خانه » کتاب: داستانهاي شگفت » رؤ ياى صادقانه
23   شهــيد محــمد ابراهيم همت

رؤ ياى صادقانه

50 – رؤ ياى صادقانه
يكى از اهل تقوا و يقين كه زمان عالم ربانى مرحوم حاج شيخ محمد جواد بيدآبادى (كه در اين كتاب چند داستان از ايشان نقل گرديد) را درك كرده نقل كرد كه وقتى آن بزرگوار به قصد زيارت حضرت رضا عليه السلام و توقف چهل روز در مشهد مقدس ‍ به اتفاق خواهرش از اصفهان حركت نمود و به مشهد مشرف شدند، چون هيجده روز از مدت توقفش در آن مكان شريف گذشت ، شب حضرت رضا عليه السلام در عالم واقعه به ايشان امر فرمودند كه فردا بايد به اصفهان برگردى ، عرض مى كند يا مولاى من ! قصد توقف چهل روز در جوار حضرتت كرده ام و هيجده روز بيشتر نگذشته
امام عليه السلام فرمود: چون خواهرت از دورى مادرش دلتنگ است و از ما مراجعتش را به اصفهان خواسته براى خاطر او بايد برگردى ، آيا نمى دانى كه من زوارم را دوست مى دارم .
چون مرحوم حاجى به خود مى آيد از خواهرش مى پرسد كه از حضرت رضا عليه السلام روز گذشته چه خواستى ؟ مى گويد((چون از مفارقت مادرم سخت ناراحت بودم به آن حضرت شكايت كرده و درخواست مراجعت نمودم )).
محبت و راءفت حضرت رضا عليه السلام در باره عموم شيعيان خصوصا زوار قبرش ‍ از مسلميات است چنانچه در زيارتش دارد((السلام عليك ايها الامام الرؤ ف )) وداستانهايى در اين باره در كتب معتبره موجود است و نقل آنها منافى وضع اين جزوه است . و خلاصه هيچكس رو به قبر شريف آن حضرت نياورد مگر اينكه مورد محبت و عنايت آن بزرگوار قرار گرفت .

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.