خانه » كتاب : داستانهاى اصول كافى جلدهاى 1 و 2 » راهنمائى پيرمرد هشيار، و حقانيت امامت امام كاظم (ع )
23  

راهنمائى پيرمرد هشيار، و حقانيت امامت امام كاظم (ع )

راهنمائى پيرمرد هشيار، و حقانيت امامت امام كاظم (ع ) 

(هشام بن سالم و مؤ من الطاق (محمدبن نعمان ) از شاگردان برجسته و آگاه امام صادق (ع ) بودند، هنگامى كه آن حضرت از دنيا رفت مردم در باره جانشين او، اختلاف كردند، عده اى پسر دوم امام صادق (ع )، (عبدالله افطح ) را به عنوان امام بعد از حضرت صادق (ع ) مى دانستند، اين گروه به (قطحيه ) معروف شدن ، و از اين رو به عبدالله ، (افطح ) مى گفتند كه اين واژه به معنى پهنى فوق العاده از ناحيه سر يا پا است ، سر يا پاهاى عبدالله ، عريض و پهن بود، اينك در اين مورد به داستان زير توجه كنيد:)
هشام و مؤ من الطاق ، وارد مدينه شدند، ديدند جمعيت بسيارى اطراف عبدالله را گرفته اند و به عنوان امام ، با او ملاقات مى كنند، و اين توجه مردم به او، از اين رو بود كه از امام صادق (ع ) نقل مى كردند كه فرمود: (مقام امامت به پسر بزرگتر مى رسد مشروط بر اينكه عيبى در او نباشد) (285)
هشام و مؤ من الطاق مثل ساير مردم نزد (عبدالله افطح ) رفتند، تا با (برسى و كنجكاوى و) طرح مسائلى كه از پدرش مى پرسيدند، از عبدالله بپرسند و حقيقت كشف گردد.
آنها دو سؤ ال زير را پرسيدند:
1 – زكات در چند درهم واجب مى شود.
عبدالله : در دويست درهم كه بايد 5 درهم آن را داد.
2 – درصد درهم چطور؟
عبدالله : بايد دو درهم و نيم داد.
هشام و مؤ من الطاق : اهل تسنن نيز چنين چيزى نمى گويند!
عبدالله ، دستش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : (سوگند به خدا از فتواى اهل تسنن در اين باره ، اطلاع ندارم ).
هشام مى گويد:(وقتى كه ديدم به دو مساءله ما جواب درستى نداد (286) از نزد او همراه مؤ من الطاق ، حيران و سرگردان خارج شديم ، نمى دانستيم به كجا رويم ، مؤ من الطاق چنان ناراحت بود كه گريه مى كرد، همچنان در يكى از كوچه هاى مدينه راه مى رفتيم و متحير بوديم و با خود مى گفتيم : آيا به سوى گروه (مرجئه ) برويم ، يا به سوى گروه (قدريه ) يا به سوى گروه (زيديه و يا معتزله ) و يا (خوارج ) در همين حال بوديم كه ناگاه پيرمرد ناشناسى كه از آنجا عبور مى كرد با دست به ما اشاره نمود و گفت : (به سوى من بيائيد).
من ترسيدم كه مبادا او از جاسوسان منصور دوانيقى (دومين خليفه عباسى ) باشد، زيرا منصور در مدينه جاسوسهاى زيادى داشت تا حركات شيعيان را تحت نظر بگيرند و گزارش دهند، كه اگر شيعيان به امامت شخصى قائل شدند، منصور گردن آن شخص را بزند، از اين رو به مؤ من الطاق گفتم : از اين دورتر بايست ، زيرا در مورد خودم و تو، احساس خطر مى كنم ، اين پيرمرد مرا مى خواهد نه تو را، مؤ من الطاق اندكى از من دور شد و من دنبال آن پيرمرد ناشناس حركت كردم و ترسان و هراسان در پشت سر او مى رفتم ، تا اينكه مرا به در خانه امام كاظم (ع ) برد و خودش رفت و مرا تنها گذاشت .
ناگاه خادم امام ، بيرون آمد و گفت : بفرما، من وارد خانه امام كاظم (ع ) شدم ، همين كه آنحضرت را ديدم ، بى آنكه چيزى بگويم ، فرمود: (نه به سوى مرحبه و نه به سوى قدريه ، و نه به سوى معتزله ، بلكه به سوى من ، به سوى من بيا).
هشام : قربانت گردم پدرت از دنيا رفت ؟
امام كاظم : آرى .
هشام : وفات كرد يا او را با شمشير كشتند.
امام كاظم : آرى (وفات كرد)
هشام : امام ما بعد از او كيست ؟
امام كاظم : اگر خدا بخواهد تا تو را هدايت نمايد، هدايت خواهد كرد.
هشام : فدايت شوم ، عبدالله (برادرت ) معتقد است كه ، امام بعد از پدرش او است .
امام كاظم : عبدالله مى خواهد خدا عبادت نشود.
هشام : قربانت گردم ، امام بعد از امام صادق (ع ) كيست ؟
امام كاظم : اگر خدا بخواهد تو را هدايت خواهد كرد.
هشام : آيا آن امام شما هستيد؟
امام كاظم : نه ، من اين سخن را نمى گويم .
هشام ، شيوه سؤ ال كردن خود را عوض كرد، و اين بار، از امام كاظم (ع ) چنين پرسيد:
(آيا شما امام داريد؟)
امام كاظم : نه .
هشام : در يافتم كه او خودش امام است ، در اين هنگام ، شكوه عظيمى از او بر دلم افتاد كه عظمت آن را جز خدا نداند، همانگونه كه شكوه امام صادق (ع ) بر دلم مى افتاد.
هشام : آيا همانگونه كه از پدرت مسائلى مى پرسيدم ، از شما نيز بپرسم .
امام كاظم (ع ): آنچه مى خواهى بپرس ، تا آگاهى يابى ، ولى موضوع را بپوشان كه نتيجه فاش نمودن آن ، سر بريدن است (اشاره به سانسور و خفقان حكومت طاغوتى منصور دوانيقى ).
هشام مى گويد: آنچه مساءله داشتم سؤ ال كردم و او پاسخ داد، امام كاظم (ع ) را درياى ژرف و بى كران علم و معرفت يافتم ، به او عرض كردم : (شيعيان پدرت سرگردان هستند، اگر اجازه بفرمائى با تعهد به پوشاندن موضوع ، كه از من گرفتى ، با شيعيان تماس بگيرم و آنها را به سوى امامت شما راهنمائى نمايم .
امام كاظم : هر كدام از شيعيان را كه ديدى داراى رشد و استقامت و هشيارى است ، جريان را به او بگو و با او شرط كن كه موضوع را مخفى بدارد، كه نتيجه فاش كردن ، سر بريدن است – و با دست اشاره به گلو كرد.
هشام : من از نزد آن حضرت بيرون آمدم ، و خود را به نزد مؤ من الطاق رساندم ، به من گفت : چه خبر؟
گفتم : هدايت بود و ماجرا را برايش بيان كردم ، سپس جريان را به فضيل و ابو بصير گفتم ، آنها نيز به حضور امام كاظم (ع ) رسيدند و سؤ الاتى كردند و جواب صحيح شنيدند و به امامتش معتقد شدند، سپس هر كسى از مردم به حضورش رفت ، امامتش را پذيرفت ، جز طائفه عمار (ساباطى ) و اصحاب او.
و اطراف (عبدالله افطح ) كم كم خلوت شد، او علت را پرسيد، گفتند: (هشام بن سالم ) مردم را از پيرامون تو پراكنده نموده است ، عبدالله چند نفر از مريدهايش را ماءمور كرده بود تا مرا كتك بزنند. (287)

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.