خانه » اسلام شناسي » حکایت آموزنده 6
23  

حکایت آموزنده 6

معلى بن خیس مى گوید:

در یكى از شب هاى بارانى ، امام صادق علیه السلام

از تاریكى شب استفاده كردند و تنها از منزل بیرون آمده ،

به طرف ((ظله بنى ساعده ))(سایبانى كه مردم روزها

براى در امان بودن از گرماى طاقت فرسا به زیر آن جمع مى شدند

و شب هنگام مكان مناسبى بود براى فقرا و افراد غریب كه در آنجا بخوابند.)
حركت كردند. من هم با كمى فاصله آهسته به دنبال امام روان شدم .
ناگاه ! متوجه شدم چیزى از دوش امام به زمین افتاد. در آن لحظه ،

آهسته صداى امام را شنیدم كه فرمود: ((خدایا! آنچه را كه بر

زمین افتاد به من بازگردان .))

جلو رفتم و سلام كردم . امام از صدایم ، مرا شناخت و فرمود:

– معلى تو هستى ؟

– بلى معلى هستم . فدایت شوم !

من پس از آنكه پاسخ امام علیه السلام را دادم ، دقت كردم

تا ببینم چه چیز بود كه به زمین افتاد. دیدم مقدارى نان بر

روى زمین ریخته است . امام علیه السلام فرمود:

– معلى نانها را از روى زمین جمع كن و به من بده !

من آنها را جمع كردم و به امام دادم . كیسه بزرگى پر

از نان بود طورى كه یك نفر به سختى مى توانست آن را به دوش بكشد.

معلى مى گوید:

عرض كردم : اجازه بده این كیسه را به دوش بگیرم .

فرمود:

نه ! خودم به این كار از تو سزاوارترم ، ولى همراه من بیا.

امام كیسه نان را به دوش كشید و راه افتادیم ، تا به ظله

بنى ساعده رسیدیم . گروهى از فقرا و بیچارگان كه منزل

و مسكن نداشتند در آنجا خوابیده بودند حتى یك نفر هم بیدار نبود.

حضرت در بالین هر كدام از آنها یك یا دو قرص نان گذاشت

به طوریكه حتى یك نفر هم باقى نماند.

سپس برگشتیم ، عرض كردم :
فدایت شوم ! اینان كه تو در این شب برایشان

نان آوردى ، آیا شیعه هستند و امامت شما را قبول دارند؟

امام علیه السلام فرمود:

– نه ! ایشان معتقد به امامت من نیستند؛ اگر از شیعیان

ما بودند بیشتر از این رسیدگى مى كردم !

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.