23   شهــيد محــمد ابراهيم همت

ذم عجب

ذم عجب

يكى قطره بارانى ز ابرى چكيد
خجل شد چو پهناى دريا بديد
كه جايى كه درياست من كيستم
گر او هست حقا كه من نيستم
چو خود را به چشم حقازت بديد
صدف در كنارش چو لؤ لؤ شاهوار
سپهرش بجايى رسانيد كار
كه شد نامور لؤ لؤ شاهوار
بلندى از آن يافت كان پست شد
در نيستى كوفت تا هست شد

 

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.