23  

خنده بلند

خنده بلند
فالگيرى داخل دهى شد، و شب را ميهمان كسى بود، او را داخل اطاقى جاى دادند و پشت در اطاق سگى بود كه بانگ مى زد، او در نيمه شب احتياج به دستشوئى پيدا كرد ولى مى ترسيد كه از اطاق خارج شود، به اطراف اطاق نگاه كرد تا جائى را پيدا كند و قضاء حاجت كند، كنار اطاق يك بچه شيرى را ديد كه در قنداق پيچيده شده بود، آمد بالاى سر او و قنداقه بچه را باز كرد و داخل قنداقه بچه هر چه خواست قضاء حاجت كرد بچه با صداى بلند شروع كرد به گريه كردن ، مادرش با ترس و وحشت از خواب بيدار شد،

بچه خود را متلاطم يافت ، رو كرد به فالگير و گفت : يك فال برايم بگير ببينم بچه اى چه شده اين قدر بى تابى شده بود آورد و صفحه به صفحه مى زد و اين طرف و آن طرف كتاب را مى خواند و در حاشيه هاى كتاب دقت زيادى كرده سپس گفت : اين طور كه من فال شما را مى بينم تا وقتى كه اين سگ پشت در اطاق است بچه شما اينطور كه من فال شما را مى بينى قنداقه اش را خراب مى كند وقتى مادر قنداقه بچه را باز كرد ديد بقدرى پر از كثافت است كه دانه هاى نخود و عدس هم در آن هست در حاليكه بچه فقط شير مى خورد مادر فهميد كه اين كار، كار فالگير است

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.