حکمت ۱۹
بدو ولی نه جوری که نفست ببره
وَ قَالَ عَلَيهِ السِّلَامُ:
مَنْ جَرَى فِي عِنَان أَمَلِهِ عَثَرَ بِأَجَلِهِ.
توضیح ساده:
مَنْ: هر که، کسی که؛ جَرَى: تاخت، دوید، پیش رفت، بیمحابا حرکت کرد؛ فِي: در پی؛ عِنَان: افسار؛ أَمَلِهِ: آرزوهایش، امیدهایش، خواستههایش… یعنی هر کسی که افسار زندگیش رو دست آرزوهاش بده و دنبال رویاهای بیحد و مرزش بدوه، یه چنین آدمی، عَثَرَ: زمین میخوره، میلغزه، بِـ: بهوسیلهیِ أَجَلِهِ: مرگش؛ یعنی مرگش از راه میرسه.
خیلیها را میبینیم که شب و روز ندارن؛ دو تا شغل، سه تا شغل؛ مدام دنبالِ اینن که خانهشون رو بزرگتر کنن، ماشیناشون را مدلبالاتر کنن و با خودشون میگن: «فقط همین یه تیکه زمین رو هم بخرم، دیگه استراحت میکنم». اما حقیقت اینه که اون «ایستگاهِ آخر» هیچوقت نمیرسه و طرف توی همین دویدنها، توی همین استرسها و بدوبدوها، یهو سلامتیش را از دست میده یا عمرش تموم میشه؛ و این یعنی تاختن با افسارِ آرزو تا لبهیِ پرتگاهِ مرگ.
یا گاهی آدم تو ذهنش یه تصویرِ بینقص از خودش و آیندهاش میسازه. هی میگه: «وقتی به اون مقام رسیدم خوشبختم»، یا «وقتی فلان مدرک رو گرفتم زندگی رو شروع میکنم». اونقدر غرقِ این آرزوهایِ دور میشه که «امروز» رو فراموش میکنه و یهو بیدار میشه و میبینه جوونیش تموم شده، فرصتِ لذت بردن از لحظهها رو از دست داده و مرگِ آرزوهاش زودتر از خودش از راه رسیده.
حتماً دیدی کسایی رو (یا شاید خودمون رو) که شبانهروز میدُوَن، حرص میزنن، استرس میکشن و از تمامِ لذتهای کوچیک (مثل یه چای خوردن با خانواده یا تماشای غروب) میگذرن، فقط به این امید که «وقتی فلان ویلا رو خریدم» یا «وقتی مدیرعامل شدم» زندگی کنم. و این یعنی دووندن اسبِ آرزو؛ و دقیقاً همینجاست که آدم ناغافل پاش به سنگِ «اجل» گیر میکنه و میبینه چقدر «زندگی نکرده» داره.
یا گاهی اونقدر غرق در آرزوی داشتن یه شریک زندگیِ بینقص یا یه رفیقِ همهچیزتموم هستیم که آدمهای خوبِ کنارمون رو نمیبینیم و در واقع داریم تو خیالبافی میتازیم و وقتی به خودمون میایم که فرصتِ با هم بودن تموم شده و ما موندیم و یه مشت آرزویِ کال.
مثلاً اینستاگرام رو باز میکنی و آرزو میکنی کاش جای اون بلاگر بودی، کاش اون سفر رو میرفتی، کاش اون گوشی رو داشتی. این «دویدنِ ذهنی» تو اقیانوس آرزوها، رمقِ زندگی در لحظه رو ازت میگیره. یههو میبینی ساعتها گذشت، عمرت رفت و تو فقط داشتی با «نداشتههات» اسبسواری میکردی.
خیلی از پدر و مادرها تمام آرزوشون اینه که بچهشون بزرگ بشه، دکتر بشه، بره دانشگاه. مدام منتظرِ «آیندهیِ بچه» هستن و در حالی که دارن واسه اون آیندهی دور میدُوَن، یادشون میره همین الانِ بچه رو بغل کنن. یههو چشم باز میکنن و میبینن بچه بزرگ شده، از خونه رفته و اون لحظههای نابِ کودکی که دیگه برنمیگرده، به «اجلِ» زمان دچار شده و مرده.
یا طرف سالها سختی میکشه، از همهچیز میزنه، حتی فرشِ زیر پاش رو میفروشه تا به آرزوی داشتن یه خونهی بزرگتر و لوکستر برسه و تمامِ فکر و ذکرش میشه آجر و سیمان. اما روزی که کلید رو میندازه تو درِ اون قصری که آرزوش رو داشت، میبینه دیگه نه جونی براش مونده، نه دلِ خوشی، و نه همدمی که باهاش یه استکان چای بخوره. یعنی آرزویِ داشتنِ «خونه»، لذتِ «خونهداری» و گرمای زندگی رو ازش گرفته.
یا بعضیها فقط میدُوَن دنبال مدرکهای بالاتر؛ ارشد، دکترا، فلان تخصص. اونقدر غرق در آرزویِ استاد و پروفسور شدن میشن که یادشون میره اصلاً علم واسه این بود که آدم بهتری بشن. و تو اوجِ تاختن واسه کسبِ اعتبار، میبینی اخلاق و انسانیتشون زیرِ سُمِ این اسبِ آرزو، له شده و از بین رفته.
خلاصه رفیق!
هر کی افسارِ آرزوهاش رو ول کنه و با شتاب دنبالش بدوه، یه جایی زمین میخوره… اونم به قیمتِ عمرش. نه اینکه حتماً همون لحظه بمیره… گاهی عمرش زمین میخوره؛ یعنی آرامشش، سلامتش، رابطههاش، فرصتهاش، آبروش… همهش میریزه.
این حکمت داره میگه: آرزو خوبه… ولی وقتی افسارش دست تو نباشه، تو رو میکِشه و تو رو میکُشه. مثل اینکه یه نفر میگه: «من باید زودتر پولدار شم… هر جور شده…»؛ بعد چی میشه؟ شب و روز کار… استرس… فشار… خواب کم… اعصاب خُرد… آخرش یه روز میبینی: پول اومد، ولی خودش رفت… نه دل داره، نه جون داره، نه حوصلهی زندگی.
گاهی آدم داره میدوه… ولی نمیفهمه به سمتِ چی. این همون «جَرَى فِي عِنَانِ أَمَلِهِ» هست که امام (ع) داره میگه؛ یعنی امید و آرزو افسار دستش نیست، خودش آویزونِ آرزوهاشه. مصادیقش هم کم تو زندگی ما نیست: کار کردنِ بیوقفه تا مرز فرسودگی، یه عالمه قسط و بدهی فقط برای اینکه «از بقیه عقب نمونم»، یا چند تا شغل همزمان بدون توان جسمی.
دردِ رایج این روزا اینه که آدم میگه: «هم خوشگل باشم، هم پولدار، هم بهترین ماشین، هم بهترین خونه، هم سفر، هم کلاس، هم همه ازم تعریف کنن…» ولی واقعیت اینه که اینم از همون آرزوهای خامه؛ همهچی با هم، آدم رو تیکهتیکه میکنه. تو از خودت جا میمونی… بعد یه روز میرسی به یه نقطهای که میگی: «من چی میخواستم؟ چی شد؟ چرا خوشحال نیستم؟»
و دیگه از آرزوهایی که افسار ما دستشه اینه که ما متأسفانه میخوایم همهچیز سریع درست شه… سریع لاغر شیم… سریع پولدار شیم… سریع مشهور شیم… سریع همه چی عالی… اما دنیا با «سریع» همیشه راه نمیاد. گاهی خدا یه چیزی رو آرومآروم میسازه… مثل نونِ خوب… مثل آدمِ پخته… مثل رابطهی سالم… اونوقت کسی که میدوه، نمیبینه… فقط میکوبه میره جلو… و همین عجله، میشه زمین خوردن.
فرقِ «امید» با «حرص» خیلی باریکه… امید میگه: «میخوام بهتر بشم… با آرامش و رشد.»؛ حرص میگه: «باید مالِ من بشه… همین الان… حتی اگر خودم بشکنم.» و اینجا دقیقاً همون جاییه که آدم به اجلش بر میخوره… یعنی به یه خط پایانِ تلخ. نه لزوماً مرگ… گاهی مرگِ حالِ خوب، مرگِ آرامش، مرگِ ایمان، مرگِ دل.
این حکمت یه جملهی کوچیکه… ولی یه تلنگر بزرگه که میگه: آرزو داشته باش… ولی افسارش دستِ تو باشه. بدو… ولی نه جوری که نفست ببره و چشمهات چیزی نبینه. حرکت کن… ولی نه جوری که خودت رو زیر پا له کنی.
بعضی وقتا بهترین کار اینه که آدم یه لحظه وایسه و به خودش بگه: «من دارم زندگی میکنم… یا دارم فقط میدوم؟»
بیاد امام زمان مظلوم و غریبم اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

