23   شهــيد محــمد ابراهيم همت

جهالت تا كجا؟

بت عزى اختصاص به قريش داشت و با اهميت ترين پست آنها بود. پيوسته آن را زيارت مى كردند و در كنارش قربانى نموده تقرب بسوى او مى جستند عقيده داشتند كه لات و عزى و مناه هر سه دختران خدايند و وسيله شفاعت ميشوند. هنگاميكه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث شد و بت پرستى را سرزنش نموده آياتى از اين قبيل نازل شد: افرايتم اللات و العزى و مناه الثالثه الاخرى الكم الذكر و له الانثى تلك اذا قسمه ضيرى ان هى الالسماء سميتموها انتم و آبائكم ما انزل الله بها من سلطان )) اين آيات و سرزنش هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم قريش را ناراحت مى كرد.
ابواحيحه (سعد بن العاص بن اميه ) مريض شد. مرضش شدت يافت بطورى كه مشرف به مرگ گرديد.


ابولهب به بالين او رفت مشاهده كرد سعيد بن عاص گريه مى كند فقال مايبكيك يا ابا احيحه امن الموت تبكى و لابد منه ؟!) پرسيد چرا گريه مى كنى ؟ اگر از ترس مرگ مى گريى كه فايده اى ندارد همه خواهند مرد. گفت نه از مرگ نگران نيستم گريه ام براى آن نيست ، ولى گريه مى كنم از اينكه مى ترسم پس از من عزى پرستيده نشود.
ابولهب گفت مردم كه عزى را در زمان تو مى پرستيدند نه براى تو بود، چون اعتقاد داشتند پرستش مى نمودند. بعد از تو هم هرگز ترك اين كار را نخواهند كرد فقال ابواحيحه الان علمت ان لى خليفه )) ابواحيحه گفت اكنون دانستم كه من جانشينى دارم ، از شدت علاقه ى ابولهب به بت پرستى شادمان شد.(12)

   

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.