خانه » کتاب: داستانهاي شگفت » معجزه عسكريين
23  

معجزه عسكريين

115 – معجزه عسكريين
سيدنا المعظم ابوالفضل والمعالى جناب آقاى سيد محمد هادى مدرس موسوى كه ساليان متمادى در سامرا ساكن و در حرم حضرت عسكريين عليهما السّلام امام جماعت بودند و در جريان اخير اخراج ايرانيان مقيم عراق بازگشته اند قضاياى عجيبى از معجزه امامين همامين عسكريين عليهما السّلام نقل نمودند كه در اينجا دو داستان آن به نظر خوانندگان مى رسد.
جوانى از اهل تسنن به نام مهدى ، كُنيه ابن عباس كه خود و پدرش از خدمه حرم مطهر مى باشند با چند نفر از دوستانش لب رود دجله در سامرا مى روند و مشغول لهو و لعب و نوشيدن عرق مى شوند پس از اينكه آخر شب برمى گردند، مهدى براى اينكه راه خود را نزديكتر كند، داخل صحن مطهر مى شود و از درى كه از در ديگر خارج شود و به منزل خود برود به مجرد داخل شدن به صحن مطهر عسكريين عليهما السّلام به زمين مى خورد و ديگر بلند نمى شود، وقتى كه مردم مى آيند معلوم مى شود كه سكته كرده و از او بوى عرق مى آيد، او را برداشته و از صحن مطهر خارج مى كنند و همان آخر شب اين خبر در تمام سامرا منتشر شد ومردم سامرا براى آگاه شدن از موضوع از منازل خود بيرون آمده و به صحن مطهر داخل مى شدند و هركس كه خبر را مى شنيد به حرم وارد شده و با عادت مخصوص خود دعا و زيارت مى كردند.
مهدى بعد از چند روز در بيمارستان بهوش آمد در حالى كه نصف بدنش مشلول بود و بعد از مدتى از بيمارستان سامرا به بغداد منتقل شده براى معالجه مدت هشت ماه معالجه و رفت و آمد بين سامرا و بغداد و متوسل شدن به ابوحنيفه امام حنفيها در جهان اهل تسنن و به دراويش معروف اهل تسنن در عراق ، نتيجه حاصل نگرديد.
تا اينكه يك روز مادر و اقوام و خويشان او پيشنهاد مى كنند كه خوب است شفا را از خود حضرات عسكريين دريابيم لهذا و چون پدر و برادر بزرگ مهدى از خدمه بودند بنا شد چند شب در حرم مطهر بيتوته كنند و تا صبح آنجا باشند تا آنكه شب سوم كه شب مبعث پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله 27 ماه رجب سال 1386 هجرى (درست همان شبى كه ضريح حضرت ابوالفضل عليه السّلام وارد عراق شد) ساعت دو بعد از نصف شب مهدى كه گردنش با خزفى به ضريح حضرت عسكريين بسته شده بود، در خواب مى بيند كه شخصى با عمامه سبز بالاى سر او ايستاده به او مى گويد بلند شو. گفت من شلل دارم نمى توانم بايستم ، باز هم تكرار كرده و مى رود.
مهدى مى گويد از خواب بيدار شدم دستم را به ضريح گرفتم وبلند شدم باور نمى كردم . ضريح را گرفتم و با دستهايم تكان دادم چندين مرتبه تا آنكه يقين كردم كه خواب نيستم و من به حالت اول برگشتم اين بود كه بنا كردم به فرياد زدن تا آنكه برادرم خضير كه در ايوان حرم مطهر حضرت عسكريين خواب بود، بيدار شد و او هم وقتى برادر عاجز خود را ديد كه بر پاى خود ايستاده ، دور ضريح مى گردد و چنان با هر دو دستش تكان مى دهد كه ضريح به لرزش درآمده به او هم حالت بخصوص دست مى دهد تا آنكه بعد از مدتى يك نفر ديگر از خدمه كه موظف در باز كردن صحن بود مى آيد و اين دو برادر را در چنين وضعى مى بيند مى رود به آقاى شيخ مهدى حكيم اذان گوى جعفريهاى سامرا مى گويد و ازوى مى طلبد كه بيايد روى گلدسته اعلان كند، ايشان اين كار را مى كند. وقت اذان صبح تمام اهل سامرّا در حرم مطهر حضرت عسكريين جمع شده وباز براى مرتبه دوم صحن و حرم مطهر پر از اهل سامرا مى شود، گوسفندهاى زيادى كشته و شيرينى و شربت مى دهند و زنها هلهله كنان وارد مى شدند و دعا و نيايش مى كردند.

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.