حکمت ۳۱ بخش پنجم مَنْ تَبَصَّرَ فِي الْفِطْنَةِ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ

حکمت ۳۱
بخش پنجم

مَنْ تَبَصَّرَ فِي الْفِطْنَةِ تَبَيَّنَتْ لَهُ الْحِكْمَةُ
توضیح ساده:
مَنْ: کسی که تَبَصَّرَ: خوب ببینه، خوب بشناسه فِي: در حالت الْفِطْنَةِ: فطانت و تیزهوشی تَبَيَّنَتْ: آشکار می‌شه لَهُ: براش الْحِكْمَةُ: حکمت، دانایی.
یعنی آدم باهوش و بیدار، خیلی زود حکمت رو می‌فهمه.
چقدر این جمله قشنگ و عمیقه! انگار داره مستقیم به قلبِ آشوب‌های ذهنی ما تو این روزا اشاره می‌کنه. معنی ساده‌ش اینه: «هر که از روی هوشمندی و ذکاوت دقیق بشه، راهِ حکمت یعنی درست و غلطِ زندگی براش روشن میشه.»
فکر کن تو خونه یا محیط کار، یکی یه حرفی زده که آتیشت زده. اینجا همون هوشمندی بهت میگه: «الان اگه جواب بدی، فقط داری بنزین می‌ریزی رو آتیش.»
و وقتی تو با این هوشمندی، عمیق میشی، یهو یه «حکمت» برات روشن میشه: اینکه آرامشِ الانت خیلی باارزش‌تر از اینه که ثابت کنی حق با توئه. اونجاست که سکوت می‌کنی و بعداً می‌بینی چقدر به نفع خودت و رابطه‌ات شد.
یا همه ما گاهی تو اینستاگرام می‌چرخیم و حسرت زندگی بقیه رو می‌خوریم. و هوشمندی اینجا بهت میگه: «ببین، این فقط یه فریم از هزاران فریمِ زندگیِ اون آدمه.»
و وقتی اینجوری فکر می‌کنی، حکمتِ بزرگتری برات رو میشه که: «مقایسه کردنِ باطنِ زندگیِ خودت با ظاهرِ زندگیِ بقیه، سَمّه.» و همین که اینو بفهمی، دیگه اون حسِ حسرت و غم قلبت رو فشار نمیده.
یا خیلی وقتا یه چیزی می‌بینیم و فکر می‌کنیم اگه فلان گوشی یا فلان لباس رو داشته باشیم، دیگه خوشبختیم. و نگاه هوشمندانه اینجا میگه: «واقعاً بهش نیاز داری یا فقط چون بقیه دارن می‌خوای؟»
و حکمتی که از دلِ این دقت بیرون میاد اینه: شادیِ واقعی از «داشتن» نمیاد، از «بودن» و رضایت درونی میاد. و اینجاست که دیگه برای پر کردنِ جای خالیِ دلت، سراغِ پاساژگردی و خرج‌های بیخودی نمی‌ری.
خلاصه بگم:
زندگی خیلی شلوغ و پرسروصداست. اگه بخوای همین‌طوری بدوی، هیچی دستگیرت نمیشه. اما اگه یه لحظه وایستی، به هوشت تکیه کنی و از زاویه بالا به اتفاقات نگاه کنی، اون «حکمت» یا همون «آهان! پس قضیه این بود»ِ معروف، مثل یه نسیم خنک میاد و حال دلت رو خوب می‌کنه.

حالا جالبه بدونی که امام علیه السلام همین نگاه هوشمندانه که موجب رسیدن به حکمت‌ها و حقیقت‌های زندگی می شه، میگه اولین راه رسیدن و دست یافتن به یقینه.
و میگه یقینم مثل صبر چهار تا شاخه داره که اولیش همین نوع نگاه به دنیای پیرامونه که اگه هوشمندانه باشه حکمت‌ها برا آدم روشن و آفتابی می‌شه و آدم حکمت و فلسفه و راز مسائل رو مثل روز براش روشن میشه.
خیلی وقت‌ها ما یه سری چیزها رو می‌دونیم، ولی بهشون باور نداریم. مثلاً همه می‌دونیم «دروغ بده»، اما چرا باز هم گاهی می‌گیم؟ چون به «بد بودنش» یقین نداریم؛ فقط یه دانسته است که گوشه ذهنمون خاک می‌خوره.

و امام (ع) داره فرمول تبدیل «دانستن» به «باور قلبی یعنی یقین» رو بهمون میده. و میگه «فطنه» یعنی اون هوش و حواسِ جمع، تو زندگی روزمره، یعنی اینکه سرسری از اتفاقات رد نشی. مثلاً وقتی می‌بینی یه نفر با بدجنسی به جایی رسیده ولی شب‌ها خواب راحت نداره، یا برعکس، یه نفر با صداقت باخته ولی آرامش عجیبی داره، اینجا جای به کار انداختن همون «فطنه» یا هوشه.
که اگه خوب هوشتو به کار بیندازی، اون لایه‌های رویی کنار میره. و دیگه فقط یه اتفاق ساده نمی‌بینی، و داری ریشه‌ها رو می‌بینی.
و اینجاست که «حکمت» خودش رو نشون میده. یهو ته دلت روشن میشه که: «ای بابا! پس واقعاً عزت دست خداست، نه دست این و اون.» یا «واقعاً آرامش تو درستکاریه، نه تو زرنگ‌بازی‌های کثیف.» این همون لحظه‌ایه که حکمت برات آشکار شده.
حالا ربطش به یقین چیه؟
یقین یعنی آرامشِ بعد از طوفانِ شک.
وقتی تو با چشم خودت و با هوش خودت، بارها و بارها اون حکمت‌ها رو لای چرخ‌دنده‌های زندگی دیدی، دیگه کسی نمی‌تونه نظرت رو عوض کنه.

* دیگه «شنیده» نداری، «دیده» داری.
* دیگه شک نداری که تهِ مسیرِ کج، بن‌بسته.
این یقین چطوری میاد؟ از همین تکرارِ نگاه هوشمندانه. وقتی چند بار مچِ دنیا رو گرفتی و دیدی که طبقِ همون قاعده‌های حکیمانه می‌چرخه، قلبت آروم می‌گیره. اون وقت دیگه توی سختی‌ها نمی‌لرزی، چون یقین داری که «پایان شب سیه، سپید است». پس این یقین، میوه همون نگاهِ هوشمندانه‌ست.
یا فرض کن داری رانندگی می‌کنی. یکی می‌پیچه جلوی تو.
* آدم معمولی: عصبانی میشه، فحش میده، فشار خونش میره بالا.
* آدم بافطانت و باهوش: با خودش میگه «اگه منم تلافی کنم، ممکنه تصادف کنم و کل روزم خراب شه. تهِ این کل‌کل هیچی نیست.»
این آدم وقتی این رو می‌فهمه و آرامشِ بعدش رو حس می‌کنه، به یه یقین می‌رسه که: «خویشتن‌داری مساوی است با امنیت.» دفعه بعد، دیگه حتی وسوسه هم نمیشه که تلافی کنه، چون به این قاعده «یقین» پیدا کرده.
پس اینجور نگاه کردن یعنی نگاه هوشمندانه یکی از راه‌هاییه که آدمی رو به یقین می‌رسونه.
و جالبه که بدونی امام علیه السلام میگه همین یقین هم یکی از راه‌هاییه که آدم رو به ایمان می‌رسونه.
شاید برات سوال بشه فرق این دوتا دیگه چیه مگه یقین با ایمان فرق می‌کنه آره خیلی هم فرق می‌کنه.
ببین، یقین اون مرحله‌ایه که دیگه هیچ شکی نداری. مثل وقتی که دستت رو می‌زنی به بخاری و می‌سوزی؛ دیگه لازم نیست کسی برات استدلال بیاره که «بخاری داغه» و بخاری داغ می سوزونه. چون تو به یقین رسیدی.
یقین یعنی: حقیقت رو با تمام وجودت دیدی و پذیرفتی.
حالا نکته اینجاست: خیلی‌ها یقین دارن، ولی ایمان ندارن!
عجیبه نه؟ بذار یه مثال بزنم:
* یه پزشک یقین داره که سیگار ریه رو نابود می‌کنه (چون عکس‌های ریه رو دیده، علمش رو داره، حکمتش رو می‌فهمه).
* اما آیا همه پزشک‌ها سیگار رو ترک می‌کنن؟ نه!
اون پزشکی که سیگار می‌کشه، «یقین» داره ولی به اون یقینش «ایمان» نداره.
ایمان یعنی: گره زدنِ قلب و عمل به اون یقین. یعنی حالا که فهمیدی فلان چیز حقه، پاش وایستی، براش هزینه بدی و زندگیت رو بر اساس اون تنظیم کنی.
و امام ع می‌گه یقین آدم رو به ایمان می‌رسونه؟
چون تا وقتی نورِ یقین تو دلت نتابه، موتورِ ایمان روشن نمی‌شه.
آدم تا وقتی شک داشته باشه که «آیا این کار درسته یا نه؟»، لنگ می‌زنه، یه قدم میره جلو، دو قدم میاد عقب. اما وقتی اون فطنت و حکمت دست به دست هم دادن و تو رو به یقین رسوندن، دیگه پات نمی‌لرزه. اون وقت اون یقینِ تو تبدیل می‌شه به یه «انگیزه» بزرگ برای عمل کردن (که همون ایمانه).
به زبون خودمونی:
یقین یعنی «فهمیدم چی به چیه»؛
ایمان یعنی «حالا که فهمیدم، تا تهش هستم».
فکر کن به این یقین رسیدی که «آدم‌های مهربون، تهش حالِ خودشون بهتره». این یقینه.
اما اون لحظه‌ای که یکی بهت بدی می‌کنه و تو می‌تونی تلافی کنی ولی به خاطر اون باورت، با مهربونی ازش می‌گذری، اونجا داری «ایمانت» رو نشون می‌دی. یعنی به یقینت عمل کردی.
https://eitaa.com/mrranjbar3/5985

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.