یکی از تجربه‌گران می‌گفت من کارهای خوب زیادی انجام دادم

#انفاق
یکی از تجربه‌گران می‌گفت من کارهای خوب زیادی انجام دادم که بیشتر آنها جلوی چشم مردم و برای خودنمایی بود، از این کارها اثری ندیدم اما یک بار خالصانه مشکل یک بنده خدا را حل کردم و فراموش کرده بودم. به من نشان دادند که آن کار و دعاهای خیر او باعث تغییر در زندگی من شده.

اما در اسناد تاریخی ماجرای زیبایی در این زمینه نقل شده. در روزگار قدیم در خراسان بزرگ و شهر بلخ، مردی از سادات با همسر و دخترانش زندگی می‌ کرد، روزها گذشت تا اینکه بیمار شد و از دنیا رفت.
همسرش که کسی را در آن شهر نداشت گفت: با دخترانم به سمرقند می رویم، شاید مردم آنجا به ما کمک کنند. اتفاقاً در سرمای شدید وارد این شهر شد و دخترانش را به مسجد برد و خودش به دنبال تهیّه غذا بیرون رفت.
پولی نداشت، اما دید مردم در اطراف شیخی جمع شده‌‌اند، پرسید: او کیست؟
گفتند: شیخ شهر است.
زن نزد او رفت و حال و روز خود را شرح داد، شیخ با بی توجهی گفت: “دلیلی بر سید بودن دخترانت بیاور!” و توجّهی به او نکرد.
زن هم به سوی مسجد بازگشت. در راه پیرمردی را در مغازه ‌ای دید که تعدادی در اطرافش جمع بودند.
از مردم پرسید: او کیست؟
گفتند: او شخصی مسیحی است.
زن با خود گفت: نزد او بروم شاید دلش به رحم آید.
نزد پیرمرد مسیحی رفته و جریان را شرح داد.
او کارگرش را صدا زد و گفت: برو همسرم را خبر کن تا به اینجا بیاید.
پس از چند لحظه بانویی با چند زن آمد.
شوهرش به او گفت: با این زن به فلان مسجد برو و دخترانش را به خانه بیاور.
زن می ‌گوید: همراه این خانم به مسجد رفتیم و با دخترانم به منزل او آمدیم و جایی را در خانه‌اش به ما اختصاص داد و حمام را آماده کرد و لباس های خوبی برای ما آورد و غذای خوبی برای ما آورد و پس از مدتها شب خوبی را به راحتی سپری کردیم.
زن ادامه می دهد: صبح بود که دیدم درب خانه مرد مسیحی شلوغ شده و سر و صدا می آید! با ترس بیرون آمدم و پرس و جو کردم که چه شده؟!
گفتند نگران نباش. دعوا بر سر کمک به شماست!
وقتی تعجب مرا دیدند، گفتند: در نیمه‌ های شب، شیخ مسلمان شهر در خواب دید که قیامت برپا شده و پیامبر حضور دارد.
در آنجا قصری را دید و پرسید: این قصر برای کیست؟
پیامبر فرمود: برای یک مسلمان است.
شیخ جلو می‌رود ولی پیامبر از او روی می‌گرداند. عرض می‌کند: یا رسول اللَّه من مسلمانم چرا از من دوری می‌ کنید؟
پیامبر فرمود: دلیل بیاور که مسلمانی؟
شیخ زبانش بند آمد. پیامبر فرمود: آن کلامی را که به آن زن سادات گفتی را فراموش کردی؟
بعد پیامبر اسلام فرمودند: این قصر برای کسی است که این زن و دخترانش را در خانه خود پناه داد.
در این موقع شیخ از خواب بیدار شده و بر سر و صورت خود می‌زند و با دوستانش، برای یافتن آن زن در سطح شهر به جستجو می پردازد،
تا اینکه فهمیدند، او در خانه یک مسیحی است.
شیخ، نزد مسیحی رفت و تقاضای دیدن آن زن را نمود، مسیحی گفت: نمی‌ گذارم او را ببینی؟ شیخ گفت: می‌ خواهم این هزار دینار را به او بدهم.
گفت: نه، اگر صد هزار دینار هم بدهی نمی‌ پذیرم. آنها هرچه بخواهند من به آنها می دهم.
مرد مسیحی وقتی اصرار شیخ را دید، گفت: شیخ، همان خوابی را که دیشب تو دیده‌‌ای من هم دیده‌ام.
سوگند به خدا، من و تمام خانواده ام امروز مسلمان‌ شده‌‌ایم.
رسول خدا به من فرمود: این قصر، منزل آینده توست…

#پیامبرمهربانی

📙زنگ حساب. اثر جدید گروه شهید هادی. به زودی.
تلخیص از إرشاد القلوب إلی الصواب ج‌۲ ص۴۴۵
با شهید ابراهیم هادی همراه باشید👇
https://eitaa.com/joinchat/2843344995C4bdc20cf63

                   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.