خانه » ۱۳۹۶ » اردیبهشت

بایگانی ماهانه: اردیبهشت ۱۳۹۶

ميان گريه وخنده، نشسته ام که بيايى

پنجره ميان گريه وخنده،  نشسته ام که بيايى بيا که آينه اى را که رنگ غير در آن بود شهاب خاطره ها را چراغ راه تو کردم زمين زندگيام را جوان وسبز کشيدم اگر که يأس بخواهد ره خيال ببندد اگربه صبح برآيى به …

ادامه نوشته »

بهار در آدينه

بهار در آدينه چه باشم وچه نباشم، بهاردرراه است نگاه منتظران،  عاشقانه ميخواند به جاده هايکسالت، به جاده هاى تهى کسى که با نفس آفتابياش دارد کدام جمعه؟!ندانسته ام، ولى پيداست دلم خوش است ميان شکنجه ى پاييز   بهار،  همنفس ذوالفقار در راه …

ادامه نوشته »

بيکرانه ى عدل

بيکرانه ى عدل نه من، که پيش نگاهت جهان به خاک افتد شب ظهور تو اى آخرين ستاره ى عدل به ذوالفقار عدالت نشان تو سوگند تو بيکرانه ى عدلى ودر برابر تو تو آن دليل درخشان،  حقيقتِ نابى تو ناگهان ترى ازناگهان ودرقدمت …

ادامه نوشته »

انديشه توفانى

انديشه توفانى چيست اى يار،  در انديشه ى توفانى تو بى توديرى است دلم… آه، دلم ميگيرد بى توهرلحظه ى هر روز، دعايم اين است خلوتى کرده فراهم نگهم،  تا شايد نذرکردم که اگر آمدى اى دوست، کنم شعرهايى که نخواندم،  همه تقديم تو …

ادامه نوشته »

از چلچراغ آسمان

از چلچراغ آسمان با نگاهت سبزخواهم شد، بمان خورشيد من! روزگار سفره هاى خالى از ايمان گذشت با ظهور روشنت،  گل مى کند پروازمان در دفاع از حرمت اين شاعران سادگى نقشهاى ازچلچراغ آسمان دردست ماست   در کنارت غنچه خواهم داد هان،  خورشيد …

ادامه نوشته »

طلوع آخرين

طلوع آخرين طلوغ آخرين بيا ـ هميشه آبروى ما ـ بيا سرودهى دلم! هميشه در تلاوتم طلوع تازهاى کن اى بهار مهربان ترين! قياممان،  قعودمان پُر ند از نبودنت غزل قيام توست ـ اين سکوت ناگهانمان   که مانده ايم در تَبَت،  بهشت آرزوى …

ادامه نوشته »

سپيده موعود

سپيده موعود معبد دلم بيتو،  ساکت است وظلمانى از پيات روان کردم،  در غروب تنهايى لحظه اى رهايى ده،  اى ستارهى قطبى باز هم بهارى کرد،  آسمان چشمم را در مسير ديدارت اى سپيده موعود! از تبار اندوهم،  چون شقايق صحرا   اى الهه …

ادامه نوشته »

وقتى بيايى

وقتى بيايى مى بارد از ابر انگبين،  وقتى بيايى مرزى نخواهد ماند در بيمرزى تو بى تو بهارى نيست در تقويم دنيا درشهرشب، آتش به جان نى فتاده ست يعقوب وار از هجر يوسف اشکباريم ناگفته ها بسيار در دل دارم از زخم   …

ادامه نوشته »

صبح فرج

صبح فرج پردهى شب بدَرد،  چهره اگر بگشائى آفتابى ودل منتظران تشنهى توست باقى عشق تويى،  از تو بقا يافته عشق غم دل را بتوان با تو به يک سفره نشست دست تنهاى خليل است ومقابل،  صف پيل نشود قامت پيداى تو را پنهان …

ادامه نوشته »

کوچ

کوچ وهم ميبارد از آئينى شب جاريمان سفرى تازه فرا روى ره قافله نيست؟! لحظه ها باورشوقى استکه درچشم دويد سرو اين باغ زآسيب تبر، ايمن باد! گفت:اين قافله بايدکه زشب کوچ کند   کيست تا آمده باشد پى دلدارى مان؟! وه چه دلگيرشداين …

ادامه نوشته »