خانه » كتاب : گنجينه جواهر يا كشكول ممتاز » از رحمت خدا ماءيوس نشويد:
23   شهــيد محــمد ابراهيم همت

از رحمت خدا ماءيوس نشويد:

از رحمت خدا ماءيوس نشويد:
مالك بن دينار گويد: سفر حج رفتم ، جماعتى را در عرفات ديدم به خود گفتم : كاش مى دانستم حج كدام يك از اينها مورد قبول است تا او را تهنيت بگويم و كدام يك مردود است تا او را تسليت گويم ، در جواب ديدم گوينده اى مى گويد:


(( ((قد غفر الله للقوم اجمعين الا محمدبن هارون البلخى فقد رد الله عليه حجه )) ))
خداوند همه اين جماعت را به نعمت مغفرت عزيز گردانيد جز محمدبن هارون بلخى را كه حج او مردود است ، زمانى كه صبح نمودم آمدم به نزديك اهالى خراسان و از ايشان احوال محمدبن هارون بلخى را پرسيدم ، گفتند: آن مردى زاهد و عابد است او را در خرابه هاى مكه بايد پيدا نمائى ، بعد از گردش زياد او را در خرابه اى ديدم در حاليكه دست او در گردنش بسته و زنجير در پاهايش بود و او در حالت نماز بود، همين كه مرا ديد، پرسيد تو كيستى ؟ گفتم : مالك بن دينار، گفت : خواب ديده اى ؟ گفتم : بلى گفت : هر سال مردى صالح در خصوص من خواب مى بيند، گفتم : سبب امر چيست ؟ گفت : من شراب مى خوردم ، در اول ماه رمضان شراب خوردم پس مادرم مرا نهى نمود و با من تندى مى كرد، من در حال مستى مادرم را برداشته و به تنور انداختم پس از آنكه بهوش آمدم ، زنم به من خبر داد كه تو چنين كار شنيعى انجام دادى ، من هم همان دستى را كه مرتكب اين كار زشت شد بريدم و پايم را با زنجير بستم و هر سال حج انجام مى دهم ، و دعا و استغاثه مى نمايم به اين نحو:
(( يا فارج الهم و يا كاشف الغم ، فرج همى و اكشف غمى و ارض عنى امى .))
اى برطرف كننده غم و اندوه ، برطرف كن غم و اندوه مرا و مادرم را از من راضى كن تا جرم و تقصير من عفو نمايد،
همين قدر بدان كه بعد از عمل زشت از آنها دست كشيدم و بيست و شش ‍ نفر غلام و بيست و شش كنيز آزاد نمودم .
مالك مى گويد: گفتم اى مرد نزديك بود كه با اين كار زشت و قبيح تمام روى زمين را بسوزانى .
مالك مى گويد: همان شب حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم كه فرمود: اى مالك مردم را از رحمت خداى متعال محروم نگردان ، دانسته باش كه خداى تعالى به حال محمد بن هارون توجه نمود و دعاى او مستجاب فرمود و گناهانش را بخشيد.
او را خبر ده كه سه روز از روزهاى دنيا در ميان آتش مى ماند، خداوند دل مادر او را به مايل مى كند و به ترحم مى آورد، و مادر او را حلال مى كند، مادر و فرزند هر دو با هم داخل بهشت مى شوند.
مالك مى گويد: من آمدم و خواب خود را براى او نقل كردم همينكه شنيد اين مژده را روح از بدنش جدا شد من او را غسل داده و كفن نمودم و نماز خوانده و دفنش كردم .(102)

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.