23   شهــيد محــمد ابراهيم همت

شمع و پروانه

شمع و پروانه

در طواف شمع گفتا اين سخن پروانه اى
سوختم زين آشنايان اى خوشا بيگانه اى
بلبل از هجر گل و پروانه از ديدار شمع
هر كسى نوعى بسوزد در غم جانانه اى
پروانه سوخت شمع فرو ريخت شب گذشت
اى و اى من كه قصه دل نا تمام ماند
وفاى شمع را نازم كه بعد از سوختن هردم
بسر خاكسترى از ماتم پروانه مى ريزد

شمع بى پروانه را مانم كه از بى همدمى
هر چه دارد اشك مى ريزد نثار خويشتن
من بودم و پروانه و شمع و شب هجران
خوش ساخته بوديم بهم سوخته اى چند
شمع اگر پروانه را پر سوخت خير از خود نديد
آه عاشق زود گيرد دامن معشوق
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند
اى دوست بيا رحم به تنهائى ما كن
تا شمع رخش مهر فروز من و تست
اى دوست بيا كه وقت سوز من تست
بنشسته و جز شمع كسى پيشش نيست
بشتاب كنون كه روز روز من و توست
شد منور از قدوم ميهمان كاشانه ام
خانه ام فانوس و مهمان شمع و من پروانه ام
داستان شب هجران تو گفتم با شمع
آن قدر سوخت كه از گفته پشيمانم كرد
شمه اى از گل روى تو به بلبل گفتم
آن تنگ حوصله رسواى گلستانم كرد(118)
با بى هنرى چند هنر بفروشى
خرمهره به قيمت گهر بفروشى
ترسم كه كند آتش رسوائى دود
تا كى بكسان هيزم تر بفروشى
بى كماليهاى انسان در سخن پيدا شود
پسته بى مغز چون لب واكند رسوا شود

 

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.