خانه » کتاب: داستانهاي شگفت » قصيده اى در مدح اميرالمؤ منين (ع )و خوابى عجيب
23

قصيده اى در مدح اميرالمؤ منين (ع )و خوابى عجيب

141 – قصيده اى در مدح اميرالمؤ منين (ع )و خوابى عجيب
و نيز جناب مولوى چنين نقل مى فرمود: بنده ساكن مشهدمقدس بودم از فيوضات حضرت رضا عليه السّلام در جوانى مرهون احسان امام رؤ وف و از قابليت خود زيادتر. منبرم جذاب بود، ملازم مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى و سيدرضا قوچانى و شيخ رمضانعلى قوچانى و شيخ مرتضى بجنوردى و شيخ مرتضى آشتيانى بودم ، ايشان مرا به اطراف غير مشهد از پاكستان و قندهار و غيره مى فرستادند، در وقتى شب هنگام به مشهد مراجعت كردم وارد مسجد گوهرشاد شدم ، تازه اذان مغرب شده بود، شيخ على اكبر نهاوندى مشغول نماز شد، پس از تمام شدن نماز به خدمتش رسيدم ، حالات مرا جويا شد، معانقه كرديم انفيه مى كشيد، انفيه اش را به من داد، در اين فرصت مرحوم حاج قوام لارى ايستاد و بناى مقدمه يك روضه را گذاشت و ابتدايش اين دو شعر را خواند كه من پيش از آن اين اشعار را نشنيده بودم .
شعر :

ها عَلىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ
هُوَ وَالْواجِبُ نُورٌ وَبَصَرٌ
هُوَوَالْمَبْدَءُ شَمْسٌ وَقَمَرٌ

حال بنده منقلب شد، آقاى شيخ على اكبر نهاوندى صحبت مى كند يك گوشم به صحبت او و يك گوشم به صحبت حاج قوام ، مقصود آنكه با اين دو شعر ديگر از اين اشعار نخواند.
با حال منقلب به خانه آمدم ، تنها بودم در خودم طبع رسايى يافتم . مداد را برداشتم آن اشعار را شير و شكر تضمين كردم .
شعر :

ها عَلىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ
عقل كلى بما داد خبر
اَنَا كاَلشَّمْسِ عَلِىُّ كَالْقَمَرِ
هُوَ وَالْواجِبُ نُورٌ وَبَصَرٌ
هُوَوَالْمَبْدَءُ شَمْسٌ وَقَمَرٌ
عشق افكند بدلها اخگر
عشق بنمود هويدا محشر
عشق چه بود اسداللّه حيدر

شعر :

ها عَلىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ
بشرى پس گل آدم كه سرشت
گر حقى تخم عبادت كه بكشت
رويت آئينه هر هشت بهشت
مويت آويزه هر دير و كنشت
كيميا كن به نظر اين گل و خشت
تا شود خشت و گلم حور سرشت
من نيم ناصبى و غالى زشت
عشق سرمشق من اينگونه نوشت
كه به محراب تو هر شام و سحر
سجده آريم به نزد داور
ها عَلِىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ
گفت غالى كه على اللّه است
نيست اللّه صفات اللّه است
متشرع كه محب جاه است
اوهم از بى خبرى در چاه است
خوب از بيت حجر آگاه است
غافل از قبله شاهنشاه است
شهر احمد عليش درگاه است
رو به آن قبله عرفان آور
درس اعمال زقرآن آور

شعر :

ها على بشر كيف بشر
ربه فيه تجلى وظهر
على اى مخزن سر معبود
رونق افزاى گلستان وجود
كعبه از قوس نزولت مسعود
مسجد كوفه تراقوس صعود
خالقت چون در هستى بگشود
عشق بازى به تو بودش مقصود
غرض از عشق و محبت اين بود
تا گشايد به جهان سفره جود
من چه گويم به مديح حيدر
عاجز از مدح على جن و بشر
ها عَلىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ
حسن روسيه نامه تباه
پناه آورده به قنبر اى شاه
اگرش بار دهد واشوقا
ور براند ز درش واويلا
يا على قنبرت ان شاء اللّه
رد سائل نكند از درگاه
قنبرا كن به من خسته نگاه
حَسْبِىَ اللّهُ وَما شاءَاللّهُ
مستم از باده حب حيدر
عليم جنت و قنبر كوثر
ها عَلىُّ بَشَرٌ كَيْفَ بَشَرٌ
رَبُّهُ فيهِ تَجَلّى وَظَهَرَ

چهار سال گذشت نمى دانستم اين مدح قبول شده يا نه ؟ روزى بعد از ناهار خوابيده بودم ، در عالم واقعه ديدم مشرف شدم كربلاى معلا، وارد رواق مبارك شدم ، ديدم درهاى حرم بسته و زوار بين رواق مشغول خواندن زيارت وارث هستند.
حالم دگرگون شد كه چرا درها بسته است ، من حالا تازه رسيده ام پرسيدم ، آيا درها باز مى شود؟ گفتند بلى يك ساعت ديگر باز مى شود و حالا مجتهدين و علماى اولين و آخرين در حرم حضرت سيدالشهداء عليه السّلام هستند و مشغول مدح و تعزيه اند.
من در همان عالم خواب به سمت قتلگاه آمدم ، دلم آرام نمى گرفت ، نزد آن شباكى كه بالاى سر مبارك قرار گرفته است نظر كردم از ميان شباك علما را ديدم ، عده اى را شناختم مجلسى ، ملا محسن فيض ، سيداسماعيل صدر، ميرزا حسن شيرازى ، شيخ جعفر شوشترى حضور داشته حرم مملو از جمعيت بود، همه رو به ضريح و پشت به شباك بودند سركرده همه مرحوم حاج حسين قمى بود ايشان دستور مى داد فلان آقا برود بخواند پس از خواندنش ديگران احسنت ! احسنت ! مى گفتند و گريه مى كردند چند نفرى را ديدم بالا شدند و خواندند و پايين آمدند در همان عالم رؤ يا مانند بچه ها از گوشه شباك به خودم فشار آوردم و اين طرف و آن طرف كرده ناگهان خود را داخل حرم مطهر ديدم ولى هيچ جا نبود مگر پهلوى خود آقاى قمى ناچار همانجا نشستم .
بنده وقتى كه آقاى قمى در مشهدمقدس بودند به ايشان ارادت داشتم و در آخر كار نيز وكيلشان بودم .
ايشان به جهر حرف مى زد. همين كه مرا ديد فرمود مولوى حسن ! عرض كردم بله قربان ! فرمود برخيز و بخوان . من ميان دوراهى واقع شدم امر آقا را چكنم و با حضور اين اعلام كدام آيه را عنوان كنم ؟ كدام حديث را تطبيق كنم ؟ چگونه گريز روضه بزنم ، مثل اينكه ناگهان بدلم الهام غيبى شد خواندم :((ها على بشر كيف بشر)) تا آخر قصيده اى كه گذشت .
وقتى كه از خواب بيدار شدم دلم مى طپيد عرق زيادى كرده بودم مثل اينكه مرده بودم شكر خداى را كردم كه بحمداللّه مديحه ام مورد عنايت واقع شده است .

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.