خانه » كتاب : داستانها و پندها جلد 1 » عبدالله ذوالبجادين
23

عبدالله ذوالبجادين

او از قبيله (مزينه ) بود و نامش عبدالعزى اسم يكى از بتها است ) در كودكى پدرش از دنيا رفت ، عموى بت پرستش كفالت وى را بعهده گرفت ، از او حمايت و سرپرستى نمود، بزرگش كرد، به جوانيش رسانيد، و قمسمتى از اموال و اغنام خود را به او بخشيد.


در آن موقع آئين اسلام شور و تحركى در مردم بوجود آورده بود و همه جا پيرامون دين جديد بحث و گفتگو ميشد. عبدالعزاى جوان نيز به جستجو و تحقيق برخاست و با عشق و علاقه مسائل اسلامى را دنبال ميكرد. بر اثر شنيدن سخنان پيغمبر اسلام و آگاهى از تعاليم الهى بفساد عقيده خود و خاندان خود پى برد، از بت پرستى و رسوم جاهليت ، دل برگرفت ، و در باطن به دين خدا ايمان آورد اما بر عايت عموى خود اظهار اسلام نمينمود.
تا چندى وضع بهمين منوال بود، پس از فتح مكه روزى بعموى خود گفت : مدتى در اين انتظار ماندم كه بخود آئى و مسلمان شوى و من نيز با تو قبول اسلام نمايم اينك مى بينم كه بت پرستى را ترك نميگوئى و همچنان در كيش باطل خود پافشارى ميكنى پس موافقت كن من مسلمان شوم و بگروه اسلام بپيوندم . عمو كه قبلا گرايش او را به اسلام احساس كرده بود از شنيدن سخن وى سخت برآشفت و گفت هرگز اجازه نميدهم و سپس قسم ياد كرد كه اگر راه محمديان را در پيش گيرى تمام اموالى را كه بتو داده ام پس ‍ ميگيرم .
عمو تصور ميكرد برادرزاده جوانش با تهديد پس گرفتن اموال تغيير عقيده ميدهد، از تصميم خود برميگردد فكر مسلمانى را از سربدر ميكند، و در بت پرستى پايدار ميماند. ولى او مسلمان واقعى بود و با تندى و خشونت و تهديد مالى ، اراده اش متزلزل نشد، از تصميم خود دست نكشيد، و در كمال صراحت و قاطعيت ، اسلام باطنى خود را آشكار كرد و كمترين اعتنائى به تهديد مالى ننمود.
سخنان بى پرده عبدالعزى در قبول آئين اسلام ، عمو را بعملى ساختن تهديد خود وادار كرد، تمام اموال را از وى پس گرفت حتى جامه اى كه در تن داشت از برش بيرون آورد. او با بدن برهنه نزد مادر رفت و گفت : آهنگ مسلمانى دارم و از تو جز تن پوشى نميخواهم ، مادر قطعه كتانى را كه در اختيار داشت بفرزند داد، پارچه را گرفت بدو نيم كرد و خود را با آن دو قطعه پارچه پوشاند و براى شرفيابى محضر رسول اكرم راه مدينه در پيش ‍ گرفت .
او دلباخته حق و حقيقت بود، قلبى داشت كه از شور و هيجان ، پاكى و خلوص ، و صميميت و صفا لبريز بود و مانند مرغى كه از قفس آزاد شده و بال و پر گشوده باشد با سرعت ميرفت تا هر چه زودتر برهبر اسلام برسد، آزادانه از تعاليم حيات بخش او استفاده كند، خود را بشايستگى بسازد، و موجبات سعادت واقعى و كمال انسانى خود را فراهم آورد.
بين الطلوعين در موقعيكه مردم براى اداء فريضه گرد آمده بودند وارد مسجد شد و نماز صبح را با پيغمبر بجماعت خواند، پس از نماز، رسول اكرم او را نزد خود طلبيد و فرمود كيستى ؟ گفت نامم (عبدالعزى ) و جريان خود را شرح داد حضرت فرمود: اسم تو (عبدالله ) است و چون ديد خود را با دو جامه پوشانيده است او را (ذوالبجادين ) خواند و از آن پس بين مسلمين بهمان لقبى كه پيغمبر به او داده بود مشهور شد.(96)
عبدالله ذوالبجادين براى شركت در جنگ تبوك با ديگر سربازان مسلمين در معيت رسول اكرم (ص ) از مدينه خارج شد و در همين سفر از دنيا رفت . موقع دفنش پيغمبر گرامى به احترام و تكريم او داخل قبر شد و جسد عبدالله را گرفت و با دست خود در قبر خواباند. پس از پايان يافتن كار دفن رو بقبله ايستاد و دستها را بلند كرد و گفت :
پروردگارا من روز را بشب آوردم و از عبدالله ذوالبجادين راضى هستم ، بارالها تو نيز از او راضى باش .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.