23  

گريه بى حاصل

گريه بى حاصل

دور از تو هر شب تا سحر گريان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلى از گريه بى حاصلم
چون سايه دور از روى تو افتاده ام در كوى تو
چشم اميدم سوى تو، و اى از اميد باطلم
از بسكه با جان و دلم ، اى جان و دل آميختى
چون نكهت از آغوش گل ، بوى تو خيزد از گلم
لبريز اشكم جام كو؟ آن آب آتش فام كو؟
وان مايه آرام كو تا چاره سازد مشكلم
در كار عشقم يار دل ، آگاهم از اسرار دل
غافل نيم از كار دل ، وز كار دنيا غافلم
در عشق و مستى داده ام ، بود و نبود خويشتن
اى ساقى مستان بگو، ديوانه ام يا عاقلم
چون اشك مى لرزد دلم ، از موج گيسوئى ، رهى
يا آنكه در طوفان غم ، دريا دلم ، دريا دلم

 

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.