پانزده. مایلم درباره پدربزرگم یعنی آیتالله سیدحسین خامنهای سخن بگویم؛ دوم: داستان «آقاسیّدحسین؛ پناه مردم تبریز در دوره مشروطه»
پدرم میگفت: اوّل شب که شام میخوردیم بچّهها و بزرگها، همه بیدار بودند، امّا آقاسیدحسین (پدرشان یعنی پدربزرگم) میرفتند در اتاق خودشان که بالاخانه بود، میخوابیدند. سحر دو ساعت به اذان صبح بیدار میشدند و قلیانشان را چاق میکردند و به مطالعه و لابد عبادت مشغول میشدند. بعد از نماز، از صبح زود درس داشتند و شاگردها به منزل ایشان میآمدند. درس میگفتند و بعد از درس هم همان جا تا ظهر مینشستند و مردم محل برای کارهایشان به ایشان مراجعه میکردند. اخلاق آقایم غوغا بود، خیلی خوب بود. اوّلاً خیلی سَخی بود. یادم هست پولهای نذری را با خودش همراه داشت و دائماً به مردم کمک میکرد. اهل این کارها بود. با اینکه با آن جلالت و با آن عظمت، خودش یک زندگانی مرفّه و مرتّبی نداشت، امّا مردم همیشه به او مراجعه میکردند. حتّی گاهگاهی از دیگران قرض میکرد و کار مردم را راه میانداخت و بعداً پس میداد.»
مرحوم آقاسیّدحسین، بر خلاف خودِ آقا، ملّای خیلی مردمی و اجتماعی و گرم و گیرایی بود و این خصلت را داشت که با مردم گرم بگیرد و احوالپرسی کند.
در ایّام مشروطه مردم به خانهی او میرفتهاند و دربارهی قضایای مشروطیّت از او سؤال میکردهاند و او مردم را تشویق میکرده است.
آقا میگفتند: «پدرم از نماز که برمیگشت، وقتی به کوچهی قرهباغیها میرسید، مردمِ محلّه میریختند اطراف ایشان. یکی مسئله سؤال میکرد، یکی احوالپرسی میکرد و خلاصه هر کدام کاری داشتند. آقا [یعنی پدرشان] هم با همه گرم میگرفت.» ایشان با الاغ بیرون میرفته و طبعاً وقتی مردم میآمدهاند، پیاده میشده. «وقتی که آقا به کوچه میرسید، الاغ را رها میکرد. حیوان خودش راه خانه را بلد بود و میآمد. من و خواهر کوچکم به استقبال آقا میرفتیم که سوار الاغ شویم! گاهی آقا ما را سوار میکرد و خودش با مردم گرم صحبت میشد و حیوان ما را میبُرد طرف خانه.
شهید خامنهای به روایت خودش
@Ayatollaah_ir | بله (https://ble.ir/Ayatollaah_ir) | ایتا (https://eitaa.com/Ayatollaah_ir) | سروش (https://splus.ir/Ayatollaah_ir) | روبیکا (https://rubika.ir/Ayatollaah_ir)
بیاد امام زمان مظلوم و غریبم اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


