122 ده حكايت آموزنده

122 ده حكايت آموزنده

الف نكته بين : هنگامى كه در قيامت بخواهند اعمال كم فروشان را براى اندازه گيرى در كفه ترازو گذارند ،خواهند گفت : اعمال ما را در كفه ديگر گذاريد، زيرا اين ترازو ناميزان است
ب گروهى نزد قاضى گواهى دادند اين باغ مركبات از آن فلانى است .
قاضى پرسيد: تعداد درختها چقدر است ؟
گفتند: نمى دانيم . لذا قاضى گواهى آنان را نپذيرفت .
يكى از شهود گفت : حضرت قاضى شما چند سال است در اين مسجد قضاوت مى كنيد؟
گفت : سى سال .
پرسيد: اين مسجد چند ستون دارد؟
قاضى با شرمسارى گفت : نمى دانم و گواهى شهود را پذيرفت .
ج از ذاكرى پرسيدند: آيا ايمان دارى ؟
گفت : اگر مقصود آيه آمَنابِاللهِ وَ مااُنزِلَ عَلَينا باشد، بلى .
ولى اگر مراد آيه اِنَّما المُؤ مِنُونَ الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللهُ وَجِلَت قُلُوبُهُم باشد، خير.
د گدائى با فرزندش زنى را ديدند كه به دنبال جنازه اى مى دود و مى گويد: اى مرد، ترا به جائى برند كه نه در آن عطائى هست نه فراشى ، نه چاشتى و نه شامى .
فرزند گفت : پدرجان ، گويا اين جنازه را به خانه ما مى برند!
ه شخصى به بخيلى گفت : مرا صد تومان وام و يكماه مهلت بده .
گفت : صد تومان ندارم ، ولى به جاى يك ماه يكسال مهلت مى دهم .
و ريا كارى گفت : من از دست مردم چه كنم كه خيال مى كنند من ريا كارم ، در حالى كه ديروز روزه بوده ام ، و امروز هم روزه دارم ، فردا هم مى خواهم روزه بگيرم و هنوز به كسى نگفته ام .
ز ديگرى نمازى طولانى با رعايت همه آداب و مستحبات بجاى آورد.
مردم او را بسيار تحسين كردند.
پس ازنماز گفت : روزه دارم وگرنه بهتر از اين نماز مى خواندم .

كليد در دوزخ است آن نماز
كه بر روى مردم گزارى دراز

 

اگر جز به حق ميرود جاده ات
بر آتش فشانند سجاده ات


ح عابدى چهل سال روزه مى داشت . هيچكس بدان آگاهى نمى يافت . زيرا غذايش را از خانه با خود به سر كار مى برد و در راه خدا صدقه مى داد.
اهل خانه تصور مى كردند او در محل كار غذا مى خورد، و همكارانش مى پنداشتند براى صرف غذا به خانه خود مى رود.
ط مؤ منى را گفتند: فلانى بر تو مى خندد و تو را مسخره مى كند.
گفت : اِنَّ الَّذينَ اَجرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذينَ آمَنُوا يَضحَكُونَ(105).
ى دو نفر بزغاله اى بريان كرده و مى خوردند.
يكى از آندو باشدت گوشتها را از استخوان جدا مى كرد و در دهان مى گذاشت .
ديگرى گفت : چقدر تو بر اين بزغاله خشمگين هستى . گويا مادرش ترا شاخ زده است .
اولى گفت : تو چقدر نسبت به اين بزغاله دلسوزى مى كنى ، گويا مادرش ترا شير داده است .

105 – سوره مطففين / آيه 29.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.