154 ناسپاسى فرزند

154 ناسپاسى فرزند

جوانى سر از راءى مادر بتافت
دل دردمندش به آذر بتافت

 

چو بيچاره شد پيشش آورد مهد
كه اى سست مهر فراموش عهد

 

نه درمانده بودى و نالان و خرد
كه شبها ز دست تو خوابم نبرد؟

 

نه در مهد، نيروى حالت نبود
مگس راندن از خود مجالت نبود؟

 

تو آن كودك از مگس رنجه اى
كه امروز سالار و سرپنجه اى
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.