خانه » كتاب : داستانهاى اصول كافى جلدهاى 1 و 2 » تابلوئى از برخورد ناجوانمردانه منصور با امام صادق (ع )
23  

تابلوئى از برخورد ناجوانمردانه منصور با امام صادق (ع )

تابلوئى از برخورد ناجوانمردانه منصور با امام صادق (ع ) 

يك بار، منصور دوانيقى (دومين طاغوت عباسى ) به سراغ امام صادق فرستاد، تا او را نزدش بياورند (و هدف منصور از اين احضار كشتن آن حضرت بود).
وقتى كه فرمان منصور، به امام صادق (ع ) رسيد، آن حضرت برخواست و سوار شتر شد و دست به آسمان برداشت و چنين دعا كرد:
(خدايا تو (اموال ) آن دو كودك (يتيم ) را به خاطر نيكى پدر و مادرشان ، نگهدارى كردى (كه در قرآن در ماجراى موسى و خضر، آيه 82 كهف آمده است ) مرا نيز به خاطر نيكى پدرانم ، محمد و على و حسن و حسين و و على بن الحسين و محمد بن على (عليهم السلام ) نگهدار، خدايا من به وسيله تو گردن زدن او (منصور) را دور سازم ، و از شر او به تو پناه مى برم ).
آنگاه به شتر (كه افسار شتر در دستش بود) فرمود: برو، (شتربان كه گويا غلامان منصور دوانيقى بود، امام صادق (ع ) را تا كنار كاخ منصور آورد).
وقتى كه (ربيع ) (وزير دربار منصور) امام صادق (ع ) را ديد، نزدش آمد و (آهسته ) به او عرض كرد: (اى اباعبدالله ! دل منصور نسبت به شما، خيلى سخت و بى رحم شده است ، شنيدم مى گفت :
(والله لا تركت لهم نخلا الا عفرته ، ولا مالا الا نهبته ، و لا ذريه الا سبيتها)
(سوگند به خدا، هيچ درخت خرمايى براى آنها (آل محمد (ص ) باقى نگذارم مگر اينكه نابود سازم ، و هيچ مالى را براى آنها باقى نگذارم مگر اينكه اسيرم نمايم ).
ربيع گفت : ديدم امام صادق (ع ) زير لب چيزى گفت ، و لبهايش را جنبانيد، سپس وقتى كه آن حضرت بر منصور دوانيقى وارد شد، سلام كرد و نشست .
منصور جواب سلام آن حضرت را داد، سپس به امام رو كرد و گفت :
(سوگند به خدا تصميم داشتم كه حتى يك درخت خرما برايت باقى نگذارم و همه را ريشه كن كنم ، و همه اموالت را بگيرم ).
امام صادق (ع ) فرمود(اى رئيس ! خداوند ايوب پيامبر را گرفتار بلا كرد، و او صبر نمود، و به داود نعمتهاى فراوان داد، و او شكر نمود و يوسف را بر برادرانش چيره كرد، ولى يوسف از آنها گذشت (و انتقام نگرفت ) تو هم از همين نسل هستى (زيرا جد منصور، عباسى عموى پيامبر(ص ) بود) و اين نسل كارى جز مانند كارهاى آنها را انجام ندهد).
منصور گفت : (راست گفتى من شما را بخشيدم ).
امام صادق (ع ) فرمود: اى رئيس ! اين را بدان كه هيچكس دستش را به خون ما رنگين نكرد، مگر اينكه ، خداوند سلطنت او را واژگون نمود.
منصور از اين سخن (هشدار دهنده ) امام خشمگين شد و بر آشفت .
امام صادق (ع ) فرمود: (اى رئيس آرام باش ، همانا اين سلطنت در ميان خاندان ابو سفيان بود، تا اينكه (يزيد) روى كار آمد و حسين (ع ) را كشت خداوند سلطنت يزيد را برانداخت ، و آل مروان به جاى او، روى كار آمدند، (هشام ) (دهمين خليفه اموى ، از آل مروان ) زيد، پسر امام سجاد(ع ) را كشت ، خداوند سلطنت او را بر انداخت و (مروان بن محمد) (چهاردهمين خليفه اموى ) روى كار آمد، وقتى كه مروان ، ابراهيم (برادر منصور) را كشت خداوند سلطنت او را نيز از او گرفت و به شما (بنى عباس ) واگذار كرد (بنابراين مراقب باشيد كه اگر ظلم كنيد خداوند ريشه شما را مى كند).
منصور دوانيقى (از بيان امام ، تحت تاءثير قرار گرفت و به امام ) گفت : راست گفتى (اكنون مهمترين حاجت خود را بگو تا برآورم ).
امام صادق (ع ) فرمود: (اذن بده بروم .
منصور گفت : اذن برعهده خودتان است ، هر وقت خواستى برو).
امام صادق (ع ) از نزد منصور خارج گرديد، ربيع (وزير دربار) امام را بدرقه كرد، و به امام عرض كرد: (منصور دستور داده هزار درهم به شما بدهم ).
امام صادق (ع ) فرمود نيازى به آن ندارم .
ربيع گفت (اگر نگيرى ، منصور خشمگين مى شود، بگير و در راه خدا صدقه بده ).(261)

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.