23  

حكيم سنائى گويد

حكيم سنائى گويد

دلا تاكى در اين زندان غريب و اين و آن بينى
دمى زين چاه ظلمانى برون شو تا جهان بينى
بدين زور و زر دنيا چو نادانان مشو غره
كه اين ، آن نوبهارى نيست كش بى مهرگان بينى
اگر عرشى بفرش آئى اگر ماهى به چاه افتى
اگر بحرى تهى گردى و گر باغى خزان بينى
چه بايد نازش و نالش با قبالى و ادبارى
كه تا بر هم زنى ديده نه اين يابى نه آن بينى
دمى از چشم دل بنگر بدان زندان خاموشان
كه تا ياقوت گويا را بتابوت از چه سان بينى
سر زلف عروسان را چه شاخ نسترن يابى
رخ گلرنگ شاهان را برنگ زعفران بينى

 

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.