حکمت ۲۱
بخش اول
ترس بیجا زنجبره
وَ قَالَ عَلَيهِ السِّلَامُ:
قُرِنَتِ الْهَيْبَةُ بِالْخَيْبَةِ وَ الْحَيَاءُ بِالْحِرْمَانِ.
توضیح ساده:
قُرِنَتْ: همراه شده، پیوند خورده، جفت شده، چفت شده یا چسبیده. چی؟ الْهَيْبَةُ: هیبت، وحشت، ترس، رُعب. با چی؟ بِ: با الْخَيْبَةِ: ناکامی، سرخوردگی، نومیدی و شکست. یعنی: «هیبت و ترسِ زیاد و بیجا و نابجا معمولاً به ناکامی و شکست منجر میشه.»
یعنی بترسی، به جایی نمیرسی؛ چون ترسِ بیجا و بیمورد، آدمو یواش یواش میبره سمت ناامیدی، و دلشو خالی میکنه و دست و پاشو میبنده.
یه معنای دیگه هم میتونه داشته باشه و اون اینه که: کسی که همیشه میخواد خودش رو پرهیبت و ترسناک نشون بده، آخرش به جایی نمیرسه و معمولاً دستش خالی میمونه. خلاصه ترسِ بیجا زنجیره؛ وقتی بیدلیل میترسی، دست و پاتو میبنده و امیدتو میقاپه.
وَ: و نکته دیگه اینکه: الْحَيَاءُ: حیاء، شرم، خجالت و کمرویی، همراهه بِ: با الْحِرْمَانِ: محرومیت، دستخالی بودن، از دست دادن و ناکامی.
یعنی: «حیای بیجا و بیش از حد با محرومیت همراه میشه.» آدمی که زیادی خجالتی باشه، خیلی از موقعیتها و حقهاش رو از دست میده؛ چون نمیتونه بهموقع عمل کنه یا چیزی بخواد، و آدمو از خیلی چیزای قشنگ و فرصتای طلایی محروم میکنه.
این حرف امام (ع) انگار دست گذاشته روی دو تا ترمز بزرگ که توی زندگیِ همهی ما هست و نمیذاره گاز بدیم و به آرزوهامون برسیم.
اولیش ترسه:
خیلی وقتها ما یه ایدهای تو سر داریم، یه عشقی تو دل داریم، یا یه تصمیم بزرگ برای تغییر شغل… اما یه غول به اسم «ترس» جلوت سبز میشه که: «نکنه نشه؟»، «نکنه مسخرهم کنن؟»، «نکنه سرمایهم بره؟».
فرض کن میخوای توی یه جمع حرف بزنی، یا حقت رو از یه آدم قلدر بگیری؛ وقتی میترسی، بدن سفت میشه، فکر قفل میشه و در نهایت اون موقعیت رو از دست میدی.
خیلی از چیزهایی که تو زندگی از دست میدیم،
نه چون لیاقتشو نداریم،
فقط چون جلو نرفتیم.
یه قدم جلو…
یه جمله ساده…
یه «منم هستم» گفتن…
میتونه سرنوشت خیلی چیزها رو عوض کنه.
یا مثلاً توی رانندگی: یادت میآد اون اوایل که میترسیدی بشینی پشت فرمون چون فکر میکردی همه میخوان بهت بزنن؟ اون ترس باعث میشد هیچوقت نری توی اتوبان و همیشه وابسته به اسنپ و این و اون بمونی. تهش چی شد؟ هیچی، فقط حسرتِ رانندگی موند برات. این همون شکستِ قبل از شروع کردنه.
یا توی مصاحبه کاری: رفتی نشستی جلوی مدیر، اونقدر از دبدبه و کبکبهاش ترسیدی که حتی یادت رفت اسم پروژههاتو بگی. اون بنده خدا هم فکر کرد تو هیچی بارت نیست؛ در حالی که اگه نترسیده بودی، الان اون صندلی مالِ تو بود.
ترس مثل یه مه غلیظه؛ جاده همون جادهست، ماشین هم همون ماشین، ولی چون میترسی و چشمت نمیبینه، ترمز میزنی و بقیه ازت جلو میزنن. آخرش چی میمونه؟ حسرت و ناکامی. یعنی دقیقاً همون «خیبه» یعنی شکست.
دومیش هم حیاست:
اینجا منظور حضرت اون حیای قشنگ و اخلاقی نیست، بلکه اون «کمرویی سمّی» هست که باعث محرومیتت میشه.
مثلاً فروشنده جنس خراب داده؛ میدونی حقته عوض کنه… ولی میگی: «ولش کن، روم نمیشه بگم.» بعد میای بیرون، تو دلت میسوزه.
یا یه درد یا مشکلی داری؛ میگی: «حالا ولش کن… خجالت میکشم بگم.» بعد چند ماه بعد میبینی مشکل بزرگتر شده؛ این یعنی حیا تبدیل شد به محرومیت از سلامتی.
یا دلت تنگ شده، ولی پیام نمیدی، زنگ نمیزنی؛ میگی: «خجالت می کشم.» بعد رابطه سرد میشه، بعد میگی: «قسمت نبود…» در حالی که شاید فقط یه جمله لازم بود.
یا تو اداره میدونی اضافه کار حقته، ولی میگی: «حالا زشته بگم.» بعد میبینی بقیه گرفتن، تو نگرفتی.
یا رئیست یه کار اضافه بهت میده که وظیفهت نیست، ولی روت نمیشه بگی «نه». نتیجهش میشه خستگی مفرط و از دست دادن وقتِ استراحتت.
یا استاد یه مطلبی رو درس میده و تو اصلاً نفهمیدی؛ خجالت میکشی دستت رو بلند کنی و بپرسی. و نتیجه ش این میشه که امتحان رو خراب میکنی.
یا رفیقی که پول قرض داد و پس نگرفت: پولش رو لازم داشت، چک داشت، ولی «خجالت» کشید به دوستش بگه پولمو بده. چک خودش برگشت خورد و اعتبارش رفت. این یعنی حیاءِ بیجا مساوی است با بدبختی!
یا توی مصاحبه کاری، چون میترسیدی از تواناییهات بگی یا خجالت میکشیدی حقوق مدنظرت رو بگی، یکی که سوادش نصف تو بود ولی اعتمادبهنفس داشت، استخدام شد.
یا فکر کن رفتی ساندویچی، طرف ساندویچ رو برات اشتباهی میپیچه یا نونش بیات شده، تو دلت میگی «ولش کن، زشته بهش بگم، حالا یه بار که چیزی نمیشه». ولی وقتی داری اون ساندویچِ سرد رو میخوری، قشنگ حس میکنی که بهت ظلم شده. این همون «حرمان» یا محرومیته که امام داره میگه.
یا مثلاً توی محیط کار، وقتی همکارت کارشو میندازه گردن تو و تو چون خجالت میکشی بگی «من خودم کلی کار دارم»، تا شب میمونی اداره و از زندگی و خانوادهت محروم میشی.
یا توی مهمونی یا سلفسرویس: شکمت داره قاروقور میکنه، بوی غذا مستت کرده، ولی چون خجالت میکشی بلند شی یا دوباره بکشی، گشنه میمونی. آخر شب هم با دلپیچه میخوابی در حالی که بقیه دارن دسر میخورن!
و این یعنی «حرمان» یا همون محرومیتِ خالص.
یا توی آرایشگاه یا تعمیرگاه: طرف گند زده به موهات یا ماشینت رو بدتر خراب کرده، ولی تو موقع حساب کردن خجالت میکشی بگی «داداش این چه وضعیه؟». و پولِ کامل رو هم میدی، کلی هم تشکر میکنی، ولی وقتی میای بیرون دلت میخواد سرت رو بکوبی به دیوار!
یا توی گروههای دوستانه: همه دارن برای سفرِ آخر هفته برنامه میچینن، تو اصلاً با اون شهر یا اون آدمها اوکی نیستی، ولی خجالت میکشی بگی «بچهها من نمیام». میری، کلی هزینه میکنی، بهت هم خوش نمیگذره، اعصابت هم خُرد میشه. چرا؟ چون نتونستی یه «نه» محکم بگی.
ببین دنیا مثل یه مهمونی شلوغه؛ اگه یه گوشه بشینی و خجالت بکشی که بری سمتِ میزِ غذا، آخر شب گشنه میمونی و همه ظرفها هم شسته میشه! و کسی نمیاد بگه «آخی، تو چقدر باادبی که چیزی نخوردی»، همه فکر میکنن لابد سیر بودی.
ببین رفیق، دنیا به آدمهایی که یه گوشه ای کز میکنن و فقط نگاه میکنن، مدال نمیده.
امام میخواد بهت بگه: «جسور باش».
می خواد بگه: ترس و خجالت، مثل دو تا دیوارِ نامرئی هستن که دورت کشیدی و تا وقتی این دیوارها رو نشکنی، دستت به اون میوههای رسیده یعنی موفقیت، عشق، پول، احترام نمیرسه.
خدا، این دنیا رو جوری طراحی کرده که رزق و روزی چه مادی، چه عاطفی پشتِ درِ «شجاعت» قایم شده.
وقتی خجالت رو میذاری کنار و با ادب ولی محکم حرفت رو میزنی، انگار داری قفلِ محرومیت رو باز میکنی. ترس و خجالت، دو تا قفلِ محکم روی درِ موفقیتِ ما هستن. و امام میخواد بهمون بگه «پاشو رفیق! حق گرفتنیه، نه دادنی». اگه میترسی، با همون لرزشِ دستت قدم اول رو بردار. اگه خجالت میکشی حرفت رو بزنی، با همون صدای لرزونت بگو «نه، من این رو قبول نمیکنم».
رفیق، واقعیتش اینه که دنیا به آدمهای ساکت و ترسو صدقه نمیده. اگه خجالت بکشی که بگی «من هستم»، «من میخوام»، «من بلدم»، دنیا خیلی راحت نادیدهت میگیره. یادت بمونه: اونایی که دارن از زندگی لذت میبرن، لزوماً باهوشتر یا پولدارتر از تو نیستن؛ فقط یاد گرفتن که وقتی میترسن، با همون دست و پای لرزون برن تو دلِ ماجرا. یاد گرفتن که خجالت رو بذارن کنار و بگن «آقا، حقِ من کجاست؟».
بیاد امام زمان مظلوم و غریبم اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

