خانه » کتاب: داستانهاي شگفت » 58 – رؤ ياى صادقانه
23  

58 – رؤ ياى صادقانه

58 – رؤ ياى صادقانه
مرحوم حاج معتمد نقل كرد روزى براى مجلس روضه در تكيه شاه داعى اللّه دعوت داشتم و چون در اثر برف و باران جاده ها گل بود از وسط قبرستان دارالسلام شيراز عبور كردم وپس از تمام شدن مجلس از همان راه برگشتم ، شب در خواب مرحوم آقا سيد ميرزا مشهور به سلطان فرزند مرحوم آقاى حاج سيد على اكبر فال اسيرى را ديدم ، به من گفت معتمد امروز از پهلوى خانه ما عبور كردى و ديدى خراب شده آن را درست نكردى ؟!
چون بيدار شدم اصلا خبر نداشتم كه قبر آن مرحوم در كدام قبرستان است ، همان روز نزد شيخ حسن كه امر قبرستان با او بود آمدم وسراغ قبر آقا سيد ميرزا را گرفتم كه آيا در اين قبرستان است ؟ گفت بلى و همراه من آمد و نشانم داد. ديدم در مسير ديروز من بود و به واسطه برف و باران فرورفته و خراب شده است . پس مقدارى پول به شيخ حسن دادم كه قبر را مرمت نمايد.
از اين چند داستان وهزاران مانند آن به خوبى دانسته مى شود كه انسان پس از مرگ نيست نمى شود هرچند بدنش در خاك پوسيده و خاك شده باشد لكن روحش در عالم برزخ باقيست و از گزارشات اين عالم باخبر است و به اين مطلب در قرآن مجيد و روايات تصريح شده است .
در جلد3 بحارالانوار (صفحه 141) مرويست كه رسول خدا6 به كشته هاى مشركين در جنگ بدر خطاب فرمود كه ((بد همسايگانى براى رسول خدا6 بوديد، از خانه اش ‍ بيرونش كرديد پس از آن با هم جمع شديد و با او جنگيديد، هرآينه آنچه را كه خدا بحق مرا وعده داده بود يافتيد؛ يعنى هلاكت در دنيا و معذب بودن پس از مرگ )).
عمر بن الخطاب به آن حضرت گفت : چگونه با مردگان و هلاك شدگان سخن مى گويى (يعنى آنها كه نمى شنوند) حضرت فرمود((ساكت باش اى پسر خطاب ! به خدا قسم كه تو از ايشان شنواتر نيستى و نيست فاصله بين آنها و معذب شدنشان به دست ملائكه عذاب جز اينكه من از آنها رو برگردانم )).
و نيز روايت كرده كه در جنگ جمل پس از تمام شدن جنگ و فتح حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام آن حضرت در بين كشته ها عبور مى فرمود تا به كشته كعب بن سور رسيد و او از طرف عمر و عثمان قاضى بصره بود و با فرزندان و بستگانش ‍ به جنگ اميرالمؤ منين آمدند و تماما كشته شدند، پس حضرت فرمود او را نشاندند و فرمود((اى كعب ! من به آنچه خداوند بحق مرا وعده كرده بود رسيدم (يعنى فتح و ظفر بر اعدا) آيا تو هم به آنچه خداوند به حق تو را وعده داده بود رسيدى ؟ يعنى هلاكت دنيا و عذاب آخرت )).
و فرمود او را خوابانيدند، قدرى رفت تا به كشته ((طلحه )) رسيد، فرمود او را نشاندند و همان جمله را به او فرمود يكى از اصحاب گفت صحبت كردن شما با دو كشته اى كه ديگر چيزى نمى شنوند چيست ؟
فرمود((به خدا سوگند كلام مرا شنيدند چنانچه كشته هاى مشركين بدر كلام رسول خدا6 را شنيدند)).

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.