چند وقت پیش تو اردویِ
بهشتزهرا(سلاماللهعلیها)،
با بچهها بین قبور مطهر شهدا
قدم میزدیم و عشق میکردیم!
تو قطعه ۴۲ چشمم افتاد به
یه خانمی که سر مزارِ یه
شهیدی نشسته و داره با
عشق و تمام وجود اونجارو
تمیز میکنه و گلاب و آب و
حتی با گُل سنگِ مزار رو
تزیین میکنه و عشق میکنه!
چند دقیقه فقط نگاه میکردم!
اصن حواسش به اطراف نبود
انگار مارو نمیدید!
اصن فقط خودش بود و خودش!
البته با شهیدی که پیشش بود!
حتی نگاه هم نمیکرد!
پرسیدم:
ببخشید خانم!
شما نسبتی دارید
با این شهید!
بدون اینکه
اصن نگاهی کنه!
گفت:
“با افتخار مادر شهیدم”
📍بهشتزهرا_قطعه۴۲
مزار رو تمیز میکرد و
نفس نفس میزد ولی
برامون حرف میزد،
حرفهایی از جنس نور؛
روایتهای نابی از
“سردارِمامان”!
احسان برا مادرش سردار بود.
اسم آقا از احسانش نمیافتاد!
آقا احسان آقا احسان رو
جوری میگفت که دلِ مارو
بهم میریخت و …!!!
از عشق و علاقهاش به پسرش!
از اینکه مزار پسرش پاتوقش بود!
از اینکه هر روز اینجا روایتگری میکنه!
از اینکه به رفیقش گفته بود
روز تولدم شهید میشم ولی
به مامانم نگیا! سکته میکنه!
از احترامی که بهش میذاشت!
از کوثر کوچولوی آقا احسانش و
کلی روایتهایِ قشنگِ دیگه…
میگفت:
فدای آقا شد!
آقا احسان عاشقِ رهبرش بود!
میگفت دعا کن بعد آقا نباشم!
همون روز اول آقا برد پیش خودش!
آقا احسان هم دایی و
هم دوتا از عموهاش شهید شدن!
همیشه به عموهای شهیدش میگفت:
دعا کنید منم مثل شما پهلوهام بره،
همشون حضرت زهرایی بودن…
به منم میگفت:
مامان دعا کن من با یه تیر شهید نشم!
اونقدر با اسرائیل بجنگم تا
بدنم تیکه تیکه بشه…!
رفته بودم بیرون
دیدم خانمای محله دارن
با همدیگه در مورد یه نفر
صحبت میکنن!
یه نفری که تو مسجد محل
خیلی فعاله و مربی بچههاست!
_ببین فلانی!
پسرت رو حتما ببر مسجد و
توکلاسهای فرهنگی ثبتنامش کن!
_چرا؟!
چطور؟!
_آخه یه مربی اونجا هست
خیلی مشتی و خوب و دلسوزه!
“آقا احسان! احسان جنگروی”
همیشه برا این آقا و
عاقبت به خیریش دعا میکنیم!
کلی ذوقشو کردم،
خدایا شکرت از این پسر!
اومدم پیش آقا احسان و
قضیه رو تعریف کردم:
_احسان!
همهدارن ازت تعریف میکننا!
_مامان جان اشتباه شنیدی!
حتما دوستامو میگفتن
دعا کن منم مثل اونا باشم!
بیاد امام زمان مظلوم و غریبم اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج

خون خواهی رهبر شهید



