خانه » کتاب: داستانهاي شگفت » شفاى كور به بركت حضرت عسكريين (ع )
23  

شفاى كور به بركت حضرت عسكريين (ع )

116 – شفاى كور به بركت حضرت عسكريين (ع )
و نيز سيدناالمعظم حضرت آقاى موسوى دامت بركاته نقل فرمودند داستانى را كه خود از صاحب آن شنيده بودند و در جلد 2 تاريخ سامرا صفحه 193 نقل شده است و خلاصه اش آنكه حاج ميرزا سيد باقرخان تهرانى مشهور به حاج ساعدالسلطان در سال 1323 قمرى به قصد زيارت ائمه عراق حركت مى كند چون به كاظمين عليهما السّلام مى رسد فرزند يگانه چهارساله اش به نام ((سيد محمد)) به چشم درد سختى مبتلا مى شود چند روزى مشغول معالجه مى شود فايده نمى بخشد.
پس به سمت سامرا حركت مى كند به قصد اينكه ده روز آنجا بماند و در راه به واسطه شدت گرما و غبار راه و حركت عربانه درد چشم بچه سخت تر و چند برابر مى شود پس از ورود به سامرا بچه را نزد قدس الحكما كه معروف به حافظالصحه وافلاطون زمانش بود مى برد، مشغول معالجه مى شود ثمرى نمى بخشد و مى گويد حتما بايد بچه را بزودى برسانى به بغداد نزد فلان كه متخصص بيمارى چشم است و مسامحه مكن كه خطرناك است .
پدر بچه از شنيدن اين مطلب سخت پريشان و نالان و حيران مى گردد چون فرزند منحصر اوبوده لكن چون تصميم داشته ده روز بمانند حركت نمى كند ومشغول دعا و زيارت مى شود تا هفت روز، پس درد چشم بچه سخت تر شده به طورى كه يك لحظه از گريه و ناله آرام نداشت . اهل خانه و همسايه ها تا صبح خواب نرفتند چون صبح شد حافظالصحه را مى آورند چون چشم بچه را باز مى كند و در آن به دقت نظر مى كند حالش تغيير مى كند و دست بر دست مى زند وناله مى كند وبه پدر بچه اعتراض مى نمايد و مى گويد چشم بچه را كور كردى ، من به شما سفارش كردم . تاءكيد نمودم زود او را به بغداد برسانيد و چند مرتبه تاءكيد و سفارش كردم و شما به حرف من اعتنا نكرديد تا چشم بچه كور شد و ديگر رفتن بغداد ثمربخش ‍ نيست .
و اين درد و ناراحتى كه فعلاً دارد به واسطه قرحه و زخمى است كه در چشم اوست و بينائى چشمش را از بين برده است . پدر بچه از شنيدن اين مطلب سخت پريشان و بمانند بدن بى جان مى شود، سپس حافظالصحه براى معالجه قرحه كه بماننددو دانه بادام از چشم بيرون بود، مشغول مى شود تا از درد آرام گيرد و كورى با درد نباشد، پس به سختى دو چشم او را كه بيرون شده بود بر گردانيد بداخل چشم و بچه از شدت درد غش كرد و اين مطلب به محضر آيت اللّه ميرزا محمد تقى شيرازى و ساير علما رسيد همه ناراحت و غصه دار شدند.
و چون مدت اقامت كه ده روز بود تمام شد، عربانه كرايه مى كند و عازم بر حركت مى شود و براى زيارت وداع به حرم مطهر مشرف و پس از زيارت نزد ضريح امامين عليهما السّلام مى نشيند مشغول خواندن زيارت عاشورا مى شود، پس در آن حال خادم ايشان حاج فرهاد بچه را بغل كرده به حرم مشرف مى شود و سپس چشم بچه را كه با پارچه اى بسته بود به ضريح مى مالد و پس از زيارت از حرم بيرون مى رود.
پدر بچه كه منظره بچه اش را مى بيند و متذكر مى شود كه بچه با چشم سالم به عراق آمد و حال با چشم كور برگردد، پس بى اختيار گريان و نالان مى شود، فرياد مى زند، مى لرزد، خواندن تتمه زيارت عاشورا را فراموش مى كند و خود را به ضريح مى چسباند و در سخن با امام رعايت ادب نمى كند ومى گويد آيا سزاوار است بچه ام را با اين حالت كورى برگردانم ، پس بى حال شده گوشه اى مى نشيند، ناگاه بچه در حالى كه دائى او به دنبالش بوده وارد حرم مى شود و بر دامن پدرش مى نشيند و مى گويد پدر جان ! خوب شدم ، چشمم روشن شده دردى هم ندارد، پدر حيران شده دست در چشمان بچه كشيده مى بيند هيچ اثرى از قرحه نيست و حتى قرمزى هم ندارد، از دائى بچه مى پرسد اين بچه ربع ساعت پيش در حرم بود، چشمان كور و بسته شده چه پيش آمد شده ؟
دائى بچه مى گويد: بلى هنگامى كه از حرم بيرون شديم بچه بر شانه من بود و در صحن راه مى رفتم و منتظر آمدن شما بودم ناگاه بچه سر از شانه من برداشت و با دستش پارچه اى كه بر چشمش بود برمى داشت و مى گفت ببين آقا دائى ! چشمم خوب شده است و براى بشارت به شما زود او را به حرم فرستادم كه شما شاد شويد، پدر سجده شكر مى كند و از امامين همامين عليهما السّلام عذرخواهى و شكرگزارى مى نمايد و با شادى و فرح از حرم بيرون مى شود و مى آيد نزد حافظالصحه و بچه را در بيرون خانه نزد دائى او مى سپارد و به حافظالصحه مى گويد مى خواهم حركت كنيم براى بغداد دوائى بدهيد براى چشم بچه كه در راه به آن مداوا كنيم .
طبيب مى گويد كه چرا مرا مسخره مى كنى براى چشم كور شده دوائى نيست ، شما در اثر مسامحه او را كور كرديد. پس پدر صداى بچه مى زند، دائى او را مى آورد چون طبيب چشم او را گشوده و روشن مى بيند بهت زده وحيران مى گردد. چشمان بچه را مى بوسد، اطرافش مى گردد و سخت گريان مى شود و مى گويد كجا شد دو غده چشم تو؟ چطور شد كورى تو؟ پس جريان شفا را برايش مى گويد و صلوات بر اهل بيت مى فرستند.
سپس به منزل ميرزاى شيرازى مى روند ميرزا هم كه با سابقه بود گريه شوق مى كند، چشمان بچه را مى بوسد و مى فرمايد سزاوار است بمانيد تا شهر را چراغانى كنيم ، پدر عذر مى آورد و در همان روز براى كاظمين عليهما السّلام حركت مى كند.

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.