خانه » كتاب : داستانهاى اصول كافى جلدهاى 1 و 2 » پيام مهرانگيز امام صادق (ع ) براى بخشيدن غلام
23  

پيام مهرانگيز امام صادق (ع ) براى بخشيدن غلام

پيام مهرانگيز امام صادق (ع ) براى بخشيدن غلام  

رفيد فرزند يزيد بن عمروبن هبيره (معروف به ابن هبيره ) بود، ابن هبيره به خاطر موضوعى ، سوگند خورد كه غلامش را بكشد.
رفيد براى حفظ جان خود فرار كرد و به امام صادق (ع ) پناهنده شد و جريان را به عرض حضرت رسانيد.
امام صادق (ع ) به رفيد فرمود: (نزد ابن هبيره برو و سلام مرا به او برسان ، و از قول من به او بگو: غلامت رفيد را پناه دادم با خشمت به او آسيب نرسان ).
رفيد به امام عرض كرد:(ارباب من از مردم شام است و عقيده باطل دارد) (معتقد به امامت شما نيست تا پيام شما را گوش كند.)
امام صادق فرمود: (همانگونه كه به تو گفتم ، همان را انجام بده ).
رفيد نزد ارباب خود بازگشت ، و در مسير راه با مرد عربى ملاقات كرد، مرد عرب گفت : كجا مى روى ؟ من چهره مردى را كه كشته مى شود مى بينم ، آنگاه گفت : دستت را بيرون كن دستم را نشان دادم .
مرد عرب گفت : (اين دست مردى است كه كشته مى شود)، سپس گفت پايت را نشان بده .
پايم را نشان دادم .
مرد عرب گفت : (پاى مردى را كه كشته ميشود مى بينم )، سپس گفت : تنت را ببينم ،
تنم را نشان دادم ، وقتى كه تنم را ديد.
گفت : (مردى است كه كشته شود)، سپس گفت : زبانت را به من نشان بده .
زبانم را نشان دادم ، گفت :(برو كه هيچ صدمه اى به تو نمى رسد زيرا در زبان تو پيغامى است ، اگر آن را به كوههاى سخت و زمحت ، ابلاغ كنى ، آنها پيرو تو گردند). (251)
من همچنان به راه ادامه دادم تا نزد اربابم (ابن هبيره )رسيدم ، اجازه ورود طلبيدم ، وقتى كه وارد خانه اش شدم ، همين كه چشمش به من افتاد گفت : (خيانتكار با پاى خود نزدت آمد)، آنگاه فرياد زد: (اى غلام (جلاد) هم اكنون سفره چرمى و شمشير را بياور).
به فرمان او، شانه و سرم را بستند، جلاد بالاى سرم ايستاد، تا گردنم را بزند، به ارباب گفتم :(تو كه با زور مرا به اينجا نياوردى ، من با پاى خود به اينجا آمدم ، من پيغامى دارم ، اجازه بده آن را بگويم ، سپس هر چه خواستى انجام بده ).
ارباب گفت : آن پيغام چيست ؟
گفتم : (مجلس را خلوت كن تا بگويم )، او حاضران را از آنجا بيرون كرد، گفتم :(جعفر بن محمد(ع ) (امام صادق ) سلام رسانيد و فرمود:(من به غلامت رفيده پناه دادم ، با خشم خود به او آسيب نزن ).
ارباب گفت : تو را به خدا راست مى گوئى ؟ آيا جعفر بن محمد(ع ) به من سلام رسانيد؟
من سوگند ياد كردم كه راست مى گويم .
اربابم سه بار گفت : راست مى گوئى ؟، گفتم : آرى .
هماندم شانه هايم را گشود، و گفت : من به اين مقدار كفايت نمى كنم ، بايد همان رفتارى كه من با تو كردم ، با من انجام دهى .
گفتم ، من چنين كارى نمى كنم .
اصرار كرد، سرانجام دست و شانه هايش را به سرش بستم و قصاص كردم ، سپس دست و شانه اش را باز كردم ، به من گفت :(اختيار من با تو است ، هر كار مى كنى انجام بده ) (252)
(به اين ترتيب پيام امام صادق (ع ) اثر گذاشت ، نه تنها از مرگ حتمى نجات يافتم ، بلكه صاحب اختيار اربابم شدم )

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.