23  

صبحى

صبحى

در مردن من ناله و فرياد كنيد
هم روح مرا به فاتحه ياد كنيد
افسوس كه گل رخان كفن پوش شدند
رفتند و به زير خاك خاموش شدند
گرگ اجل يكا يك از اينم گله مى برد
وين گله رانگر چه خوش آسوده مى چرخد
عمر بگذشت به بيهودگى و بوالهوسى
اى پسر فكر كفن كن كه به پيرى برسى
از مملكت وجود مى بايد دفت
دير آمديم و زود مى بايد رفت
زين بحر هر آنكه سر برون زد چو حباب
تا چشم ز هم گشود مى بايد رفت
جوانى رفت و پيرى شد نصيبم
فرازى رفت و اكنون در نشيبم
طلب كردم طبيب درد پيرى
اجل گفتا كه م بهتر طبيبم (143)

 

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.