°°• ❀﷽❀•°°
«دعوتی به میزبانیِ شهید»
خب بنده همیشه دغدغهام این بوده که همکلاسیهایم و دوستانم را با شهدا آشنا کنم و از آنها برایشان بگویم؛ و واقعاً هم وقت میگذارم برایشان. تا اینکه امسال خیلی دلم میخواست همه بچههای مدرسه را با شهید ابراهیم هادی آشنا کنم و بیشتر از او برایشان بگویم. تابستانم در سایهسارِ یادِ این شهید بزرگوار گذشت و ورقزدنِ زندگیاش، نبضِ روزهایم شد. هرچه بیشتر میخواندم، بیقرارتر میشدم؛ دلم میخواست عطرِ نامِ «شهید ابراهیم هادی» را به کلاس ببرم و فضایِ همکلاسیهایم را با یادِ این پهلوانِ بیمزار، معطر کنم.
بارها با خودم فکر کردم؛ مگر میشود در هیاهویِ درس و مشق، فرصتی برایِ معرفیِ الگویِ جانم پیدا کنم؟ از این معلم و آن همکلاسی، فرصتمیخواستم تا چند خطی از «سلام بر ابراهیم» برایشان بخوانم، اما دلم آرام نمیگرفت. در خلوتِ شبهایم، با همان سوزِ درونی، دست به دامنِ خودش شدم: «آقا ابراهیم! دلم میخواهد وسعتِ بیشتری برای معرفیات پیدا کنم. من حاضرم حتی کنفرانس بدهم؛ فقط تو راهش را نشانم بده…»
و او، که همیشه شنوندهی نجواهایِ
عاشقانه است، سکوت نکرد.
روزِ توزیعِ کتابهایِ درسی، وقتی نگاهم میانِ ورقهایِ کتاب «از من تا خدا» (معارف اسلامی) نهم میچرخید، خواهرم نامِ آشنایی را در میانِ صفحات یافت. دستانم لرزید و چشمانم از اشکِ شوق، سرازیر شد. آنجا، در دلِ کتابِ درسیمان، داستانی از ابراهیم هادی نشسته بود. و گویی تقدیر، همان لحظه رقم خورد؛ درست کنفرانس همان درس، به من و گروهِ ما افتاد.
به خانه که رسیدم، انگار بال درآورده بودم. پاورپوینتِ کنفرانس، نه یک تکلیفِ درسی، که عاشقانهای بود که برایِ او مینویسم.
حالا فهمیدهام؛ وقتی دغدغهات را با او در میان بگذاری، خودش بساطِ تدریس را پهن میکند تا تو، خادمِ کلامش باشی. خدا را هزاران بار شاکرم که نهتنها اجازه داد نامش در کتابهایمان باشد، بلکه مرا هم لایق دانست تا صدایِ این شهیدِ آسمانی باشم.
شهیدِ عزیز! ممنونم که حرفِ دلم را شنیدی و کلاسِ درس را به مهمانیِ خودت تبدیل کردی.
💌ارسالیمخاطبین
با شهید ابراهیم هادی همراه باشید👇
https://eitaa.com/joinchat/2843344995C4bdc20cf63
بیاد امام زمان مظلوم و غریبم اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

خون خواهی رهبر شهید



