خانه » کتاب: داستانهاي شگفت » معجزه ولى عصر و شفاى مريض
23  

معجزه ولى عصر و شفاى مريض

104 – معجزه ولى عصر و شفاى مريض
حقير سيد حسن برقعى مدتى است كه توفيق تشرف به مسجد صاحب الزمان ارواحنا فداه معروف به مسجد جمكران قم نصيبم مى شود، سه هفته قبل (شب چهارشنبه پنجم ربيع الثانى 1390) مشرف شدم در قهوه خانه مسجد كه مسافرين براى رفع خستگى مى نشينند و چاى مى خورند، به شخصى برخورد كردم به نام ((احمد پهلوانى )) ساكن حضرت عبدالعظيم امامزاده عبداللّه ، كبابى توكل سلام كرد و على الرسم جواب و احوالپرسى شروع شد. گفت من چهار سال تمام است شبهاى چهارشنبه به ((مسجد جمكران )) مشرف مى شوم . گفتم قاعدتا چيزى ديده اى كه ادامه مى دهى و قاعدتا كسى كه در خانه امام زمان صلوات اللّه عليه آمد نااميد نمى رود و حاجتى گرفته اى ؟!
گفت آرى اگر چيزى نديده بودم كه نمى آمدم ، در سال قبل شب چهارشنبه اى بود كه به واسطه مجلس عروسى يكى از بستگان نزديك در تهران نتوانستم مشرف شوم ، گرچه مجلس عروسى گناه آشكارى نداشت ، موسيقى و امثال آن و تا شام كه خوردم و منزل رفتم خوابيدم پس از نيمه شب از خواب بيدار شدم تشنه بودم خواستم برخيزم ديدم پايم قدرت حركت ندارد، هرچه تلاش كردم پايم را حركت بدهم نتوانستم . خانواده را بيدار كردم گفتم پايم حركت نمى كند، گفت شايد سرما خورده اى گفتم فصل سرما نيست (تابستان بود) بالا خره ديدم هيچ قدرت حركت ندارم ،رفيقى داشتم در همسايگى خود به نام ((اصغرآقا)) گفتم به او بگوييد بيايد. آمد گفتم برو دكترى بياور گفت دكتر در اين ساعت نيست . گفتم چاره اى نيست بالا خره رفت دكترى كه نامش دكتر شاهرخى است و در فلكه مجسمه ((حضرت عبدالعظيم )) مطب دارد آورد، ابتدا پس از معاينه ، چكشى داشت روى زانويم زد، هيچ نفهميدم و پايم حركت نكرد، سوزنى داشت در كف پايم فرو كرد، حاليم نشد، در پاى ديگرم فرو كرد درد نگرفت ، سوزن را در بازويم زد، درد گرفت . نسخه اى داد و رفت ، به اصغرآقا در غياب من گفته بود خوب نمى شود سكته است .
صبح شد بچه ها از خواب برخاستند مرا به اين حال ديدند شروع به گريه و زارى كردند. مادرم فهميد به سر و صورت مى زد غوغايى در منزل ما بود، شايد در حدود ساعت نُه صبح بود، گفتم اى امام زمان ! من هرشب چهارشنبه خدمت شما مى رسيدم ولى ديشب نتوانستم بيايم و گناهى نكرده ام توجهى بفرماييد، گريه ام گرفت خوابم برد، در عالم رؤ يا ديدم آقايى آمدند عصايى به دستم دادند فرمودند برخيز! گفتم آقا نمى توانم . فرمود مى گويم برخيز. گفتم نمى توانم . آمدند دستم را گرفتند و از جا حركت دادند. در اين اثناء از خواب برخاستم ديدم مى توانم پايم را حركت دهم ، نشستم سپس برخاستم ، براى اطمينان خاطر از شوق جست و خيز مى كردم و به اصطلاح پايكوبى مى كردم ولى براى اينكه مبادا مادرم مرا به اين حال ببيند و از شوق سكته كند خوابيدم .
مادرم آمد گفتم به من عصايى بده حركت كنم ، كم كم به او حالى كردم كه در اثر توسّل به ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف بهبود يافتم ، گفتم به اصغرآقا بگوييد بيايد، آمد گفتم برو به دكتر بگو بيايد و به او بگو فلان كس خوب شد. اصغرآقا رفت وبرگشت گفت دكتر مى گويد دروغ است خوب نشده ، اگر راست مى گويد خودش بيايد. رفتم با اينكه با پاى خود رفتم ، گويا دكتر باور نمى كرد با اينحال سوزن را برداشت و به كف پاى من زد، دادم بلند شد، گفت چه كردى ؟ شرح حال خود و توسل به حضرت ولىّعصر را گفتم گفت جز معجزه چيز ديگر نيست اگر اروپا و آمريكا رفته بودى معالجه پذير نبود.

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.