23  

معجزه اى از امام جواد

معجزه اى از امام جواد 

عصر خلافت معتصم (هشتمين خليفه عباسى ) بود، شخصى را به اتهام آنكه ادعاى پيامبرى مى كند (با اينكه چنين ادعائى نداشت ) كت بسته آوردند و در شهر سامرا به زندان افكندند.
على بن خالد مى گويد: من تصميم گرفتم با او ملاقات كنم و از نزديك تحقيق كنم ببينم كيست ؟ پشت در زندان رفتم و با دربانان و پاسبانان مهربانى كردم و گرم گرفتم ، تا خود را به آن مرد زندانى رساندم ، اندكى با او صحبت كردم ديدم مردى فهميده است ، به او گفتم داستان تو چيست كه تو را زندانى كرده اند.
گفت : من در شهر دمشق در كنار محلى كه نامش (محل سر مبارك حسين عليه السلام ) است ، مشغول عبادت بودم ، شخصى (كه همان امام جواد(ع ) بود) نزد من آمد و گفت : برخيز برويم ، همراه او حركت كردم ، ناگاه خود را در مسجد كوفه ديدم ، گفت : (اينجا را مى شناسى ؟) گفتم ، آرى مسجد كوفه است ، او نماز گزارد، من نيز نماز گزاردم ، در آن هنگام كه همراه او بودم ، ناگاه ديدم در مدينه مسجد پيامبر(ص ) هستم ، او به پيامبر(ص ) سلام كرد، من نيز سلام كردم ، او در مسجد نماز خواند، من نيز نماز خواندم ، در همين ميان كه همراهش بودم ، ناگاه خود را در مكه ديدم ، او پيوسته مناسك حج را بجا مى آورد، من نيز به جاى آوردم ، ناگاه خود را در جايى كه قبلا بودم يعنى محل (راءس الحسين ) در شام ديدم .
سال آينده نيز آن شخص آمد و مانند سال قبل با من رفتار كرد، وقتى كه از مناسك حج فارغ شدم و مرا به شام آورد و خواست از من جدا شود، به او گفتم : از شما تقاضا دارم به حق آن كسى كه به تو چنين توان (طى الارض ) داده ، به من بگو تو كيستى ؟
فرمود: (من محمد بن على بن موسى (امام جواد) هستم )
اين خبر، مشهور گرديد، تا به گوش (محمد بن عبد الملك زيات ) (وزير معتصم ) رسيد، او دستور داد مرا دستگير كرده و به زنجير بستند و به عراق فرستادند و در اينجا مرا زندانى نموده اند.
على بن خالد مى گويد: من به او گفتم : داستان خود را به طور مشروح براى محمد بن عبدالملك زيات بنويس ) (شايد گزارش ديگرى به او داده باشند و او تو را بى جهت زندانى كرده باشد)
او ماجراى خود را براى محمد بن عبدالملك زيات نوشت ، ولى محمد بن عبدالملك (اعتقاد به امام جواد(ع ) و طى الارض نداشت با كمال اهانت و گستاخى طنز گونه ) براى او نوشت : (به همان كسى كه تو را در يك لحظه از شام به مدينه و…برد، بگو تو را از زندان نجات دهد)
على بن خالد مى گويد: من به زندان مى رفتم و او را دلدارى مى دادم و امر به صبر مى كردم ، در همين ايام روزى صبح زود به زندان براى ديدار او رفتم ديدم نگهبانان و درباران و دست اندركاران جلسه تشكيل داده اند و مى گويند: (آن مردى كه ادعاى پيامبرى مى كرد و در زندان بود گم شده و هيچ معلوم نيست كه به كجا رفته ، آيا در زمين فرو رفته و يا پرنده اى او را ربوده است ؟) (323) (آنها نمى دانستند كه همان امام جواد(ع ) به طريق اعجاز، آن زندانى را نجات داده است )

       

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.