خانه » کتاب: داستانهاي شگفت » رؤ ياى صادقانه
23  

رؤ ياى صادقانه

27 – رؤ ياى صادقانه
عبد صالح پرهيزگار مرحوم حاج محمد هاشم سلاحى – رحمة اللّه عليه – چندى قرحه اى در داخل دهانش پيدا شد و چرك و خون از آن خارج مى گرديد و سخت ناراحت بود و براى معالجه آن به آقاى دكتر ياورى مراجعه مى كرد تا آنكه دكتر به ايشان گفت اين قرحه را بايد به وسيله برق شفاى هفت مريض در يك لحظه معالجه كرد و فعلا دستگاه برق در شيراز نيست وبايد به تهران بروى و به بيمارستان شوروى مراجعه كنى .
آن مرحوم به بنده مى گفت مى ترسم به تهران بروم و از روزه ماه مبارك رمضان و فيوضات آن محروم شوم و اگر نروم مى ترسم كه چرك و خون فرو برم و مبتلا به اكل حرام گردم و بالاخره تصميم گرفت به تهران نرود.
يك روز صبح آقاى دكتر ياورى با كتاب طبى كه در دست داشت به منزل آمد و گفت شب گذشته در خواب شخصى به من گفت چرا محمدهاشم را معالجه نمى كنى ، گفتم بايد به تهران برود فرمود لازم نيست درد او و دوايش در فلان صفحه از فلان كتابى كه دارى موجود است .
از خواب بيدار شدم كتاب را برداشتم باز كردم همان صفحه كه فرموده بود آمد و بالجمله به وسيله استعمال همان دوايى كه حواله فرموده بودند خداوند به ايشان شفا داد و از اول ماه مبارك موفق به روزه شد – رحمت بى پايان خداوند به روانش ‍ باد.

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.