خانه » كتاب : داستانهاى اصول كافى جلدهاى 1 و 2 » تاكتيك امام باقر(ع ) براى حفظ شاگرد ممتازش
23  

تاكتيك امام باقر(ع ) براى حفظ شاگرد ممتازش

تاكتيك امام باقر(ع ) براى حفظ شاگرد ممتازش  

(جابريزيد جعفى از شاگردان بسيار ممتاز امام باقر(ع ) بود كه روايت شده 90 هزار حديث از آن حضرت آموخت ، و هيجده سال در مدينه در حوزه درس امام باقر(ع ) شركت نمود، و بعد با آن حضرت خداخافظى كرد و به سوى كوفه روانه شد(245) طاغوت وقت كهدر صدد آزار به امام باقر(ع ) و شاگردانش بود، در كمين جابر قرار داشت تا او را به قتل برساند، اينك به داستان زير توجه كنيد:)
نعمان بن بشير مى گويد: با جابر جعفى همسفر بوديم ، او در مدينه با امام باقر(ع ) خداحافظى كرد و شادمان از نزدش بيرون آمد (به سوى عراق حركت كرديم ) تا روز جمعه به چاه (اخيرجه ) رسيديم … هنگامى كه نماز ظهر را در آنجا خوانديم ، سوار بر شتر حركت نموديم ، در اين هنگام ناگاه مرد بلند قامت گندمگونى نزد جابر آمد، و نامه اى به جابر داد، جابر آن را گرفت و بر ديده اش گذارد، در آن نامه نوشته بود: (از جانب محمد بن على به سوى جابربن يزيد) و در آن نامه جاى مهر سياه و تروتازه بود، جابر به آن مرد بلند قامت گفت :(چه وقت در نزد امام باقر(ع ) بودى ؟).
او پاسخ داد: همين لحظه !
جابر: قبل از نماز يابعد از نماز؟
مرد بلند قامت : بعد از نماز. (246)
جابر به خواندن آن نامه مشغول شد، هر لحظه چهره اش دگرگون مى گرديد، تا به آخر نامه رسيد، و نامه را با خود نگهداشت به كوفه رسيديم ، نعمان مى گويد: از آن وقتى كه جابر نامه را خواند، ديگر او را شادمان نديدم تا شب به كوفه رسيديم (معلوم شد كه امام باقر(ع ) در آن نامه به جابر فرموده : خود را به ديوانگى بزن تا از چنگال طاغوت وقت در امان بمانى ).
من رفتم و آن شب را خوابيدم و صبح به خاطر احترام جابر، نزد او رفتم ، ديدم از جايگاه خود بيرون آمده و به سوى من مى آيد، اما چند عدد بجول (قاپ ) بر گردن خود آويزان نموده و بر يك چوب نى سوار شده و مى گويد:
(منصور بن جمهور را فرماندهى ديدم كه فرمانبر نيست ) و اشعار و جمله هايى از اين قبيل مى خواند، او به من نگاه كرد، من نيز به او نگاه كردم ، چيزى به من نگفت ، من نيز چيزى به او نگفتم ، من وقتى كه آن وضع را از او ديدم (دلم به حالش سوخت ) و گريه كردم ، كودكان و مردم نزد ما آمدند، و جابر همراه كودكان حركت كرد تا به رحبه (ميدان كوفه ) رفت ، و همراه كودكان جست و خيز مى كرد، مردم مى گفتند:(جابر ديوانه شد، جابر ديوانه شد).
سوگند به خدا چند روز از اين ماجرا نگذشت ،كه از طرف هشام بن عبدالملك (دهمين خلفه اموى ) نامه اى به حاكم كوفه رسيد، در آن آمده بود: (وقتى كه نامه ام به تو رسيد، مردى را كه نامش جابر بن يزيد است ، پيدا كن و گردنش را بزن !).
حاكم كوفه نزد جمعى (از كسانى كه با جابر رابطه داشتند) آمد و گفت :(در ميان شما (جابر بن يزيد) كيست ؟).
حاضران گفتند: خدا كارت را اصلاح كند، جابر مردى دانشمند و محدث بود كه پس از انجام حج ، ديوانه شد، و اكنون در ميدان كوفه بر نى سوار مى شود و با كودكان بازى مى كند.
حاكم به ميدان رفت از جاى بلند به آنجا نگريست ، جابر را ديد كه بر نى سوار شده و با بچه ها بازى مى كند، گفت :(خدا را شكر كه مرا از كشتن او منصرف نمود).
از اين جريان چندان نگذشت كه منصور بن جمهور وارد كوفه شد و آنچه جابر در مورد او گفته بود تحقق يافت (واو حاكم گرديد). (247)

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.