خانه » کتاب: داستانهاي شگفت » كليد چمدان به دامنش مى افتد
23   شهــيد محــمد ابراهيم همت

كليد چمدان به دامنش مى افتد

131 – كليد چمدان به دامنش مى افتد
عبد صالح متقى حاج ملا على كازرونى كه داستانهاى چندى از ايشان نقل گرديد و عكسشان نيز در صفحات گذشته چاپ گرديد عجايبى دارد از اجابت دعاها و الطاف و عنايات حضرت آفريدگار جل جلاله از آن جمله فرمود:
سفر حج كه خداوند ميسر فرمود با هواپيما از كويت براى جده حركت نمودم ، نزديك جده كه رسيد به وسيله بلندگو اعلان كردند كه چند دقيقه ديگر به جده مى رسيم و بايد هركس چمدان خود را همراه برداشته وآماده تفتيش باشد، دست در جيب خود نمودم كه كليد چمدان را بيرون بياورم ديدم نيست ، متوجه شدم كه در منزل فراموش كرده ام همراه بياورم ، سخت ناراحت شدم ، عرض كردم پروردگارا! من ميهمان تو هستم و ساعت ديگر مى خواهم براى دخول خانه ات مُحرم شوم . لباس احرامى هم در چمدانست با نبودن كليد چكنم ؟
مى فرمود به خداى لاشريك له در آن حال كليد در دامن من افتاد به طورى كه رفيقم كه پهلوى من نشسته بود (پسر مرحوم سيد حسن دندانساز) متوجه شد و پرسيد چه بود؟ حقيقت مطلب را به او گفتم كليد را برداشته شكر خداى را بجا آوردم .
در ذيل داستان 25 گفته شد اين قسم اجابت دعوات و خوارق عادات از يك بنده شايسته الهى جاى شگفتى نيست .
نتيجه يك عمر اخلاص
حاج على مزبور سلمه اللّه تعالى كه سن شريفش قريب هفتاد بايد باشد تا آنجا كه بنده مى دانم عمرى را در بندگى و فرمانبردارى و صدق و اخلاص و محبت حضرت آفريدگار و اهل بيت اطهار عليهم السّلام گذرانده و از حالاتش پرهيز از غفلت است مراقبه و ملاحظه حضور حضرت احديت جل شاءنه را دارد و شكى نيست كسى كه راه و روش او چنين باشد به مقام قرب مى رسد و آشكار است از آثار قرب ، رسيدن به قدرت بى نهايت حضرت احديت جل جلاله است و چون عالم دنيا تنگ است ظهور تام اين قدرت پس از مرگ مؤ من است و گاهى در همين دنيا ظهوراتى هم دارد مانند جناب آصف بن برخيا كه تخت سلطنتى بلقيس ملكه سبا را در يك چشم به هم زدن از شهر شام در حضور حضرت سليمان حاضر ساخت به شرحى كه در تفسير سوره نمل رسيده است .
بچه را در هوا نگه ميدارد
روزى يك نفر از بندگان صالح از كوچه اى مى گذشت ديد وسط كوچه مردم جمعند و سروصدا مى كنند پرسيد چه خبر است ؟ گفتند در اين خانه بچه اى پشت بام رفته است مادرش در تعقيب اوست ، شيون و ناله مى كند مى ترسد از بام بيفتد در اين اثنا بچه پايش را روى ناودان گذاشته از آن بالا مى افتد، فورا آن عبد صالح مى گويد: خدايا! او را بگير، بچه در هوا مى ماند تا آن عبد صالح اورا مى گيرد و به مادرش ‍ مى رساند.
مردم چون چنين ديدند اطراف او را گرفته دست و پايش را مى بوسند و او مى فرموده اى مردم ! چيز مهمى واقع نشده ، بنده عاجزى كه عمرى از خداوند بزرگ اطاعت نموده اگر خداوند هم عرض او را بشنود و حاجتش را روا فرمايد عجيبى نباشد.
گواه اين فرمايش ، اين قسمت از حديث قدسى است ، خداوند مى فرمايد:((هركس ‍ با من همنشين شود من هم با او همنشين باشم و هركس مرا مطيع و فرمانبردار شود من هم هرچه او بگويد انجام دهم )).

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.