خانه » اسلام شناسي » حکایت آموزنده 4
23  

حکایت آموزنده 4

حضرت موسى علیه السلام در حالى كه به بررسى اعمال بندگان الهى مشغول بود، نزد عابدترین

مردم رفت . شب كه فرا رسید، عابد درخت انارى را كه در كنارش بود تكان داد و دو عدد انار

افتاد. رو به موسى كرد و گفت :


اى بنده خدا تو كیستى ؟ تو باید بنده صالح خدا باشى ؟ زیرا كه من مدتها در اینجا مشغول عبادت

هستم و در این درخت تاكنون بیشتر از یك عدد انار ندیده ام و اگر تو بنده صالح نبودى ، این انار

دومى موجود نمى شد!


موسى علیه السلام گفت :


من مردى هستم كه در سرزمین موسى بن عمران زندگى مى كنم . چون صبح شد حضرت موسى

علیه السلام پرسید:

آیا كسى را مى شناسى كه عبادت او از تو بیشتر باشد؟

عابد جواب داد: آرى ! فلان شخص .

نام و نشان او را گفت . موسى علیه السلام به نزد وى رفت و دید عبادت او خیلى زیاد است . شب

كه شد براى آن مرد دو گرده نان و ظرف آبى آوردند. عابد به موسى علیه السلام گفت :

بنده خدا تو كیستى ؟ تو بنده صالح هستى ! چون مدتهاست من در اینجا مشغول عبادت هستم و هر

روز یك عدد نان برایم مى آمد و اگر تو بنده صالحى نبودى این نان دومى نمى آمد و این ، به خاطر شماست . معلوم مى شود تو بنده صالح خدایى .

حضرت موسى علیه السلام باز فرمود:

من مردى هستم در سرزمین موسى بن عمران زندگى مى كنم !

سپس از او پرسید:

آیا عابدتر از خود، كسى را سراغ دارى ؟

گفت :

آرى ! فلان آهنگر یا (دهقان ) در فلان شهر است كه عبادت او از من بیشتر است .

حضرت موسى با همان نشان پیش آن مرد رفت ، دید وى عبادت معمولى دارد، ولى مرتب در ذكر

خداست .

وقت نماز كه فرا رسید، برخاست نمازش را خواند و چون شب شد، دید در آمدش دو برابر شده ،

روى به حضرت موسى نمود و گفت :

تو بنده صالحى هستى ! زیرا من مدتها در اینجا هستم و درآمدم همیشه به یك اندازه معین بوده و

امشب دو برابر است . بگو ببینم تو كیستى ؟

حضرت موسى همان پاسخ را گفت : من مردى هستم كه در سرزمین موسى بن عمران زندگى    

مى كنم .

سپس آن مرد درآمدش را سه قسمت نمود. قسمتى را صدقه داد و قسمتى را به مولا و صاحبش داد

و با قسمت سوم غذا خرید و با حضرت موسى علیه السلام با هم خوردند. در این هنگام موسى علیه

السلام خندید.

مرد پرسید:

چرا خندیدى ؟

موسى علیه السلام پاسخ داد:

مرا راهنمایى كردند عابدترین انسان را ببینم ، حقیقتا او را عابدترین انسان یافتم . او نیز دیگرى را

به من نشان داد، دیدم عبادت او بیشتر از اولى است . دومى نیز شما را معرفى كرد و من فكر كردم

عبادت تو بیشتر از آنان است ولى عبادت تو مانند آنان نیست !

مرد: بلى ! درست است ، من مثل آنان عبادت ندارم ، چون من بنده كسى هستم ، آزاد نیستم ، مگر

ندیدى من خدا را ذكر مى گفتم . وقت نماز كه رسید تنها نمازم را خواندم ، اگر بخواهم بیشتر به

عبادت مشغول شوم به درآمد مولایم ضرر مى زنم و به كارهاى مردم نیز زیان مى رسد.

سپس از موسى پرسید:

مى خواهى به وطن خود بروى ؟

موسى علیه السلام پاسخ داد: بلى !

مرد در این وقت قطعه ابرى را كه از بالاى سرش مى گذشت صدا زد، پایین بیا! ابر آمد و پرسید:

كجا مى روى ؟

ابر: به سرزمین موسى بن عمران .

مرد: این آقا را هم با احترام به سرزمین موسى بن عمران برسان .

هنگامى كه حضرت موسى به وطن بازگشت عرض كرد:

با خدایا! این مرد چگونه به آن مقام والا نایل گشته است ؟

خداوند فرمود:

(ان عبدى هذا یصبر على بلائى و یرضى بقضایى و یشكر نعمائى ):

این بنده ام بر بلاى من شكیبا، به مقدراتم راضى و بر نعمتهایم سپاسگزار است .   

بحارالانوار جلد 69، ص 223.

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.