خانه » كتاب : داستانهاى اصول كافى جلدهاى 1 و 2 » زمينه چينى برادر زاده امام كاظم (ع ) براى كشتن آن حضرت
23  

زمينه چينى برادر زاده امام كاظم (ع ) براى كشتن آن حضرت

زمينه چينى برادر زاده امام كاظم (ع ) براى كشتن آن حضرت  

على بن جعفر (برادر امام كاظم ) مى گويد: براى عمره ماه رجب در مكه بوديم كه محمد بن اسماعيل بن امام صادق (برادر زاده امام كاظم ) نزد من آمد و گفت : (عمو جان تصميم دارم به بغداد مسافرت كنم ، دوست دارم با عمويم موسى بن جعفر(ع ) خداحافظى كنم ، دلم مى خواهد تو نيز همراه من باشى ).
من با او به حضور امام كاظم رفتيم ، ديدم امام كاظم (ع ) پارچه رنگ كرده اى به گردنش بسته بود، و پائين آستانه در نشست ، و من خم شدم و سرش را بوسيدم و عرض كردم : برادر زاده ، (محمد بن اسماعيل ) مى خواهد به مسافرت برود، اينك آمده تا با شما خداحافظى كند.
فرمود: بگو بيايد، من او را كه در كنار ايستاده بود، صدا زدم ، نزديك آمد و سر حضرت را بوسيد و گفت : (قربانت مرا سفارشى كن و به من پند و موعظه بفرما).
امام كاظم (ع ) به محمد بن اسماعيل فرمود:
(اوصيك ان تتقى الله فى دمى : به تو سفارش مى كنم كه درباره خون من ، از خدا بترسى ) (و باعث ريختن خون من نگردى )
محمد گفت : هر كس درباره تو بدى كند، به خودش مى رسد، سپس براى بدخواه امام (ع ) نفرين كرد.
بار ديگر محمد، سر عمويش امام كاظم (ع ) را بوسيد و گفت (مرا موعظه كن )
امام بار ديگر فرمود: (تو را سفارش مى كنم كه درباره خون من از خدا بترسى )
او باز همان سخن را تكرار كرد، و براى بار سوم ، سر امام را بوسيد و گفت : (اى عمو! مرا موعظه كن )
امام كاظم براى سومين بار به او فرمود: (تو را درباره خون خودم شفارش ‍ مى كنم كه از خدا بترسى ).
محمد بن اسماعيل ، باز بر بدخواه امام نفرين كرد.
على بن جعفر مى گويد: در اين هنگام برادم امام كاظم (ع ) به من فرمود: اينجا باش ، من ايستاده ام ، حضرت به اندرون رفت و مرا صدا زد، نزدش ‍ رفتم ، كيسه اى كه محتوى صد دينار بود به من داد و گفت : اين پول را به پسرت برادرت (محمد) بده ، تا كمك خرجش در صفر باشد، دو كيسه ديگر نيز داد و فرمود: همه را به او بده .
عرض كردم : (اگر طبق آنچه فرمودى ، از او مى ترسى ، پس چرا او را بر ضد خود كمك مى كنى ؟)
فرمود: هر گاه من صله رحم كنم ، ولى او قطع رحم نمايد، خدا رشته عمرش ‍ را قطع مى كند، سپس سه هزار درهم ديگر كه در هميانى بود داد و فرمود: (به او بده ).
على بن جعفر مى گويد: من نزد محمد بن اسماعيل رفتم ، كيسه اول (صد دينار) را دادم ، بسيار خوشحال شد و براى عمويش امام كاظم (ع ) دعا كرد، كيسه دوم و سوم را دادم ، به گونه اى خوشحال شد كه گمان كردم ديگر به بغداد نمى رود، باز سيصد درهم به او دادم .
ولى در عين حال او به بغداد نزد هارون رفت و گفت :
(گمان نمى كردم در روى زمين دو خليفه باشد، تا اينكه ديدم مردم به عمويم ، موسى بن جعفر(ع ) به عنوان خلافت ، سلام مى كنند) (و به اين ترتيب سخن چينى كرد و هارون را بر ضد امام كاظم (ع ) برانگيخت ).
هارون صد هزار درهم براى او فرستاد، ولى خداوند او را به بيمارى (ذبحه ) (درد شديد گلو شبيه ديفترى ) گرفتار كرد، كه نتوانست به يك درهمش بنگرد و آن را به مصرفش برساند، به اين ترتيب مرد.(291)

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.