حکمت۱۵ وَ قَالَ عَلَيهِ السِّلَامُ مَا کُلُّ مَفْتُونٍ يُعَاتَبُ.

حکمت۱۵
وَ قَالَ عَلَيهِ السِّلَامُ
مَا کُلُّ مَفْتُونٍ يُعَاتَبُ.

توضیح ساده:
مَا: نیست، یعنی سزاوار نیست، كُلُّ: هر، مَفْتُونٍ: گرفتار، فریب‌خورده، در فتنه‌افتاده که يُعَاتَبُ: سرزنش بشه، ملامت بشه، نکوهش بشه، چرا ؟
چون دنیا گاهی مثل یه دریای بی‌رحمه؛ یه وقتایی موج‌های زندگی چنان سیلی محکمی به صورت آدم می‌زنن که آدم راه خونه‌اش رو هم گم می‌کنه. حضرت داره یه نکته‌ی خیلی عمیق رو به ما یادآوری می کنه که: همه آدم‌هایی که افتادن تو اشتباه، لزوماً قابل سرزنش نیستن. گاهی آدم «بد» نیست، فقط «گیر افتاده»؛ مثل پرنده‌ای که تو طوفان اسیر شده و به اجبار راهش رو گم کرده.
مثلاً وقتی می‌بینی کسی تو سن بالا تمام سرمایه‌ش رو توی یه طرحِ کلاهبرداری از دست داده، به جای اینکه بگی «از تو بعید بود این‌قدر ساده باشی»، درک کن که اون آدم فقط نگرانِ آینده‌ی بچه‌هاش بوده و توی طوفانِ تورم دست‌وپا می‌زده.
یا اون نوجوونی که برای اولین بار یه سیگار گوشه‌ی لبش گذاشته، شاید ذاتش خراب نباشه، فقط وسطِ فشارِ خردکننده‌ی هم‌سالاش و نیاز به «دیده شدن» گیر افتاده.
حتی اون کارمندی که از فشارِ بدهی و قسط، یه خطای اداری می‌کنه، لزوماً از اول دزد نبوده؛ فقط توی موج‌های سهمگینِ زندگی، قطب‌نماش رو گم کرده، همین.
این‌جور وقت‌ها، نمک پاشیدن رو زخم و ملامت کردن، فقط اون آدم رو بیشتر غرق می‌کنه. اگه نمی‌تونی براش ساحل باشی، حداقل اون موجی نباش که تیرِ خلاص رو بهش می‌زنه. به قول معروف، کسی که تو چاه افتاده، تشنه‌ی طنابه، نه سخنرانی درباره‌ی اینکه «چرا رفتی تهِ چاه!».
واقعیت اینه که ما خیلی وقت‌ها از روی ساحلِ امن نشستیم و داریم تماشا می‌کنیم و خیلی راحت می‌گیم: «چرا بادبون رو فلان جور نبستی؟». اما یادمون نره، اون آدم وسط موج‌ها داره برای غرق نشدن می‌جنگه. اون لحظه، نه گوشش بدهکار منطق ماست، نه دلش طاقتِ زخمِ زبون داره. کسی که الان غرق شده، دنبال «ناجی» می‌گرده نه «قاضی».

مثلاً وقتی رفیقت توی یه پروژه‌ی کاری شکست خورده و چک‌اش برگشت خورده، تو که سر ماه حقوقت رو می‌گیری، خیلی راحته بگی «چرا بی‌گدار به آب زدی؟»؛ اما اون لحظه اون آدم داره زیر بارِ فشارِ طلبکار و آبرو، له می‌شه.
یا وقتی کسی توی زندگی مشترکش به بن‌بست رسیده، به جای اینکه از دور لیستِ اشتباهاتش رو براش ردیف کنی، درک کن که اون توی متنِ ماجرا بوده و احساساتش اجازه نداده منطقی عمل کنه.
حتی توی مسائل ساده‌تر، مثل وقتی کسی توی اتوبان مسیر رو اشتباه می‌ره و باعث ترافیک می‌شه؛ ما که اون لحظه پشت فرمونِ اون ماشین نیستیم، نمی‌دونیم چه دغدغه یا حواس‌پرتیِ بزرگی داشته که تمرکزش رو بهم زده.
یادمون باشه، ملامت کردن از روی شکم‌سیری و امنیت، نه تنها مشکلی رو حل نمی‌کنه، بلکه اون آدم رو نسبت به تمامِ راهنمایی‌های بعدی ما هم کر می‌کنه.
قضاوت کردن مثل تماشای مسابقه از روی سکوهاست؛ داد زدن سرِ بازیکنی که پنالتی رو خراب کرده راحته، اما ایستادن پشتِ اون توپ، جرات و فشارِ دیگه‌ای می‌طلبه.
یا تو بیزینس و کار: فرض کن یکی با کلی امید سرمایه‌گذاری کرده و یهو ورقِ اقتصاد برمی‌گرده و ورشکست می‌شه. حالا اطرافیا میان می‌گن: «ما که گفتیم نکن! بلد نبودی! سنگ بزرگ نشونه نزدنه! سرمایه خودت رو به باد دادی! از اول معلوم بود تهش چیه!»
آخه عزیز من، این آدم نرفته بود که غرق بشه، داشت تلاشش رو می‌کرد، یهو یه موج ده متری سر و کله‌اش پیدا شد، الان وقتِ این نیست که با حرفامون نمک بپاشیم روی زخمش.
یا تو روابط عاطفی: دیدی رفیقت تو یه رابطه سمی گیر کرده و هرچی می‌گی گوش نمی‌ده؟ اون الان «مفتون» شده، یعنی چشمش کور شده. اگه مدام بهش بگی «چقدر ساده‌ای، چرا درس عبرت نمی‌گیری، خودت خواستی که این بلا سرت بیاد، واقعاً که عقلت رو از دست دادی»،
با این جور حرف ها فقط باعث می‌شی از تو هم دور بشه و بیشتر پناه ببره به همون اشتباهش.
وقتی کسی تو فشار عاطفیه، جملاتِ سرزنش‌آمیز مثل دیوار عمل می‌کنن و طرف رو به سمت تنها جایی که براش باقی مونده یعنی همون رابطه سمی هل می‌دن.
یا تو دنیای مجازی و تربیت فرزند: نوجوونی که تحت تأثیر جوّ رفیقاش یه خطایی می‌کنه، مثلاً تو فضای مجازی درگیر کل‌کل‌های بیهوده می‌شه یا برای عقب نموندن از بقیه دست به رفتارهای پرخطر می‌زنه، یا کسی که یه خبر دروغ و شایعه رو باور کرده و بدون تحقیق پخشش کرده، لزوماً آدم بدی نیست؛ فقط زیر فشار محیط، فضای مسموم گروه‌های دوستانه یا بمباران اطلاعاتی رسانه‌ها، ذهنش سالم تصمیم نگرفته، مثل آدمی می مونه که وسط دود و آتیش گیر کرده.
یا مثل نوجوونی که برای «تأیید گرفتن» از هم‌سن و سالاش هویت خودش رو گم کرده… سر یه همچین آدمی و آدمایی که داد نمی‌زنن، بابتِ سادگی یا اشتباهشون تحقیرشون نمی‌کنن، بلکه اول نجاتشون می‌دن!
در لحظه بحران، سرزنش فقط اکسیژن رسوندن به آتشه. وقتی ذهن تحت فشار «تعلق به گروه» یا «هیجانِ خبر» قرار می‌گیره، منطق به حاشیه می‌ره، و اینجاست که نقش اطرافیا از قاضی باید به نجات‌غریق تغییر کند.
واقعاً گاهی یه «درکت می‌کنم» ساده، بیشتر از ساعت‌ها نصیحتِ منطقی، حالِ یه آدم رو خوب می‌کنه.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.