خانه » كتاب : داستانهاى اصول كافى جلدهاى 1 و 2 » مسلمان شدن عجيب راهب در حضور امام كاظم (ع )
23  

مسلمان شدن عجيب راهب در حضور امام كاظم (ع )

مسلمان شدن عجيب راهب در حضور امام كاظم (ع ) 

سرزمين (نجران ) يكى از شهرهاى مسيحى نشين بود، روزى يك مرد و يك زن كه هر دو، راهب (عابد و عالم مسيحى ) بودند، به حضور امام كاظم (ع ) در مدينه آمدند، زن راهب مسائلى از امام كاظم (ع ) پرسيد، امام پاسخ مسائل او را داد، او به حقانيت اسلام پى برد و هماندم در محضر آن حضرت ، مسلمان شد، و گواهى به يكتائى خدا و رسالت محمد(ص ) داد.
سپس مرد راهب ، مسائلى از امام كاظم (ع ) پرسيد و امام به همه آن مسائل پاسخ داد، آنگاه بين امام و او گفتگوى زير به ميان آمد:
راهب : من در دين خود آنچنان نيرومندم كه هيچ كدام از مسيحيان از دانش ، به درجه من نمى رسند، شنيدم مردى در هند سكونت دارد، كه هر گاه بخواهد براى زيارت بيت المقدس بيايد، در يك شبانه روز – آنهمه راه طولانى را مى پيمايد – مى آيد و باز مى گردد، من احوال او را از شخص ‍ پرسيدم ، او گفت : (آن شخص هندى ، اسمى را كه آصف برخيا همدم سليمان (ع ) مى دانست و به آن وسيله تخت بلقيس را از شهر سبا نزد سليمان آورد، مى داند)، خداوند وصف آصف برخيا را در كتاب شما (قرآن – 38 تا 40 نمل ) و در كتابهائى كه بر ما اهل اديان نازل شده ، بيان فرموده است .
امام كاظم : آيا خداوند داراى چند نام است كه دعا به وسيله آنها حتما به استجابت مى رسد؟
راهب : آن نامها بسيار است ، ولى آنها را كه دعا به وسيله آنها حتما در نمى شود، هفت نام است .
امام كاظم : آنچه از آنها را بياد دارى بگو.
راهب : نه ، به حق خدائى كه تورات را بر موسى (ع ) فرو فرستاد و عيسى (ع ) را مايه پند جهانيان قرار داد و… آن نامها را نمى دانم ، و اگر مى دانستم نيازى به شما نداشتم كه از شما بپرسم .
امام كاظم : اكنون بقيه داستان آن مرد هندى را بيان كن
راهب : من اين نامها را شنيده ام ولى حقيقت معنى و تفسير آنها را نمى دانم و چگونگى دعا به وسيله آنها را نمى شناسم ، به سوى هند حركت كردم تا به شهر (سبذان ) رسيدم ، آدرس آن مرد را در آنجا پرسيدم ، گفتند: او در فلان كوه در ميان صومعه اى است ، و در تمام سال دو بار از آن صومعه بيرون مى آيد، هنديان معتقدند كه خداوند در صومعه او چشمه اى بيرون آورده و زمين اطراف آن بدون تخم و بذر افشانى براى او كاشته مى شود و محصول مى دهد.
من به سوى آن صومعه رفتم و سه روز پشت در بودم ، دستى به در نزدم و آن را نكوبيدم ، روز چهارم گاوى را ديدم كه هيزم بر پشت دارد و پستانش پر از شير است ، به آنجا آمد و در را فشار داد و در باز شد و من پشت سر او وارد صومعه شدم ، آن مرد را ديدم كه ايستاده به آسمان و زمين و كوه مى نگرد و گريه مى كند.
به او گفتم : عجبا! چه اندازه نظير تو در اين دوران ، اندك است ، ناگهان او به من رو كرد و گفت :
(واللّه ما انا الا حسنه من حسنات رجل خلفة ورا ظهرك :
سوگند به خدا من نيستم مگر جزئى از حسنات مردى (يعنى امام كاظم عليه السلام ) كه او را پشت سر نهاده اى ) (نزد او نرفته اى و نزد من آمده اى )
گفتم : به من خبر داده اند كه تو يكى از نامهاى خدا را مى دانى و به وسيله آن در يك شبانه روز به زيارت بيت المقدس مى روى و باز مى گردى .
گفت : آيا بيت المقدس را مى شناسى ؟
گفتم : آن بيت المقدس را كه در سرزمين شام است مى شناسم .
گفت : منظورم آن بيت المقدس نيست ، بلكه آن خانه مقدسى است كه خانه آل محمد(ص ) است .
گفتم : من تا امروز آنچه شنيده ام همان (بيت المقدس ) است كه در شام مى باشد.
گفت : آن را كه تو مى گويى ، جاى محرابهاى پيامبران است و به آن (حظيرة المحاريب ) (جايگاه محرابها) مى گفتند…
گفتم : من از راه بسيار دور نزد تو آمده ام و براى حاجت و اميد به در خانه ات شتافته ام .
گفت : (…از راهى كه آمده اى باز گرد، و به مدينه محمد(ص ) برو كه آن را (طيبه ) (پاك ) گويند، وقتى كه به آنجا رسيدى در آنجا از (موسى بن جعفر)(ع ) بپرس ، وقتى كه او را يافتى ، هر چه مساءله از پيشينيان و آيندگان داى ، از او بپرس ).
اكنون به اينجا آمده ام .
امام كاظم : رفيقى كه با او (در صومعه هند) ملاقات كردى تو را نصيحت كرده است .
راهب : قربانت گردم نام او چه بود؟
امام كاظم : او (متمم بن فيروز) نام دارد و اهل فارس (ايرانى ) است ، و از كسانى است كه به خداى يكتا اعتقاد دارد و با قلبى پاك و سرشار از يقين ، خدا را مى پرستد، و چون از قوم خود ترسيده ، از آنها گريخته و خداوند به او حكمت بخشيده و او را به راه راست هدايت نموده و از پرهيزكارانش قرار داده است …
او هر سال به مكه مى آيد و در حج شركت مى كند، و اول هر ماه ، عمره حج را به جاى مى آورد، و به فضل الهى از منزلش كه در هند است به مكه مى آيد، خداوند به سپاسگذاران اينگونه پاداش مى دهد.
آنگاه راهب ، مسائل بسيارى از امام كاظم (ع ) پرسيد، امام كاظم (ع ) به همه مسائل او پاسخ داد، سپس امام كاظم (ع ) مسائلى را از راهب پرسيد، ولى او پاسخ هيچ يك را ندانست .
در پايان ، راهب به امام كاظم (ع ) عرض كرد: (به من خبر بده از 8 حرفى كه از آسمان فرود آمد، و چهار حرف آن در زمين آشكار گشت ، و چهار حرفش ‍ در آسمان ماند، آن چهار حرفى كه در آسمان ماند بر چه كسى نازل شد و چه كسى آن را تفسير كند؟)
امام كاظم : آن شخص قائم ما است كه خدا (آن حرف را) بر او نازل كند، و او آنها را تفسير نمايد، و آنچه را كه خدا بر صديقين و پيامبران و هدايت يافتگان نازل كرده ، بر او نازل كند.
راهب : دو حرف از آن چهار حرف را كه در زمين آشكار شده ، برايم بفرما كه چيستند؟
امام كاظم : همه آن چهار حرف را به تو مى گويم : 1 – معبودى شايسته پرستش جز خداى يكتا و بى همتا نيست 2 – محمد رسول با اخلاص خدا است 3 – ما از افراد خاندان محمد(ص ) هستيم 4 – شيعيان ما از ما، و ما از رسول خدا(ص ) و رسول خدا(ص ) از خدا است ، به خاطر (پيوند شيعيان به آنها، جزء آنهايند).
اينجا بود كه نور اسلام بر قلب راهب تابيد و هماندم مسلمان شد و گواهى به يكتائى خدا و رسالت محمد(ص ) داد، و به امام كاظم (ع ) عرض كرد: (شما برگذيده خلق خدا هستيد و شيعيان شما پاكيزه و جايگزين نافرمانان هستند، و عاقبت نيك الهى از آن آنان است ، و ستايش مخصوص ‍ پروردگار جهانيان مى باشد).
امام كاظم (ع ) روپوش و پيراهن و كفش و كلاهى را خواست و به راهب داد و به او فرمود: ختنه كن ، او گفت : در هفتمين روز (ولادتم ) ختنه كرده ام (276)

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.