خانه » كتاب : داستانهاى اصول كافى جلدهاى 1 و 2 » مناظره منكر خدا با امام صادق (ع ) و مسلمان شدن او
23  

مناظره منكر خدا با امام صادق (ع ) و مسلمان شدن او

توحيد و خداشناسى و مسائل اعتقادى 
مناظره منكر خدا با امام صادق (ع ) و مسلمان شدن او  

در كشور مصر، شخصى زندگى مى كرد به نام عبدالملك ، كه چون پسرش ‍ عبدالله نام داشت ، او را ابوعبدالله (پدر عبدالله ) مى خواندند، عبدالمك منكر خدا بود، و اعتقاد داشت كه جهان هستى خود به خود آفريده شده است ، او شنيده بود كه امام شيعيان ، حضرت صادق (ع ) در مدينه زندگى مى كند، به مدينه مسافرت كرد، به اين قصد تا درباره خدايابى و خداشناسى ، با امام صادق (ع ) مناظره كند وقتى كه به مدينه رسيد و از امام صادق (ع ) سراغ گرفت ، به او گفتند: (امام صادق (ع ) براى انجام مراسم حج به مكه رفته است )، او به مكه رهسپار شد، كنار كعبه رفت ديد امام صادق (ع ) مشغول طواف كعبه است ، وارد صفوف طواف كنندگان گرديد، (و از روى عناد) به امام صادق (ع ) تنه زد، امام با كمال ملايمت به او فرمود:
نامت چيست ؟
او گفت : عبدالملك (بنده سلطان )
امام :كنيه تو چيست ؟
عبدالملك : ابوعبدالله (پدر بنده خدا)
امام : (اين ملكى (يعنى اين حكم فرمائى كه ) تو بنده او هستى ( چنانكه از نامت چنين فهميده مى شود) از حاكمان زمين است يا از حاكمان آسمان ؟ وانگهى (مطابق كنيه تو) پسر تو بنده خداست ، بگو بدانم او بنده خداى آسمان است ، يا بنده خداى زمين ؟ هر پاسخى بدهى محكوم مى گردى ).
عبدالملك چيزى نگفت ، هشام بن حكم ، شاگرد دانشمند امام صادق (ع ) در آنجا حاضر بود، به عبدالملك گفت : چرا پاسخ امام را نمى دهى ؟
عبدالملك از سخن هشام بدش آمد، و قيافه اش درهم شد.
امام صادق (ع ) با كمال ملايمت به عبدالملك گفت : صبر كن تا طواف من تمام شود، بعد از طواف نزد من بيا تا با هم گفتگو كنيم ، هنگامى كه امام از طواف فارغ شد، او نزد امام آمد و در برابرش نشست ، گروهى از شاگردان امام (ع ) نيز حاضر بودند، آنگاه بين امام و او اين گونه مناظره شروع شد:
امام : آيا قبول دارى كه اين زمين زير و رو و ظاهر و باطن دارد؟
منكر خدا: آرى .
امام : آيا زير زمين رفته اى ؟
منكر خدا: (نه ).
امام : پس مى دانى كه در زير زمين چه خبر است ؟
منكر خدا: چيزى از زير زمين نمى دانم ، ولى گمان مى كنم كه در زيرزمين ، چيزى وجود ندارد.
امام : گمان شك ، يكنوع درماندگى است ، آنجا كه نمى توانى به چيزى يقين پيدا كنى ، آنگاه امام به او فرمود:
آيا به آسمان بالا رفته اى ؟
منكر خدا: نه .
امام : آيا مى دانى كه در آسمان چه خبر است و چه چيزها وجود دارد؟
منكر خدا: (نه )
امام : (عجبا! تو كه نه به مشرق رفته اى و نه به مغرب رفته اى ، نه به داخل زمين فرو رفته اى و نه به آسمان بالا رفته اى ، و نه بر صفحه آسمانها عبور كرده اى تا بدانى در آنجا چيست ، و با آنهمه جهل و ناآگاهى ، باز منكر مى باشى (تو كه از موجودات بالا و پائين و نظم و تدبير آنها كه حاكى از وجود خدا است ، ناآگاهى ، چرا منكر خدا مى شوى ؟) آيا شخص عاقل به چيزى كه ناآگاه است ، آن را انكار مى كند؟).
منكر خدا: تاكنون هيچكس با من اين گونه ، سخن نگفته (و مرا اين چنين در تنگناى سخن قرار نداده است ).
امام : بنابراين تو در اين راستا، شك دارى ، كه شايد چيزهائى در بالاى آسمان و درون زمين باشد و نباشد؟
منكر خدا: آرى شايد چنين باشد (به اين ترتيب ، منكر خدا از مرحله انكار، به مرحله شك و ترديد رسيد.)
امام : كسى كه آگاهى ندارد، بر كسى كه آگاهى دارد، نمى تواند برهان و دليل بياورد.
اى برادر منصور! از من بشنو و فراگير، ما هرگز درباره وجود خدا شك نداريم ، مگر تو خورشيد و ماه و شب و روز را نمى بينى كه در صفحه افق آشكار مى شوند و بناچار در مسير تعيين شده خود گردش كرده و سپس باز مى گردند، و آنها در حركت در مسير خود، مجبور مى باشند، اكنون از تو مى پرسم : اگر خورشيد و ماه ، نيروى رفتن (و اختيار) دارند، پس چرا بر مى گردند، و اگر مجبور به حركت در مسير خود نيستند، پس چرا شب ، روز نمى شود، و به عكس ، روز شب نمى گذرد؟
اى برادر منصور! به خدا سوگند، آنها در مسير و حركت خود مجبورند، و آن كسى كه آنها را مجبور كرده ، از آنها فرمانرواتر واستوارتر است .
منكر خدا: راست گفتى .
امام : اى برادر منصور! بگو بدانم ، آنچه شما به آن معتقديد، و گمان مى كنيد (دهر) (روزگار) گرداننده موجودات است ، و مردم را مى برد، پس چرا (دهر) (روزگار) گرداننده موجودات است ، و مردم را مى برد، پس چرا (دهر) آنها را برنمى گرداند، و اگر بر مى گرداند، چرا نمى برد؟
اى برادر منصور! همه مجبور و ناگزيرند، چرا آسمان در بالا، و زمين در پائين قرار گرفته ؟ چرا آسمان بر زمين نمى افتد؟ و چرا زمين از بالاى طبقات خود فرو نمى آيد، و به آسمان نمى چسبد، و موجودات روى آن به هم نمى چسبند؟!.
(وقتى كه گفتار واستدلالهاى محكم امام به اينجا رسيد، عبدالملك ، از مرحله شك نيز رد شد، و به مرحله ايمان رسيد) در حضور امام صادق (ع ) ايمان آورد و گواهى به يكتائى خدا و حقانيت اسلام داد و آشكارا گفت : (آن خدا است كه پروردگار و حكم فرماى زمين و آسمانها است ، و آنها را نگه داشته است !)
حمران ، يكى از شاگردان امام كه در آنجا حاضر بود، به امام صادق (ع ) رو كرد و گفت : (فدايت گردم ، اگر منكران خدا به دست شما، ايمان آورده و مسلمان شدند، كافران نيز بدست پدرت (پيامبر- ص ) ايمان آوردند.
عبدالملك تازه مسلمان به امام عرض كرد: (مرا به عنوان شاگرد، بپذير!).
امام صادق (ع ) به هشام بن حكم (شاگرد برجسته اش ) فرمود: (عبدالملك را نزد خو ببر، و احكام اسلام را به او بياموز).
هشام كه آموزگار زبردست ايمان ، براى مردم شام و مصر بود، عبدالملك را نزد خود طلبيد، و اصول عقائد و احكام اسلام را به او آموخت ، تا اينكه او داراى عقيده پاك و راستين گرديد، به گونه اى كه امام صادق (ع ) ايمان آن مؤ من (و شيوه تعليم هشام ) را پسنديد.(23)

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.