خانه » اسلام شناسی -شهدا

اسلام شناسی -شهدا

💠 حساسیت به بیت المال 💠وقتی بهم گفت: ازت راضی نیستم

💠 حساسیت به بیت المال 💠 🌸وقتی بهم گفت: ازت راضی نیستم، انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. پرسیدم: واسه چی؟ گفت: چرا مواظب بیت المال نیستی؟ میدونی اینا رو کی فرستاده؟ میدونی اینا بیت المال مسلموناس؟ همه‌ش امانته! 🌸گفتم: حاجی میگی چی …

ادامه نوشته »

💠 با خوندن این کتاب، تاریخ زندگیم عوض شد… 💠

💠 با خوندن این کتاب، تاریخ زندگیم عوض شد… 💠 ❤️ #دلنوشته ❤️ 🌸سلام روزتون بخیر .من واقعا نمیدونم باید از کجا شروع کنم وچه جوری بگم انقد که مدیون این شهید بزرگوار هستم واقعا نمیدونم چه جوری باید جبران کنم … 🌸من حدود …

ادامه نوشته »

💠 #مانند_سقا 💠 بچہ محــل بودیم .حالا هم توی خیبـــر

💠 #مانند_سقا 💠 بچہ محــل بودیم . حالا هم توی خیبـــر شده بودیم همرزم. صبح عملیـــات دیدمش؛ شده بود غــرق خــــــــون، دوتا دستاش قطــــع شده بود… همہ بدنش پر بود از تیــــر و ترکش. وصیـــت نامہ اش توی جیبش بود. همون اول وصیت نامہ …

ادامه نوشته »

🔰 #شهیدابراهیم هادی و #۱۷شهریور ۵۷

🔰 #شهیدابراهیم هادی و #۱۷شهریور ۵۷ 🌸صبح روز #۱۷شهریور با #ابراهیمهادی رفته بودیم جلسه مذهبی که ناگهان از اطراف #میدانژاله سر و صدایی بلند شد. 🌺فرياد #مرگبرشاه طنين انداز شده بود و #ساواکی ها از چهار طرف ميدان را محاصره کرده اند و… 🌼از …

ادامه نوشته »

⭕️از نجف آباد ۵۰ کیلومتر راه می‌اومد تا برسه

⭕️از نجف آباد ۵۰ کیلومتر راه می‌اومد تا برسه به حسینیه‌ای که اونجا خادمی می‌کرد. 🔻مسئول حسینیه میگه دو تا شرط گذاشته بود برای خادمیش: 🔸یکی اینکه من رو پشت حسینیه بذارید تا اونجا خدمت کنم، نمی‌خوام دیده بشم. 🔹یکی هم اینکه هر چی …

ادامه نوشته »

از برادرانم می‌خواهم که غیر حرف آقا

از برادرانم می‌خواهم که غیر حرف آقا حرف کس دیگری را گوش ندهند جهان در حال تحول است دنیا دیگر طبیعی نیست…. الان دو جهاد در پیش داریم: اول جهاد نفس که واجب‌تر است زیرا همه چیز لحظه آخر معلوم می‌شود که اهل جهنم …

ادامه نوشته »

‍ 💠 شهدای گمنام، میهمانان ویژه حضرت زهرا(سلام الله علیها)💠

‍ 💠 شهدای گمنام، میهمانان ویژه حضرت زهرا(سلام الله علیها)💠 قبل از اذان صبح برگشت. پيكر شــهيد هم روي دوشش بود. خستگي در چهره اش موج ميزد. صبح، برگه مرخصي را گرفت. بعد با پيكر شــهيد حركت كرديم. ابراهيم خسته بود و خوشحال. ميگفت: …

ادامه نوشته »

ابراهيم در يکي از مغازه هاي بازار مشــغول کار بود

ابراهيم در يکي از مغازه هاي بازار مشــغول کار بود 🗣راوی : سيد ابوالفضل كاظمي ابراهيم در يکي از مغازه هاي بازار مشــغول کار بود. يك روز ابراهيم را در وضعيتي ديدم که خيلي تعجب کردم! دو کارتن بزرگ اجناس روي دوشــش بود. جلوي …

ادامه نوشته »