خانه » كتاب : داستانهاى اصول كافى جلدهاى 1 و 2 » امام حسن (ع ) در راه مكه و خبر از آينده
23  

امام حسن (ع ) در راه مكه و خبر از آينده

امام حسن (ع ) در راه مكه و خبر از آينده  

در يكى از سالها، امام حسن مجتبى (ع ) پياده از مدينه به مكه رهسپار شد، به طورى كه پاهايش آماس كرد، در مسير راه ، يكى از خدمتكاران عرض ‍ كرد:
(اگر سوار شوى ، اين آماس رفع مى گردد).
امام حسن : (نه ، وقتى كه به منزگاه بعدى رسيديم ، سياه پوستى نزد تو آيد و روغنى همراه دارد، تو آن روغن را او بخر چانه نزن ).
خدمتكار: پدر و مادرم به قربانت ، ما به هيچ منزلگاه وارد نشده ايم كه به دوافروشى برخورد كنيم .
امام حسن : آن مرد در نزديك منزلگاه بعد، است .
خدمتكار مى گويد: حدود يك ميل (دو كيلومتر) از آنجا گذشتيم ، ناگاه آن سياه پوست پيدا شد، امام به من فرمود: نزد اين مرد برو و روغن از او بگير و قيمت آن را به او بده .
خدمتكار نزد سياه پوست رفت و تقاضاى روغن كرد.
سياه پوست : اين روغن را براى چه كسى مى خواهى ؟
خدمتكار: براى حسن بن على (ع ).
سياه پوست : خواهش مى كنم مرا نزد آن حضرت ببر.
خدمتكار موافقت كرد و با سياه پوست به حضور امام حسن (ع ) آمدند، سياه پوست عرض كرد:(پدر و مادرم به فدايت ، من نمى دانستم كه روغن را براى شما مى خواهد، اجازه بده قيمتش را نگيرم ، زيرا من غلام شمايم ، از خدا بخواهيد به من پسرى سالم عنايت كند كه دوست شما اهلبيت (ع ) باشد، زيرا وقتى كه از نزد همسرم جدا شدم ، درد زائيدن داشت .
امام حسن : به خانه ات برو كه خدا پسرى سالم به تو عطا فرموده است و او از شيعيان ما است (212) (اين پسر همان شاعر معروف و مبارز و دوست مخلص اهلبيت (ع ) يعنى (سيد حميرى )شد، كه به نقل بعضى از 2300 قصيده در شاءن خاندان رسالت سروده است … (213)

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.