو را به خدا سوگند دادم ) اگر كتمان مى كردى ، به هلاكت مى رسيدى .
اى خداش : آيا زبير به تو سخنى نياموخت كه وقتى نزد من مى آيى آن سخن را بخوانى ؟
خداش : آرى به من سخنى آموخت .
امام على : آيا آن سخن ، آيه سخره بود؟
خداش : آرى .
امام على : آن آيه را بخوان .
خداش : آن آيه را خواند.
امام على (ع ) مكرر به خداش فرمود: آيه را بخوان ، او آيه را مى خواند، على (ع ) غلطهاى او را تصحيح مى كرد، و او تا هفتاد بار آن آيه را خواند.
خداش پيش خود مى گفت : عجبا! چرا اميرمؤ منان (ع ) دستور تكرار اين آيه را مى دهد.
آنگاه امام (ع ) به خداش فرمود:(آيا احساس مى كنى كه دلت آرامش يافته است ؟).
خداش : آرى ، سوگند به خدايى كه جانم در دست او است (با خواندن مكرر آيه سخره ) دلم آرامش يافت .
امام على : اكنون بگو آن دو نفر چه پيامى را توسط تو براى من فرستاده اند؟
خداش پيام آنها را (قبلا ذكر شد) به امام على (ع ) ابلاغ كرد.
امام على (ع ) پاسخ همه فرازهاى پيام آنها را داد و به خداش فرمود: پاسخ مرا به آنها ابلاغ كن (كه خلاصه پاسخ امام على (ع ) به آنها چنين بود:).
به آنها بگو: گفتار خود شما براى استدلال بر محكوميت شما كفايت مى كند، خداوند گروه ستمگران را هدايت نمى كند.
اينكه : شما مى پنداريد برادر دينى و پسر عموى نسبى من هستيد، در مورد خويشاوندى نسبى ، آن را انكار نمى كنم ( كه در چندمين جد اعلا، به هم مى رسيم ) اگر چه نسبت (جاهليت ) با آمدن پيوند( و ملاك ) اسلام قطع شد( زيرا آن پيوندى را كه اسلام پذيرفت ، آن را بايد ملاك قرار داد)
و در مورد برادر دينى بودن شما، اگر راست مى گوئيد، شما با كارهاى خود با قرآن كتاب خدا مخالفت نموديد و شيوه برادرى دينى را از بين برديد و از تحت فرمان من خارج شديد، و اگر در ادعاى برادرى ، راستگو نيستيد، پس ‍ دروغگو و بهتان زننده مى باشيد.
و در مورد مخالفت شما با مردم به خاطر من ، از هنگام رحلت پيامبر(ص )، اگر شما از روى حق با آنها مخالفت نموديد (و با من بيعت كرديد)، ولى بعدا با مخالفت با من ، آن حق را دگرگون كرده و باطل نموديد، و اگر از روى باطل با مردم مخالفت كرديد، پس گناه آن باطل و گناه جديد مخالفت با من ، بر گردن شما است ، به علاوه انگيزه مخالفت شما با مردم ( براى من نبود، بلكه ) به خاطر طمع به دنيا بود( چنانكه آشكار شد.)
و در مورد اينكه : مى گوئيد: اميد شما را قطع كردم و چنين معتقديد، خدا را شكر كه عيب دينى بر من نگرفتيد(زيرا قطع كردن اميد آلودگان ، جرم دينى نيست ).
و اما انگيزه دورى من از شما، آن چيزى است (يعنى آن باطن ناپاكى است ) كه موجب سرپيچى شما از حق ، و بيعت شكنى شماشد، و افسار بيعت را مانند چارپائى كه افسارش را پاره مى كند، پاره كرديد و از گردنتان بيرون آورديد، پروردگار من ، تنها خداى يكتا و بى همتا است و من چيزى را شريك او قرار نمى دهم ، و به آنها بگو: نگوئيد سود فلانى كمتر است و دفاعش ، سستر مى باشد، كه اگر چنين بگوئيد سزاوار نام شرك و نفاق خواهيد شد.
اما اينكه : مرا از شجاعترين قهرمانان عرب خوانديد و از اين رو نفرين مرا مناسب شجاعت من ندانستيد، بدانيد كه هر مقامى مناسب كارى است ، شجاعت من در آنجا است كه شما سخت در تنگناى دشمن قرار گيريد و خداوند دل توانمند به من بدهد و به دفاع برخيزم ، و در مورد نفرين من نبايد بى تابى كنيد، چرا كه نبايد نفرين من كسى را كه به پندار شما، جادوگر از خاندان جادوگر است ، بترساند.
آنگاه على (ع ) آنها را چنين نفرين كرد:
خدايا! اگر طلحه و زبير بر من ستم كرده اند و نسبت نارواى (جادوگرى و دست داشتن در قتل عثمان و…) به من دادند، و آنچه را كه از رسول خدا(ص ) در شاءن من ديدند و شنيدند، ولى كتمان نمودند، و با تو و پيامبرت مخالفت كردند، زبير را با بدترين وضعى بكش و خونش را در گمراهيش بريز و طلحه را خوار گردان ، و در آخرت آنها را با سخت ترين مجازات كيفر فرما) (196)
اى خداش ! آمين بگو.
خداش (كه سخت تحت تاءثير بيان امام قرار گرفته بود، با صدق دل )
گفت :
آمين :(خدايا مستجاب كن ).
سپس خداش ، خود را پيش خود سرزنش مى كرد خطاب به خود مى گفت :(به خدا من هرگز صاحب ريشى را نديدم كه خطايش از تو روشنتر باشد كه پيام رسان پيامى باشد كه قسمتى از آن قسمت ديگرش را نقض مى كند، و خداوند جاى درستى براى آن نگذاشته است ، من به سوى خدا مى روم و از آن دو نفر(طلحه و زبير) بيزارى مى جويم ).
امام على : اى خداش نزد آن دو نفر برو، و گفتار مرا به آنها ابلاغ كن .
خداش : نه به خدا، نمى روم ، مگر اينكه از خدا بخواهى و دعا كنى كه مرا بى درنگ به سوى تو باز گرداند، و مرا در مسير خشنودى خودش در مورد تو موفق كند.
امام على (ع ) براى خداش همين دعا را كرد، خداش نزد طلحه و زبير رفت و پيام امام على (ع ) را به آنه ابلاغ كرد و سپس با شتاب (مخفيانه ) به حضور على (ع ) بازگشت ، و به صف امام على (ع ) ملحق شد، و در جنگ جمل ، جزء ياران او گرديد و در ركاب آن حضرت به شهادت رسيد، رحمت خدا بر او باد. (197)

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.