خانه » كتاب : گنجينه جواهر يا كشكول ممتاز » عهد و پيمان شكنى اين كنيزك زيبا را بنگريد
23   شهــيد محــمد ابراهيم همت

عهد و پيمان شكنى اين كنيزك زيبا را بنگريد

عهد و پيمان شكنى اين كنيزك زيبا را بنگريد
در بعضى از تواريخ ديدم كه : هادى عباسى فريفته و دلباخته كنيزى بود بنام غادر و غادر از زيباترين و اديب ترين زنان بوده و داراى طبعى لطيف و آوازه خوان ماهرى بود.
در حاليكه شبى هادى عباسى سرگرم آوازه خوانى و رقص او بود، آثار حزن و اندوه بر او ظاهر شد، غادر گفت : چه شده اميرمؤ منان را ناراحت مى بينم ؟ گفت :

هم اكنون به فكرم رسيد كه من مى ميرم و برادرم هارون پس از من خليفه مى شود و تو پس از من با او خواهى بود، همينطور كه با من هستى .
او در جواب گفت : خدا مرا پس از تو باقى نگذارد، و شروع كرد با او مهربانى كند كه اين فكر و خيال را از سر او بيرون نمايد، هادى عباسى به او گفت : بايد قسم شديد بخورى كه بعد از من هيچگاه با او خلوت نكنى ، كنيز هم قسم خورد و باز از او عهد و پيمان محكمى گرفت و كنيز هم قبول كرد.
سپس رفت و فرستاد به سراغ هارون برادرش و او را قسم داد كه پس از او با غادر خلوت نكند و از او هم عهد و پيمان شديد گرفت ، پس چند ماهى بيش نگذشت كه هادى عباسى مرد و خلافت به هارون منتقل شد، هارون فرستاد به دنبال كنيزك و دستور داد كه بيا و با من خلوت كن كنيز در جواب گفت : خليفه با اين همه عهد و پيمان چه كار مى كند؟
هارون گفت : من كفاره قسم و عهد را از جانب خودم و تو داده ام .
سپس با او خلوت نمود، و محبت و عشق كنيزك در قلب عجيب رسوخ كرد بطورى كه ساعتى بدون نمى توانست بگذراند.
پس در حاليكه شبى در دامن هارون به خواب رفته بود، باحالت ترس و لرز و وحشت از خواب بيدار شد، هارون به او گفت : جانم به فدايت ترا چه شده ؟
كنيز گفت : در خواب ديدم كه برادرت هادى اين اشعار را سرود:

(( اخلفت عهدى بعد ما
جاورت سكان المقابر
و نسيتنى و حنثت فى
ايمانك الزور الفواجر
و نكحت غادرة اخى
صدق الذى سماك غادر
لا يهنك الالف الجديد
و لا تدر عنك الدوائر
و لحقتنى قبل الصباح
و صرت حيث غدوت صاير ))

پس از اينكه من در قبر قرار گرفتم عهد مرا شكستى و فراموشم كردى و سوگند و قسمى كه با من خوردى همه را شكستى و خود را بعقد برادرم (هارون ) در آوردى چه راست گفت آنكه نام تو را غادر يعنى حيله گر و مكار نداشت ، گوارا نباشد تو را اين وصلت و الفت جديد و زمانى زيادى بر تو اين خوشى و پيوند گوارا نخواهد بود و بزودى به من ملحق مى شوى .
و گمان مى كنم كه من در امشب به او ملحق شوم پس هارون گفت : جانم بفدايت اين خواب شيطانى است (خود را ناراحت مكن ) كنيز گفت نه ، چنين نيست و لرزه و اضطرابى به او دست داد و جلوى او مانند مرغ پر و بال زد و مرد.(94)

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.