خانه » كتاب : تفسير سوره حمد » کتاب : تفسیر سوره حمد مؤلف امام خمینی(ره)3
23

کتاب : تفسیر سوره حمد مؤلف امام خمینی(ره)3

تحقيق عرفانى
بدان كه اهل ظاهر در نكته ذكر نعبد و نستعين به صيغه متكلم مع الغير، با آن كه عابد واحد است ، نكاتى گفته اند.
از آن جمله آن كه عابد را حيله اى شرعيه به نظر رسيده كه به وسيله آن عبادتش مقبول درگاه حق تعالى افتد و آن ، آن است كه عبادت خود را در ضمن عبادت ساير مخلوق ، كه از جمله آنهاست كمل از اوليا كه حق تعالى عبادت آنها را قبول مى فرمايد، تقديم بارگاه قدس و دستگاه رحمت كند تا به اين وسيله عبادت او نيز ضمنا قبول شود؛ زيرا كه از عادات كريم نيست كه تبعض صفقه كند.
و از آن جمله آن كه چون تشريع نماز در اول امر به جماعت بوده از اين جهت به لفظ جمع ادا شده .
و ما در سر جملى اذان و اقامه نكته اى گفتيم كه از آن ، كشف اين سر تا اندازه اى مى شود و آن آن است كه اذان اعلان قواى ملكيه و ملكوتيه سالك است براى حضور در محضر؛ و اقامه به پاداشتن آن هاست در حضور و چون سالك قواى ملكيه ملكوتيه خود را در محضر حاضر نمود و قلب كه پيشواى آنهاست به سمت امامت به پاى خاست فقد قامت الصلاة و المؤ من وحده جماعة (101)، پس نعبد و نستعين و اهدنا، تمام به واسطه اين جمعيت حاضره در محضر قدس است و در روايات و ادعيه صادره از اهل بيت عصمت و طهارت كه سرچشمه عرفان و شهودند، اشاره به اين معنى شده است .
و وجه ديگر كه به نظر نويسنده مى رسد، آن است كه چون سالك در الحمدلله جميع محامد و اثنيه را از هر حامد و ثناجويى در ملك و ملكوت ، مقصور و مخصوص به ذات مقدس حق نمود، و نيز در مدارك ائمه برهان و قلوب اصحاب عرفان به ظهور پيوسته كه تمام دايره وجود – بملكها و ملكوتها و قضها و قضيضها – حيات شعورى ادراكى حيوانى بل انسانى دارند و حامد و مسبح حق تعالى از روى استثمار و ادراكند و در فطرت تمام موجودات – خضوعا نوع انسانى – خضوع در پيشگاه مقدس كامل و جميل على الاطلاق ثبت و ناصيه آنها در آستانه قدسش بر خاك است ، چنانچه در قرآن شريف فرمايد: و ان من شى ء الا يسبح بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحهم (102) و ديگر آيات شريفه اخبار معصومين كه مشحون از اين لطيفه الهيه است مؤ يد برهان حكمى متين است ، پس چون سالك الى الله به قدم استدلال برهانى يا ذوق ايمانى يا مشاهده عرفانى اين حقيقت را دريافت ؛ در هر مقامى كه هست دريابد كه جميع ذرات وجود و سكنه غيب و شهود عابد معبود على الاطلاق و پديد آرنده خود را طلبكارند؛ پس ، با صيغه جمع اظهار كند كه جميع موجودات در همه حركات و سكنات خود عبادت ذات مقدس حق تعالى كنند و از او استعانت جويند.
تنبيه و نكته
بدان كه در وجه تقديم اياك نعبد بر و اياك نستعين ، با آن كه به حسب قاعده بايد ((استعانت )) در عبادت مقدم بر خود ((عبادت )) باشد، گفته اند كه ((عبادت )) بر ((استعانت )) مقدم شده نه بر ((اعانت ))؛ و گاهى اعانت بى استعانت شود و نيز چون اين دو به هم مرتبط هستند، در تقديم و تاءخير فرقى نكند، كما يقال : قضيت حقى فاحسنت الى احسنت الى فقضيت حقى (103). و نيز استعانت براى عبادت مستاءنفه است نه عبادت واقعه و برودت اين وجوه بر ارباب ذوق پوشيده نيست .
و شايد نكته آن باشد كه حصر استعانت به حق تعالى به حسب مقام سلوك الى الله متاءخر است از حصر عبادت ؛ چنانچه واضح است كه بسيارى از موحدين در عبادت و حاصرين عبادات را به حق ، در استعانت مشركند و حصر استعانت به حق نكنند؛ چنانچه از بعض ارباب تفسير نقل نموديم كه حصر استعانت حقيقى نيست . پس ، حصر در عبادت ، به معنى متعارف ، از اوايل مقامات موحدين است ؛ و حصر استعانت ترك غير حق است مطلقا.
و پوشيده نباشد كه مقصود از ((استعانت )) فقط استعانت در عبادت نيست بلكه استعانت در مطلق امور است ؛ و اين پس از رفض اسباب و ترك كثرات و اقبال تام على الله است و به عبارت ديگر، حصر، ((عبادت )) حق خواهى و حق طلبى است و ترك طلب غير است ؛ و حصر ((استعانت )) حق بينى و ترك رؤ يت است و ترك رؤ يت غير، در مقامات عارفين و منازل سالكين ، مؤ خر از ترك طلب غير است .
فائده عرفانيه
بدان اى عبد سالك كه حصر ((عبادت )) و ((استعانت )) به حق نيز از مقامات موحدين و مدارج كامله سالكين نيست ؛ زيرا كه در آن دعوى است كه منافى با توحيد و تجريد است ؛ بلكه رؤ يت عبادت و عابد و معبود و مستعين و مستعان به و استعانت منافى با توحيد است و در توحيد حقيقى كه به قلب سالك جلوه كند، اين كثرات مستهلك و رؤ يت اين امور مضمحل است بلى ، كسانى كه از جذبه غيبيه به خود آمده و مقام صحو براى آنها حاصل شده ، كثرت حجاب آنها نيست زيرا كه مردم چند طايفه اند:
گروهى محجوبانند؛ چون ما بيچارگان فرو رفته در حجب ظلمانى طبيعت .
و گروهى سالكانند، كه مسافر الى الله و مهاجر به سوى بارگاه قدسند و گروهى واصلانند، كه از حجب كثرت خارج و اشتغال به حق دارند و از خلق غافل و محجوبند؛ و از براى آنها صعق كلى و محو مطلق حاصل شده .
و يك گروه راجعان الى الخلق هستند، كه سمت مكمليت و هادويت دارند؛ چون انبياى عظام و اوصياى آن ها عليهم السلام و اين طايفه با آن كه در كثرت واقع و به ارشاد خلق مشغولند، كثرت حجاب آنها نيست و از براى آنها مقام برزخيت است .
بنابراين اياك نعبد و اياك نستعين ، به حسب حالات اين طوايف فرق ميكند: پس ، از ما محجوبان صرف ادعا و صورت است پس ، اگر تنبه بر حجاب خود پيدا كنيم و نقصان خود را دريابيم ، به هر اندازه اى كه از نقصان خود مطلع شويم ، عبادت ما نورانيت پيدا كند و مورد عنايت حق تعالى شود و از سالكان به اندازه قدم سلوك نزديك به حقيقت است و از واصلان نسبت به رؤ يت حق حقيقت است ؛ و نسبت به رؤ يت كثرت صرف صورت و جرى بر عادت است و از كاملان صرف حقيقت است ؛ پس نه آن ها حجاب حقى دارند و نه حجاب خلقى .
ايقاظ ايمانى
بدان اى عزيز كه ما تا در اين حجب غليظ عالم طبيعت هستيم و صرف وقت در تعمير دنيا و لذايذ آن مى كنيم و از حق تعالى و ذكر و فكر او غافل مى باشيم ، تمام عبادات و اذكر و قرائات ما بى حقيقت است – نه در الحمدلله محامد را مى توانيم به حق منحصر كنيم ، و نه در اياك نعبد و اياك نستعين راهى از حقيقت مى پوييم ؛ بلكه با اين دعاوى بى مغز در محضر حق تعالى و ملايكه مقربين و انبياى مرسلين و اولياى معصومين رسوا و سرشكسته هستيم كسى كه زبان حال و قالش مشحون به مدح اهل دنيا است ، چه طور الحمدلله گويد؟ و كسى كه وجهه قلبش طبيعى و بويى از الهيت در آن نيست و اعتماد و اتكالش به خلق است ، با چه زبان اياك نعبد و اياك نستعين گويد؟ پس اگر مرد اين ميدانى دامن همت ، به كمر زن و با شدت تذكر و تفكر در عظمت حق و ذلت و عجز و فقر مخلوق ، در اوايل امر اين حقايق و لطايف را كه در خلال اين رساله مذكور شد به قلب خود برسان و دل خود را به ذكر حق تعالى زنده كن تا بويى از توحيد به شامه قلبت برسد، و با مدد غيبى راهى به نماز اهل معرفت پيدا كنى و اگر مرد اين ميدان نيستى ، لااقل نقص خود را نصب العين خود كن و به ذلت و عجز خود توجه كن و از روى خجلت و شرمسارى قيام به امر كن و از دعوى عبوديت حذر كن ، و اين آيات شريفه را كه به لطايف آن متحقق نيستى يا از زبان كمل بخوان ، و يا صرف قرائت صورت قرآن در نظرت باشد كه اقلا دعوى باطل و ادعاى كاذب نكنى .
فرع فقهى
بعضى از فقها قصد انشا را در مثل اياك نعبد و اياك نستعين ، مثلا جايز دانسته اند، به گمان آن كه منافى با قرآنيت و قرائت است ؛ زيرا كه قرائت نقل كلام ديگرى است و اين كلام را وجهى نيست ؛ زيرا كه چنانچه ممكن است انسان به كلام خود مثلا مدح كسى را كند، ممكن است به كلام ديگران مدح كند مثلا اگر با شعور حافظ مدح كسى را نموديم ، صدق مى كند كه ما مدح كرديم و صدق مى كند كه شعر حافظ خوانديم پس ، اگر با الحمدلله رب العالمين حقيقيتا تمام محامد را براى حق انشا نماييم و با اياك نعبد قصر عبادت را به حق انشا كنيم ، صدق مى كند كه با كلام خدا حمد او را نموديم و با كلام خدا قصر عبادت نموديم بلكه اگر كسى كلام را از معنى انشايى تجريد كند مخالف احتياط است ؛ اگر نگوييم قرائتش باطل است بلى اگر كسى معنى آن را نداند، لازم نيست يادگيرى بلكه قرائت صورت – بمالها من المعنى – كفايت مى كند.
و در روايت شريفه اشاره به اين كه قارى انشا مى كند دارد؛ چنانچه در حديث قدسى است كه مى فرمايد: فاذا قال اءى العبد فى صلاته : ((بسم الله الرحمن الرحيم )) يقول الله : ذكرنى عبدى ، و اذا قال ((الحمدلله ))، يقول الله : حمدنى عبدى … (104)الخ و تا انشا ((تسميه )) و ((حمد)) از طرف عبد نباشد، ((ذكرنى )) و ((حمدنى )) معنى ندارد و در احاديث معراج است كه مى فرمايد: الان وصلت ، فسم باسمى (105) و از حالاتى كه براى ائمه هدى (ع ) در مالك يوم الدين و اياك نعبد دست مى داد، و تكرار كردن بعضى از آنها اين آيات را، معلوم شود كه انشا مى نمودند، نه صرف قرائت بوده از قبيل اسمعيل يشهد ان لا اله الاالله .(106)
و اختلاف مراتب نماز اهل الله يكى از مهماتش همين اختلاف مراتب قرائت آنهاست ؛ چنانچه به شمه اى از آن سابقا اشارت رفت و شواهد بر اين معنى بيش از اين است بالجمله ، جواز انشا اين معانى با كلام الهى بى اشكال است .
فائدة
((عبادت )) را اهل لغت به معناى غايت خضوع وتذلل دانسته اند؛ و گفته اند چون عبادت اعلى مراتب خضوع است ، پس لايق نيست مگر براى كسى كه اعلى مراتب وجود و كمال و اعظم مراتب نعم و احسان را دارد؛ و از اين جهت عبادت غير حق شرك است و شايد ((عبادت )) – كه در فارسى به معناى ((پرستش )) و ((بندگى )) است – در حقيقتش بيش از اين معنى كه گفته اند ماءخوذ باشد؛ و آن عبارت است از خضوع براى خالق و خداوند و از اين جهت ، اين طور از خضوع ملازم است با اتخاذ معبود را اله و خداوند، يا نظير و شبيه و مظهر او، مثلا؛ و از اين جهت ، عبادت غير حق تعالى شرك و كفر است و اما مطلق خضوع بدون اين اعتقاد يا تجزم به اين معنى – ولو تكلفا – ولو به غايت خضوع برسد اسباب كفر و شرك نمى شود؛ گرچه بعضى انواع آن حرام باشد، مثل پيشانى به خاك گذاشتن براى خضوع ، و اين گرچه عبادت و پرستش نيست ، ولى ممنوع است شرعا و على الظاهر پس احتراماتى كه صاحبان مذاهب از بزرگان مذهب خود مى كنند با اعتقاد به آن كه آنها بندگانى هستند كه در همه چيز محتاج به حق تعالى هستند – در اصل وجود و كمال آن – و عباد صالحى هستند كه با آن كه مالك نفع و ضرر و موت و حيات خود نيستند، به واسطه عبوديت مقرب درگاه و مورد عنايات حق تعالى و وسيله عطيات اويند، به هيچ وجه شايبه شرك و كفر در آن نيست ؛ و احترام خاصان خدا احترام او و ((حب خاصان خدا حب خداست )).
و در بين طوايف اشهد بالله و كفى به شهيدا طايفه اى كه به بركت اهل بيت وحى و عصمت و خزان علم و حكمت از جميع طوايف عايله بشرى در توحيد و تقديس و تنزيه حق تعالى ممتازند، طايفه شيعه اثنى عشرى است ، كه كتب اصول عقايد آنها – مثل كتاب شريف اصول كافى و كتاب شريف توحيد شيخ صدوق رضوان الله عليه – و خطب و ادعيه ائمه معصومين آن ها، كه در توحيد و تقديس حق جل و علا از آن معادن وحى و تنزيل صادر شده ، شهادت بر آن مى دهد كه چنين علومى در بشر سابقه نداشته و حق تعالى را هيچ كس مثل آن ها تقديس و تنزيه ننموده پس از كتاب مقدس وحى الهى و قرآن شريف كه به يد قدرت نگاشته شده .
مع ذلك كه شيعه در جميع امصار و اعصار از چنين ائمه هداى معصومين منزهينن موحدين ، تبعيت نمودند و به برهانهاى روشن آنها از عقايد و كتب آنها معلوم است ، باب طعن و لعن را بر اينها مفتوح و به واسطه نصب باطنى كه داشته اند، تابعين اهلبيت عصمت را به شرك و كفر منسوب نمودند و اين در بازار معرفت بيت عصمت را به ارزش ‍ ندارد ولى چون مفسده اش اين است كه مردم ناقص و عوام جاهل بى خبر را از معادن علم دور و به جهل و شقاوت سوق مى دهد، جنايت بزرگى است به نوع بشر كه جبران آن به هيچ وجه ممكن نيست و از اين جهت است كه به حسب موازين عقليه و شرعيه جنايت و گناه است كه به حسب موازين عقليه و شرعيه جنايت و گناه اين جمعيت قاصر جاهل بيچاره به گردن آن بى انصافيهايى است كه براى منافع خيالى چند روزه مانع از نشر معارف و احكام الهيه شدند و باعث شقاوت و بدبختى نوع بشر گرديدند، و جميع زحمات حضرت خيرالبشر را ضايع و باطل نمودند، و باب خاندان وحى و تنزيل را به روى مردم بستند. اللهم العنهم لعنا و عذبهم عذابا اليما .
قوله تعالى : اهدنا الصراط المستقيم … الخ بدان اى عزيز كه چون در سوره شريفه ((حمد)) اشاره به كيفيت سلوك ارباب معرفت و ارتياض است و تا اياك نعبد تمام كيفيت سلوك من الخلق الى الحق است ، چنانچه سالك از تجليات افعاليه به تجليات صفاتيه و از آن به تجليات ذاتيه ترقى نمود و از حجب نورانيه و ظلمانيه خارج و به مقام حضور و مشاهده واصل گرديد، پس مرتبه فناى تام حاصل و استهلاك كلى رخ داد و چون سير الى الله تمام شد به غروب افق عبوديت و طلوع سلطنت مالكيت در مالك يوم الدين ؛ پس در منتهاى اين سلوك حالت تمكن و استقرارى رخ دهد و سالك به خود آيد و مقام صحو حاصل شود و توجه به حق تبع توجه به خلق بود و به عبارت ديگر در حال سولك الى الله در حجاب خلقى حق را مى ديد؛ و پس از رجوع از مرتبه فناى كلى كه در مالك يوم الدين حاصل شد، در نور حق خلق را مشاهده مى كند؛ و از اين جهت اياك نعبد مى گويد به تقديم ضمير ((ايا)) و ((كاف )) خطاب بر ذات خود و عبادت خود. و چون اين حال را ممكن است ثباتى نباشد ولغزش در اين مقام نيز متصور است ، ثبات و لزوم خود را از حق تعالى طلب كند به قوله اهدنا اءى ، الزمنا – چنانچه تفسير شده است .
و بايد دانست كه اين مقام كه ذكر شد و اين تفسير كه بيان شد، براى كمل از اهل معرفت است ؛ كه مقام اول آنها آن است كه در مقام رجوع از سير الى الله ، حق تعالى حجاب آنها از خلق شود؛ و مقام كمال آنها حالت برزخيت كبرى است كه نه خلق حجاب حق شود – چون ما محجوبان – و نه حق حجاب خلق شود – چون واصلان مشتاق و فانيان مجذوب پس ((صراط مستقيم )) آن ها عبارت از اين حالت برزخيت متوسط بين النشاءتين است كه صراط حق است و بنابراين ، مقصود از الذين انعمت عليهم همين كسانى هستند كه حق تعالى با تجلى به ((فيض اقدس )) در حضرت علميه تقدير استعداد آن ها را فرموده ، و پس از فناى كلى آنها را به مملكت خود ارجاع نموده و ((مغضوب عليهم )) – بنابراين تفسير – محجوبان قبل از وصولند و ((ضالين )) فانيان در حضرتند.
و اما غير كمل ، پس اگر وارد سلوك نشده اند، اين امور درباره آنها صحتى ندارد، و ((صراط)) آنها صراط ظاهر شريعت است ؛ و از اين جهت تفسير شده است ((صراط مستقيم )) به ((دين )) و ((اسلام )) و امثال آن و اگر از اهل سلوكند، مقصود از ((هدايت )) راه نمايى ، و از ((صراط مستقيم )) نزديكترين راه وصول الى الله است كه آن راه رسول الله و اهل بيت او است ؛ چنانچه تفسير شده است به رسول خدا و ائمه هدى و اميرالمؤ منين عليهم الصلوة والسلام و چنانچه در حديث است كه رسول خدا خطى مستقيم كشيدند و در اطراف آن خطوطى كشيدند و فرمودند:((اين خط وسط مستقيم از من است ))(107) و شايد ((امت وسط)) كه خداى تعالى فرموده : جعلناكم امة وسطا(108) وسطيت به قول مطلق و به جميع معانى باشد، كه از آن جمله وسطيت معارف و كمالات روحيه است كه مقام برزخيت كبرى و وسطيت عظمى است ؛ و لهذا اين مقام اختصاص دارد به كمل از اولياء الله و از اين جهت ، در روايت وارد شده كه مقصود از اين آيه ائمه هدى عليهم السلام هستند؛ چنانچه حضرت باقر عليه السلام به يزيد بن معاويه عجلى مى فرمايد: ((ماييم امت وسط، و ماييم شهداى خدا بر(109) خلق )).و در روايت ديگر فرمايد: ((به سوى ما رجوع كند غالى و به ما ملحق شود مقصر))(110) و در اين حديث اشاره به آنچه ذكر شد فرموده است .
تنبيه اشراقى و اشراق عرفانى
بدان اى طالب حق و حقيقت كه حق تبارك و تعالى چون خلقت نظام وجود و مظاهر غيب و شهود را به حسب حب ذاتى به معروفيت در حضرت اسما و صفات فرموده – به مقتضاى حديث شريف كنت كنزا مخفيا، فاءحببت اءن اعرف ، فخلقت الخلق لكى اعرف (111)در فطرت تمام موجودات حب ذاتى و عشق جبلى ايداع و ابداع فرموده ، كه به آن جذبه الهيه و آتش عشق ربانى متوجه به كمال مطلق و طالب و عاشق جميل على الاطلاق مى باشند و براى هر يك از آنها نورى فطرى الهى قرار داده كه به آن نور طريق وصول به مقصد و مقصود را دريابند و اين نار و نور، يكى رفرف وصول ، و يكى براق عروج است – و شايد ((براق )) و ((رفرف )) رسول خدا صلى الله عليه و آله رقيقه اين لطيفه و صورت متمثله ملكيه اين حقيقت بوده – و لهذا از بهشت ، كه باطن اين عالم است ، نازل شده .
و چون موجودات نازل شده اند در مراتب تعينات و محجوب شده اند از جمال جميل محبوب جلت عظمته ، حق تعالى با اين نار و نور آن ها را از حجب تعينات ظلمانيه و انانيت نورانيه با اسم مبارك ((هادى )) كه حقيقت اين رقايق است خارج كند، و به اقرب طرق به مقصد حقيقى و جوار محبوب خود برساند؛ پس ، آن نور ((هدايت )) حق تعالى ، و آن نار ((توفيق )) الهى و سلوك به طريق اقرب ((صراط مستقيم )) است و حق تعالى بر آن صراط مستقيم است و شايد اشاره به اين هدايت و اين سير و اين مقصد باشد آيه شريفه ما من دابة الا هو آخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم (112) چنانچه براى اهل معرفت ظاهر است .
و بايد دانست كه هر يك از موجودات را صراطى خاص به خود و نور و هدايتى مخصوص است : و الطرق الى الله بعدد اءنفاس الخلائق (113).و چون در هر تعين حجابى است ظلمانى و در هر وجود و انيت حجابى است نوارنى ، و انسان مجمع تعينات و جامع وجودات است ، محجوبترين موجودات است از حق تعالى و شايد اشاره به اين معنى باشد آيه كريمه ثم رددناه اسفل سافلين (114). و از اين جهت ، صراط انسانى طولانى تر و ظلمانى تر صراطها است و نيز چون ((رب )) انسان حضرت اسم الله اعظم است كه ظاهر وباطن و اول و آخر و رحمت و قهر و بالاخره اسماى متقابله نسبت به او على السواء است ، از براى خود انسان در منتهاى سير بايد مقام برزخيت كبرى حاصل شود؛ و از اين جهت صراط او ادق از همه صراطها است .
تنبيه ايمانى
به طورى كه ذكر شد و معلوم گرديد، از براى هدايت به حسب انواع سير سايرين و مراتب سلوك سالكين الى الله مقامات و مراتبى است و ما به طريق اجمال اشاره به بعض ‍ مقامات آن مى كنيم تا در ضمن ((صراط مستقيم )) و ((صراط مفرطين ))، و ((صراط مفرطين )) كه ((مغضوب عليهم )) و ((ضالين )) مى باشند، به حسب هر يك از مراتب معلوم گردد.
اول ، نور هدايت فطرى است ؛ چنانچه اشاره به آن در تنبيه سابق شد و در اين مرتبه از هدايت ، ((صراط مستقيم )) عبارت است از سلوك الى الله بى احتجاب به حجب ملكى يا ملكوتى ؛ و يا سلوك الى الله بى احتجاب به حجب غلو و يا تقصير؛ و يا سلوك الى الله است بى احتجاب به حجب نورانيه يا ظلمانيه ؛ و يا سلوك الى الله است بى احتجاب به حجب وحدت يا كثرت . و شايد يضل من يشاء و يهدى من يشاء(115) اشاره به اين مرتبه از هدايت و احتجابات باشد كه در حضرت قدر، كه نزد ما مرتبه واحديت به تجلى به حضرات اعيان ثابته است تقدير شده و تفصيل آن از حوصله اين رساله بلكه از نطاق تحرير و بيان خارج است و هو سر من سرالله و ستر من ستر الله (116).
دوم ، هدايت به نور قرآن است و در قابل آن ، غلو و تقصير از معرفت آن است ، و يا وقوف به ظاهر و وقوف به باطن است ؛ چنانچه بعضى اهل ظاهر علوم قرآن را عبارت از همان معانى عرفيه عاميه و مفاهيم سوقيه وضعيه مى دانند؛ و به همين عقيده تفكر و تدبر در قرآن نكنند؛ و استفاده آنها از اين صحيفه نورانيه كه متكفل سعادت روحيه و جسميه و قلبيه و قابليه است منحصر به همان دستورات صوريه ظاهريه است ؛ و آن همه آياتى كه دلالت كند بر آن كه تدبر و تذكر آن لازم يا راجح است و از استناره به نور قرآن فتح ابوابى از معرفت شود پس پشت اندازند؛ گويى قرآن براى دعوت به دنيا و مستلذات حيوانيه و تاءكيد مقام حيوانيت و شهوات بهيميه نازل شده است .
و بعضى اهل باطن به گمان خود از ظاهر قرآن و دعوتهاى صوريه آن ، كه دستور تاءديب به آداب محضر الهى و كيفيت سلوك الى الله است – و آنها غفل از آن هستند – منصرف شوند و با تلبيسات ابليس لعين و نفس اماره بالسوء از ظاهر قرآن منحرف ، و به خيال خود به علوم باطنيه آن متشبث هستند؛ با آن كه راه وصول به باطن از تاءدب به ظاهر است .
پس اين دو طايفه هر دو از جاده اعتدال خارج و از نور هدايت به صراط مستقيم قرآنى محروم و به افراط و تفريط منسوبند و عالم محقق و عارف مدقق بايد قيام به ظاهر و باطن كند و به ادبهاى صورى و معنوى متاءدب گردد چنانچه ظاهر را به نور قرآن منور
مى كند، باطن را نيز به انوار معارف و توحيد و تجريد آن نورانى كند.
اهل ظاهر بدانند كه قصر قرآن را به آداب صوريه ظاهريه و يك مشت دستورات عمليه و اخلاقيه و عقايد عاميه در باب توحيد و اسما و صفات ، نشناختن حق قرآن و ناقص ‍ دانستن شريعت ختيمه است ، كه بايد اكمل از آن تصور نشود والا ختميت آن در سنت عدل محال خواهد بود.پس چون شريعت ختم شرايع و قرآن ختم كتب نازله و آخرين رابطه بين خالق و مخلوق است ، بايد در حقايق توحيد و تجريد و معارف الهيه ، كه مقصد اصلى و غايت ذاتى اديان و شرايع و كتب نازله اليه است ، آخرين مراتب و منتهى النهايه اوج كمال باشد، والا نقص در شريعت كه خلاف عدل الهى و لطف ربوبى است لازم آيد؛ و اين خود محالى است فضيح و عارى است قبيح كه با هفت دريا از روى اديان حقه لكه ننگش شسته نشود؛ و العياذ بالله .
و اهل باطن بدانند كه وصول به مقصد اصلى و غايت حقيقى ، جز تطهير ظاهر و باطن نيست ؛ و بى تشبيث به صورت و ظاهر، به لب و باطن نتوان رسيد؛ و بدون تلبس به لباس ظاهر شريعت راه به باطن نتوان پيدا كرد؛ پس ، در ترك ظاهر ابطال ظاهر و باطن شرايع است ؛ و اين از تلبيسات شيطان جن و انس است و ما شمه اى از اين مطلب را در كتاب شرح اربعين حديث (117) مذكور داشتيم .
سوم هدايت به نور شريعت است .
چهارم ، هدايت به نور اسلام است .
پنجم ، هدايت به نور ايمان است .
ششم ، هدايت به نور يقين است .
هفتم ، هدايت به نور عرفان است .
هشتم ، هدايت به نور محبت است .
نهم ، هدايت به نور ولايت است .
دهم ، هدايت به نور تجريد و توحيد است .
و براى هر يك ، دو طرف ، افراط و تفريط و غلو و تقصير است كه تفصل آن موجب تطويل است و شايد اشاره به بعض آن يا تمام مراتب آن باشد حديث شريف كافى كه مى فرمايد: نحن آل محمد النمط الاوسط الذى لا يدركنا الغالى ، ولا يسبقنا التالى (118).
و فى الحديث النبوى : خير هذه الامة النمط الاوسط يلحق بهم التالى و يرجع اليهم الغالى (119)
تنبيه عرفانى
بدان كه براى هر يك از موجودات عوالم غيب و شهادت و دنيا و آخرت مبداء و معادى است گرچه مبداء و مرجع كل هويت الهيه است ، ولكن چون ذات مقدس حق جل و علا را من حيث هو بى حجاب اسما تجلى بر موجودات عاليه يا سافله نيست ، و به حسب اين مقام كه لامقامى است بى اسم و رسم و متصف به اسماى ذاتيه و صفاتيه و افعاليه نيست واحدى از موجودات را با او تناسبى نيست و ارتباط و اختلاطى نمى باشد اءين التراب و رب الاءرباب (120) چنانچه تفصيل اين لطيفه را در مصباح الهداية مستقصى دادم – پس مبدئيت و مصدريت ذات مقدسش در حجب اسمائيه است ، و اسم در عين حال كه عين مسمى است حجاب او نيز هست ؛ پس ، تجلى در عوالم غيب و شهادت به حسب اسما و در حجاب آن هاست ؛ و از اين جهت ذات مقدس را در جلوه اسما و صفات تجلياتى است در حضرت علميه كه تعينات آن ها را اهل معرفت ((اعيان ثابته )) گويند و بنابراين ، هر تجلى اسمى را در حضرت علمى عين ثابتى لازم است ؛ و هر اسمى را به تعين علمى ، در نشئه خارجيه مظهرى است كه مبداء و مرجع آن مظهر همان اسمى است كه مناسب با آن است ؛ و رجوع هر يك از موجودات عالم كثرت به آن اسمى كه مصدر و مبداء آن است ، عبارت از ((صراط مستقيم )) آن است ؛ پس ، از براى هر يك سير و صراطى است مخصوص و مبداء و مرجعى است مقدر در حضرت علم و طوعا او كرها و اختلاف مظاهر و صراطها به اختلاف ظاهر و حضرات اسماست .
و بايد دانست كه ((تقويم )) انسان در اعلى عليين ، جمع اسمايى است ؛ و به همين جهت تا ((اسفل سافلين )) مردود شده و((صراط)) او از ((اسفل سافلين )) شروع و به ((اعلا عليين )) ختم شود و اين صراط آنهايى است كه حق تعالى به آنها انعام فرموده به نعمت مطلقه ، كه آن نعمت كمال جمع اسمايى است كه بالاترين نعمتهاى الهيه است و صراطهاى ديگر، چه صراط سعدا و ((منعم عليهم )) باشد و چه صراطهاى اشقيا باشد، به قدر نقصان از فيض نعمت مطلق داخل در يكى از دو طرف افراط و تفريط خواهد بود پس صراط انسان كامل فقط صراط ((منعم عليهم )) به قول مطلق است و اين صراط بالاصاله مختص به ذات مقدس نبى ختمى است ، و براى ديگر اوليا و انبيا بالتبعيه ثابت است و فهم اين كلام با آن كه نبى اكرم ختمى نبيين است محتاج به فهم حضرات ((اسما)) و ((اعيان )) است ، كه كفيل آن رساله مصباح الهدايه (121) است والله الهادى الى سبيل الرشاد.
نقل كلام لزيادة افهام
شيخ جليل بهايى (122)قدس سره در رساله عروة الوثقى مى فرمايد: ((و نعمتهاى خداى سبحان گرچه اجل از آن است كه در احاطه احصا درآيد چنانچه حق مى فرمايد: و ان تعدوا نعمة الله لاتحصوها،(123) لكن آنها دو جنس مى باشند: نعمتهاى دنيويه و هر يك از آنها يا روحانى است ، يا جسمانى پس مجموع هشت قسم شود:
اول : دنيوى موهبتى روحانى ؛ مثل نفخ روح و افاضه عقل و فهم .
دوم ، دنيوى موهبتى جسمانى ؛ مثل خلق اعضا و قواى آنها.
سوم ، دنيوى كسبى روحانى ؛ مثل تخليه نفس از امور دنيه و محلى نمودن آن به اخلاق پاكيزه و ملكات عاليه .
چهارم ، دنيوى كسبى جسمانى ، مثل زينت دادن به هيئتهاى پسنديده و حيله هاى نيكو.
پنجم ، اخروى موهبتى روحانى ؛ مثل آن كه بيامرزد گناه ما را و اشتباهى از ناسخ شده و شايد مقصود آن باشد كه حق تعالى ما را بيامرزد بى سبق توبه ؛ فراجع .
ششم ، اخروى موهبتى جسمانى ؛ مثل نهرهاى از شير و عسل .
هفتم ، اخروى كسبى روحانى ؛ مثل آمرزش و رضا با سبق توبه ، و چون لذات روحانى كه با فعل طاعات جلب شده .
هشتم ، اخروى كسبى جسمانى ؛ مثل لذات جسمانى كه با فعل طاعات جلب شده .
و مراد در اينجا از نعمت چهار قسم اخير است و چيزهايى كه وسيله رسيدن به اين اقسام مى شود از چهار قسم اول .)) تمام شد ترجمه كلام شيخ قدس سره .
و اين تقسيمات شيخ گرچه تقسيم لطيفى است ولى اهم نعم الهيه و اعظم مقصد كتاب شريف الهى از قلم شيخ بزرگوار افتاده و فقط اكتفا شده به نعمتهاى ناقصين يا متوسطين . و در كلام ايشان گرچه لذت روحانى نيز نام برده شده ، ولى لذت روحانى اخروى كه با فعل طاعات جلب شده باشد حظ متوسطين است ؛ اگر نگوييم حظ ناقصين است .
بالجمله ، غير از آنچه شيخ بزرگوار فرمودند، كه راجع به لذت حيوانيه و حظوظ نفسانيه بود، نعمتهاى ديگرى است كه عمده آن سه است :
يكى ، نعمت معرفت ذات و توحيد ذاتى ، كه اصل آن سلوك الى الله و نتيجه آن بهشت لقاء است و اگر سالك را نظر به نتيجه باشد، در سلوك نقصانى است ، زيرا كه اين مقام ترك خود و لذات خود است ؛ و توجه به حصول نتيجه توجه به خود است ؛ و اين خودپرستى است نه خداپرستى ، و تكثير است نه توحيد، و تلبيس است نه تجريد.
دوم نعمت معرفت اسماست و اين نعمت منشعب شود به حسب كثرت اسمايى و اگر مفردات آن حساب شود، هزار است ؛ و اگر با تركيبات دو اسمى يا چند اسمى حساب شود، از حد احصا خارج است – و ان تعدوا نعمة الله لاتحصوها . و توحيد اسمايى در اين مقام نعمت معرفت ((اسم اعظم )) است كه مقام احديت جمع اسماست و نتيجه معرفت اسما بهشت اسماست هركس به اندازه معرفت يك اسم يا چنداسم فردا يا جمعا.
سوم ، نعمت معرفت افعالى است ؛ كه اين نيز شعب كثيره غير متناهيه دارد و مقام توحيد در اين مرتبه ، احديت جمع تجليات فعليه است كه مقام ((فيض مقدس )) و مقام ((ولايت مطلقه )) است و نتيجه آن بهشت افعالى است كه تجليات افعاليه حق است در قلب سالك و شايد تجلى به موسى بن عمران در اول امر كه گفت : آنست نارا،(124) به تجلى افعالى بوده ؛ و آن تجلى كه اشاره به آن است قول خداى تعالى : فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر موسى صعقا (125)تجلى اسمايى يا ذاتى بوده .
پس ، صراط ((منعم عليهم )) در مقام اول ، ((صراط)) سلوك الى ذات الله ، و ((نعمت )) در آن مقام ، تجلى ذاتى است و در مقام ثانى ((صراط)) سلوك به اسماءالله و ((نعمت )) در آن مقام ، تجليات اسمائيه است ، در مقام سوم ، سلوك به فعل الله است ؛ و نعمت ((نعمت )) آن ، تجلى افعالى است و اصحاب اين مقامات را به بهشتها و لذتهاى عامه نظرى نيست ، چه روحانى باشد يا جسمانى ؛ چنانچه در روايات براى بعض مؤ منين نيز اين مقام را اثبات فرموده است .(126)
خاتمه
بدان كه سوره مباركه ((حمد)) چنانچه مشتمل است به جميع مراتب وجود، مشتمل است به جميع مراتب سلوك ، و مشتمل است به طريق اشاره – به جميع مقاصد قرآن ، و غور در اين مطالب گرچه محتاج است به بسطى تام و منطقى غير از اين منطق ، ولى اشاره به هر يك از آن ها خالى از فايده بل فوايدى براى اصحاب معرفت و يقين نيست .
پس ، در مقام اول گوييم كه ممكن است بسم الله الرحمن الرحيم اشاره به تمام دايره وجود و دو قوس نزول و صعود باشد پس ، ((اسم الله )) مقام احديت قبض و بسط، و ((رحمن )) مقام بسط و ظهور است ، كه قوس نزول است ؛ و ((رحيم )) مقام قبض و بطون است ، كه قوس صعود است و الحمدلله اشاره توان بود به عالم جبروت و ملكوت اعلى كه حقايق آن ها محامد مطلقه اند و رب العالمين به مناسبت ((تربيت )) و ((عالمين )) كه مقام سوائيت است ، اشاره توان بود به عوالم طبيعت كه به جوهر ذات متحرك و متصرم و در تحت تربيت است و مالك يوم الدين اشاره به مقام وحدت و قهاريت و رجوع دايره وجود است و تا اين جا دايره وجود نزولا و صعودا ختم شود.
و در مقام دوم گوييم كه ((استعاذه )) – كه مستحب است – اشاره شايد باشد به ترك غير حق و فرار از سلطنت شيطانيه و چون اين ، مقدمه مقامات است نه جزء مقامات – زيرا كه تخليه مقدمه تحليه است و بالذات از مقامات كماليه نيست – از اين جهت ، استعاذه جزء سوره نيست ، بلكه مقدمه دخول در آن است . و ((تسميه )) اشاره شايد باشد به مقام توحيد فعلى و ذاتى ، و جمع بين هر دو. والحمدلله تا رب العالمين شايد اشاره باشد به توحيد فعلى و مالك يوم الدين اشاره به فناى تام و توحيد ذاتى و از اياك نعبد شروع شود به حالت صحو و رجوع و به عبارت ديگر، ((استعاذه )) سفر از خلق است به حق و خروج از بيت نفس است و ((تسميه )) اشاره به تحقق به حقانيت است پس از خلع از خلقيت و عالم كثرت و الحمد تا رب العالمين اشاره است به سفر از حق بالحق فى الحق و در مالك يوم الدين تمام شود اين سفر. و در اياك نعبد سفر از حق به خلق به حصول صحو و رجوع شود و در اهدناالصراط المستقيم اين سفر به اتمام رسد.
و در مقام سوم گوييم كه اين سوره شريفه مشتمل است بر عمده مقاصد الهيه در قرآن شريف ؛ زيرا كه اصل مقاصد قرآن تكميل معرفة الله و تحصيل توحيدات ثلاثه ، و رابطه مابين حق و خلق و كيفيت سلوك الى الله و كيفيت رجوع رقايق به حقيقة الحقايق ، و كعرفى تجليات الهيه جمعا و تفصيلا و فردا و تركيبا، و ارشاد خلق سلوكا و تحقيقا، و تعليم عباد علما و عملا و عرفانا و شهودا؛ و جميع اين حقايق در اين سوره شريفه با كمال و جازت و اختصارى كه دارد موجود است .
پس اين سوره شريفه ((فاتحة الكتاب )) و((ام الكتاب )) و صورت اجماليه اى از مقاصد قرآن است و چون جميع مقاصد كتاب الهى برگشت به مقصد واحد كند و آن حقيقت توحيد است ، كه غايت همه نبوات و نهايت مقاصد همه انبياى عظام عليهم السلام است ،و حقايق و سراير توحيد در آيه مباركه بسم الله منطوى است ؛ پس ، اين آيه شريفه اعظم آيات الهيه و مشتمل بر تمام مقاصد كتاب الهى است ؛ چنانچه در حديث شريف وارد است (127) و چون ((باء)) ظهور توحيد، و نقطه تحت الباء (قولنا نقطه تحت الباء و اگر اشكال شود كه در رسم الخط كوفى كه در وقت نزول قرآن كريم متعارف بوده نقطه وجود نداشته است مى توان گفت كه اين به حقيقت و واقعيت ضرر نرساند گرچه نقش در ظهور متاءخر باشد كه آن را تاءثيرى در حقايق نيست بلكه در صحت اين ادعا بطور مطلق نيز دليلى قانع كننده و مجرد متعارف دليل بر عدم مطلق نيست ، تاءمل .) سر آن است ، تمام كتاب ظهورا و سرا در آن ((باء)) موجود است و انسان كامل يعنى وجود مبارك علوى عليه الصلاة والسلام همان نقطه سر توحيد است ؛(128) و در عالم آيه اى بزرگتر از آن وجود مبارك نيست پس از رسول ختمى صلى الله عليه و آله ؛ چنانچه در حديث شريف وارد است .(129)
تتمه
(در ذكر بعضى روايات شريفه كه در فضل اين سوره مباركه وارد شده است ).
منها ماروى عن النبى صلى الله عليه و آله ، انه قال لجابر بن عبدالله الانصارى رضى الله عنه : يا جابر: الا اءعلمك اءفضل سورة اءنزلها الله فى كتابه ؟ فقال له جابر بلى ، باءبى انتو امى يا رسول الله ، علمنيها. قال فعلمه ((الحمد)) ام الكتاب ثم قال : يا جابر، الا اخبرك عنها؟ قال : لى ، بابى انت و امى يا رسول الله اخبرنى قال : هى شفاء من كل داء الاالسام .(130)
و ابن عباس از حضرت رسول نقل نموده كه ((از براى هر چيزى اساسى است و اساس قرآن ((فاتحه )) است و اساس ((فاتحه )) بسم الله الرحمن الرحيم است ))(131).
و از آن حضرت منقول است كه ((فاتحة الكتاب )) شفاى هر دردى است ))(132)
و از حضرت صادق عليه السلام روايت است كه كسى را كه الحمدلله شفا ندهد، چيز ديگر نمى دهد.(133)
و از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: ((خداى تعالى به من فرمود: ((اى محمد، همانا براى تو فرستاديم سبع مثانى و قرآن عظيم را. به من منت جداگانه گذاشت به فاتحة الكتاب ؛ و آن را در ازاى قرآن قرار داد. و همانا فاتحة الكتاب شريفترين چيزى است كه در گنجهاى عرش است ؛ و خداى تعالى اختصاص داد محمد صلى الله عليه و آله را شرف داد آن بزرگوار را به آن ، و شريك نفرمود در آن احدى از انبياى خود را غير از سليمان را كه عطا كرد به او از ((فاتحه )) بسم الله الرحمن الرحيم را؛ چنانچه از بلقيس حكايت كند كه گفت : انى القى كتاب كريم انه من سليمان و انه بسم الله الرحمن الرحيم (134)پس ، كسى كه قرائت كند آن را در صورتى كه معتقد باشد به دوستى محمد و ال محمد و منقاد باشد به امر آن و مؤ من باشد به ظاهر آن ، عطا فرمايد خداى تعالى به او به هر حرفى از آن ، حسنه اى كه هر يك از آن حسنات افضل است براى او از دنيا با هر چه در آن است از اصناف اموال و خيرات آن و كسى كه استماع كند به قارى قرائت كند آن را، مى باشد براى او به قدر ثلث آن چه براى قارى است پس زياد كند هر يك از شما از اين خير كه عرضه بر او شده ، زيرا كه آن غنيمتى است مبادا وقتش از دست برود و حسرتش در دلهاى شما باقى ماند)).(135)
و از حضرت صادق عليه السلام روايت است كه ((اگر به مرده اى هفتاد مرتبه ((حمد)) بخوانند و روح او برگردد، امر عجيبى (136) نيست )).
و از حضرت رسول صلى الله عليه و آله روايت شده كه ((هر كه فاتحة الكتاب را قرائت كند، ثواب قرائت دو ثلث قرآن به او(137) مى دهند)) و در روايت شده كه گفت : ((قرائت كردم بر رسول خدا صلى الله عليه و آله فاتحة الكتاب را. پس فرمود: “قسم به آن كه جان من دست اوست ، نازل نفرموده خداوند در تورات و انجيل و زبور و قرآن مثل فاتحة الكتاب را آن ام الكتاب و سبع مثانى است و آن مقسوم است بين خداوند و بنده اش ، و براى بنده اوست هر چه سؤ ال كند”))(138)
و از حذيفة بن يمان رضى الله عنه منقول است كه حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: ((خداى تعالى مى فرستد عذاب حتم مقضى را براى قومى ؛ پس قرائت مى كند بچه اى از بچه هاى آن ها را كتاب : الحمدالله رب العالمين ؛ چون خداى تعالى مى شنود؛ چهل سال عذاب را از آنها مرتفع كند))(139)
و از ابن عباس منقول است كه در حالى كه ما نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم ناگاه فرشته اى آمد و گفت : ((بشارت باد تو را به دو نورى كه به تو داده شده ، و به انبياى قبل از تو داده نشده آن دو نور فاتحة الكتاب و خواتيم سوره بقره است قرائت نكند هرگز حرفى از آن را مگر آن كه حاجت او را ميدهم ))(140) و اين روايت را در مجمع قريب به اين مضمون ، نقل نموده است (141).

     

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.